
قبلا این مطلب رو سال گذشته بعد از اینکه سفری به مشهد کرده بودم در جایی دیگه نوشته ام اما به بهانه اینکه امسال هم در عید قربان سفر بسیار خوبی به مشهد داشتم مجددا به آن اشاره می کنم.
هرکدوم از ماها در مورد مشهد تجربه شخصی خودمون رو داریم، بعضی ها عادت دارن که پنج روزی رو که مهمون امام رضا هستند تماما داخل حرم بگذرونند و فرصتی رو از دست ندهند، بعضی ها هم مثل ما به دو وعده نماز صبح و مغرب وعشاء کفایت می کنند که البته زمان هر یک از این وعده ها به بیشتر از یکساعت ونیم نمی رسه، تازه از این یکساعت و نیم هم فقط ده دقیقه اش به زیارت اختصاص پیدا می کنه و الباقی به قران خوندن می گذره ، در مورد حال و هوای درونی هم ، هر کسی تجربه خودش رو داره که خیلی هم این تجربه ها در قالب کلمات نمی گنجه و اگر هم بگنجه اثر واقعی اش رو روی شنونده نمی ذاره.
اینهایی که تا اینجا گفتم مقدمه بودحالا بریم سر اصل مطلب:
جای شما خالی خدا یه حال اساسی به ما داد و پنج روز مونده به ماه رمضون، ما چند نفر رو(سه نفر) مهمون امام رضا کرد، بگذریم از اینکه بلیط قطار رفت و برگشتمون روز قبل از رفتنمون جور شد (البته بدون پارتی بازی) البته یادم رفت بگم که اصلا تصمیم به رفتنمون هم دو روز قبل از حرکتمون گرفته شد. یعنی سه شنبه شب پسر عمه ام زنگ زد و پیشنهاد مشهد رو داد ما هم یا علی گفتیم و پنج شنبه شب راهی راه آهن شدیم جالب اینکه همسفر سوممون رو هم ، همون پنج شنبه فهمیدم که کیه. راستی شب قبل از حرکتمون هم فرهنگسرای نیاوران برنامه پرسش وپاسخ با مجید مجیدی و پرویز پرستویی در مورد بید مجنون گذاشته بود که البته موضوع به جای اینکه راجع به تکنیکهای سینمایی و بازیگری باشه راجع به معناگرایی بود. جای همتون خالی، از اون جلساتی بود که به اندازه چندین و چند جلسه سخنرانی و وعظ و خطابه اثر گذار بود. جنس حرفها از اون حرفهایی بود که تو قالب کلمه نمی گنجه.( حتما یه متن دیگه در مورد این جلسه مینویسم)از بحث اصلی دور شدیم. تاحالا شده براتون پیش بیاد که جنس یه مشهد با بقیه مشهد رفتناتون فرق بکنه. این مشهد آخری برامن همین حکم رو داشت. فرقش با بقیه مشهدا این بود که میدونستم براچی دارم میرم مشهد و قراره چی بخوام این خیلی نکته مهمیه، اگر تجربه اش کرده باشید می فهمید من چی می گم.
حرف اصلی که می خوام بزنم نه راجع به حال و هوای شخصی خودمه و نه راجع به لذت زیارت، بلکه می خوام راجع به مردمی حرف بزنم که پاشونو تو حرم میگذارن. همیشه خدا از این نکته غافل بودم که بین این آدمهایی که اینجا هستند با آدمهایی که توی محل کار، دانشگاه ، کوچه و خیابون شهر هستند فرقهای اساسی هست. شب سومی که داخل صحن گوهرشاد (جلوی در ورودی حرم) نشسته بودم متوجه این تفاوت شدم. احساس کردم که با هیچ کدوم از آدمهایی که توی صحن هستند احساس غریبی نمی کنم. به عینه می دیدم که چقدر توی برخوردهاشون ساده وبی تکلفند.( این ساده و simple بودن از اون نعمتهایی که ما تهرونی ها ازش غافلیم – لطفا ده بار از روی این جمله بنویسید، چون خیلی مهمه) توی زندگی عادی که هستیم از صبح که پا میشیم دائما مشغول دو دوتا چهار تا کردن هستیم، که به رئیس چجوری سلام کنیم، اینو تحویل بگیریم اونو ضایعش کنیم، به حرفهای همکارمون گوش کنیم یا خودمون رو به بی توجهی بزنیم خلاصه به قول شاعرو خواننده معروف، اول صبح نقاب بر چهره می زنیم وحتی شب موقع خواب هم با نقاب می خوابیم. از طرفه دیگه خیلی از سلام و احوالپرسی هایی که دیگرون ازمون می کنن میدونیم که پشتش یه خبره دیگه اس و طرف حقیقتا حال ما رو نمی پرسه. اینهاست که اگر آدم اون وجود خوبش و از دست نداده باشه، روح آدم رو اذیت می کنه. حالا اگه یه فرصتی پیش بیاد و آدم بتونه خودش رو از این محیط بیرون بکشه و جایی بره که غیر ازسادگی توی رفتار آدمهاش چیز دیگه ای نبینه اونوقته که به خودش می گه " نه بابا مثل اینکه زندگی شیرینی هایی هم داره که بعدش تلخی نداشته باشه"حالا می فهمی که چرا می گم گهگاهی به مشهد سفر کن . سفر کن تا جدا از لذات معنوی زیارت ، که برای هر کس بصورت شخصی است، لذت زندگی با مردم ساده رفتار رو هم بچشی، تا بفهمی که این شب و روز کردنهایی که توی تهرون مثل برق و باد میان و میرن زندگی نیست ( اینجا حرفهایی دارم که من نمیتونم تو قالب کلمات بیارم)
از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
تا یادم نرفته اینو بگم که از طرف رفقای سفر کرده (مرحوم دلالت) و تمام دوستانی که برای تحصیل ایران رو ترک کردند ودستشون به امام رضا نمی رسه دو رکعت نماز توی صحن گوهرشاد ( که بنظرمن بهترین نقطه مشهده) بجا آوردم.
+ نوشته شده توسط سید احسان قطبی در چهارشنبه بیستم دی 1385 و ساعت
12:38 |