خدا رو شکر کمی از شلوغی های کاریم رفع شده و می تونم به کارهای جنبی برسم. (داستان این سر شلوغی ها بمونه واسه بعد) چند شب پیش از سر کار داشتم با ماشین می رفتم خونه. هوا سرد بود و برف می اومداز بلوار پاک نژاد پیچیدم داخل پونک باختری. سر پیچ یه جوونی منتظر ماشین بود و کسی سوارش نکرده بود. ماشین صد متری رو رفت و دراین فاصله من تو این فکر بودم که اونو سوار کنم یا نه. تصمیم این شد که سوارش کنم. دنده عقب ماشین رو چاق کردم و تا اومدم که بیام عقب از تو آینه دیدم که یه ماشینی اومد و اون بنده خدارو سوار کرد. در همون لحظه یاد آیه " فاستبقو الخیرات" (در نیکی کردن از یکدیگر سبقت بگیرید) افتادم و دلم برای خودم سوخت که چرا شک کردم.
نتیجه ای که از داستان اون شب گرفتم این بود که روزهای زیادی در زندگی وجود داره که فرصت نیکی کردن برای آدم پیش می اد ولی مصلحت اندیشی عافیت طلبی توجیه پذیری و دلایل دیگه باعث می شه که اون فرصتهارو از دست بدیم بدون اینکه احساس خسرانی بکنیم. این قسمت قضیه بیشتر منو تکون داد.

