تبليغاتX
دستنوشته های من از زندگی
 

   الان که دارم این نوشته ها را می نویسم ساعت ۲۰:۵۷ روز جمعه ۲۲ دی ماه ۱۳۸۵. یک روز عادی برای خیلی از ماها. هفته بعدی هم که داره می اد برای خیلی از ما اتفاقاتی که در اون قراره بیفته تقریبا مشخصه. اما من می خوام وضعیت هفته آینده ام رو کمی شرح بدم و شاکر خدا باشم از اینکه اینقدر تفاوت رو در هفته بعد من قرار داده. برای اونهایی که در جریان کار من نیستن بگم که. من و همسر حدود ۴۸ روز پیش سفارت آمریکا در دبی بودیم و تونستیم در مرحله اول مصاحبه موفق باشیم. از اونروز به بعد منتظر دریافت اف بی آی چک هستیم که تا امروز خبری نشده است. آخرین فرصتی که من می تونم برای رسیدن به ترم جدید دانشگاه وارد آمریکا بشم جمعه هفته بعده. حالا بیاین باهم هفته بعد رو تصویر کنیم. اگه تا روز دوشنبه جواب سفارت بیاد من برای روز پنج شنبه بلیط پرواز دارم و اگه مشکلی پیش نیاد ارد آمریکا میشم و از روز دوشنبه وارد کلاسی می شم که نه اونها زبون من رو می فهمند و نه من زبون اونهارو و مسیر زندگیم به گونه دیگه ای رقم می خوره. حالا اگه تا روز دوشنبه جواب سفارت نیاد من ترم تحصیلی رو از دست میدم و بایستی در فرجه شش ماهه فراغت از تحصیل دنبال یک جای مناس برای سربازی باشم و برای برج ۲ تا ۴ سال ۱۳۸۶ برم آموزشی. این جالب نیست که در طی این سه روز آتی دو تا سرنوشت کاملا متفاوت برام رقم می خوره. خیلی هیجان آوره البته مفهوم زندگی و زیبایی اون به همین اتفاقاتشه. پس خدارو برای اینهمه زیبایی شاکریم.

سعی می کنم هفته بعد جمعه بنویسم که مشغول چه کاری هستم و کدام یک از این گزینه ها برام رقم خورده است. البته اگر عمری باقی باشه (گزینه سوم)

+ نوشته شده توسط سید احسان قطبی در جمعه بیست و دوم دی 1385 و ساعت 21:19 |
 

قبلا این مطلب رو سال گذشته بعد از اینکه سفری به مشهد کرده بودم در جایی دیگه نوشته ام اما به بهانه اینکه امسال هم در عید قربان سفر بسیار خوبی به مشهد داشتم مجددا به آن اشاره می کنم.

 

هرکدوم از ماها در مورد مشهد تجربه شخصی خودمون رو داریم، بعضی ها عادت دارن که پنج روزی رو که مهمون امام رضا هستند تماما داخل حرم بگذرونند و فرصتی رو از دست ندهند، بعضی ها هم مثل ما به دو وعده نماز صبح و مغرب وعشاء کفایت می کنند که البته زمان هر یک از این وعده ها به بیشتر از یکساعت ونیم نمی رسه، تازه از این یکساعت و نیم هم فقط ده دقیقه اش به زیارت اختصاص پیدا می کنه و الباقی به قران خوندن می گذره ، در مورد حال و هوای درونی هم ، هر کسی تجربه خودش رو داره که خیلی هم این تجربه ها در قالب کلمات نمی گنجه و اگر هم بگنجه اثر واقعی اش رو روی شنونده نمی ذاره.

اینهایی که تا اینجا گفتم مقدمه بودحالا بریم سر اصل مطلب:

جای شما خالی خدا یه حال اساسی به ما داد و پنج روز مونده به ماه رمضون، ما چند نفر رو(سه نفر) مهمون امام رضا کرد، بگذریم از اینکه بلیط قطار رفت و برگشتمون روز قبل از رفتنمون جور شد (البته بدون پارتی بازی) البته یادم رفت بگم که اصلا تصمیم به رفتنمون هم دو روز قبل از حرکتمون گرفته شد. یعنی سه شنبه شب پسر عمه ام زنگ زد و پیشنهاد مشهد رو داد ما هم یا علی گفتیم و پنج شنبه شب راهی راه آهن شدیم جالب اینکه همسفر سوممون رو هم ، همون پنج شنبه فهمیدم که کیه. راستی شب قبل از حرکتمون هم فرهنگسرای نیاوران برنامه پرسش وپاسخ با مجید مجیدی و پرویز پرستویی  در مورد بید مجنون گذاشته بود که البته موضوع به جای اینکه راجع به تکنیکهای سینمایی و بازیگری باشه راجع به معناگرایی بود. جای همتون خالی، از اون جلساتی بود که به اندازه چندین و چند جلسه سخنرانی و وعظ و خطابه اثر گذار بود. جنس حرفها از اون حرفهایی بود که تو قالب کلمه نمی گنجه.( حتما یه متن دیگه در مورد این جلسه مینویسم)از بحث اصلی دور شدیم. تاحالا شده براتون پیش بیاد که جنس یه مشهد با بقیه مشهد رفتناتون فرق بکنه. این مشهد آخری برامن همین حکم رو داشت. فرقش با بقیه مشهدا این بود که میدونستم براچی دارم میرم مشهد و قراره چی بخوام این خیلی نکته مهمیه، اگر تجربه اش کرده باشید می فهمید من چی می گم.

حرف اصلی که می خوام بزنم نه راجع به حال و هوای شخصی خودمه و نه راجع به لذت زیارت، بلکه می خوام راجع به مردمی حرف بزنم که پاشونو تو حرم میگذارن. همیشه خدا از این نکته غافل بودم که بین این آدمهایی که اینجا هستند با آدمهایی که توی محل کار، دانشگاه ، کوچه و خیابون شهر هستند فرقهای اساسی هست. شب سومی که داخل صحن گوهرشاد (جلوی در ورودی حرم) نشسته بودم متوجه این تفاوت شدم. احساس کردم که با هیچ کدوم از آدمهایی که توی صحن هستند احساس غریبی نمی کنم. به عینه می دیدم که چقدر توی برخوردهاشون ساده وبی تکلفند.( این ساده و simple بودن از اون نعمتهایی که ما تهرونی ها ازش غافلیم – لطفا ده بار از روی این جمله بنویسید، چون خیلی مهمه) توی زندگی عادی که هستیم از صبح که پا میشیم دائما مشغول دو دوتا چهار تا کردن هستیم، که به رئیس چجوری سلام کنیم، اینو تحویل بگیریم اونو ضایعش کنیم، به حرفهای همکارمون گوش کنیم یا خودمون رو به بی توجهی بزنیم خلاصه به قول شاعرو خواننده معروف، اول صبح نقاب بر چهره می زنیم وحتی شب موقع خواب هم با نقاب می خوابیم. از طرفه دیگه خیلی از سلام و احوالپرسی هایی که دیگرون ازمون می کنن میدونیم که پشتش یه خبره دیگه اس و طرف حقیقتا حال ما رو نمی پرسه. اینهاست که اگر آدم اون وجود خوبش و از دست نداده باشه، روح آدم رو اذیت می کنه. حالا اگه یه فرصتی پیش بیاد و آدم بتونه خودش رو از این محیط بیرون بکشه و جایی بره که غیر ازسادگی توی رفتار آدمهاش چیز دیگه ای نبینه اونوقته که به خودش می گه " نه بابا مثل اینکه زندگی شیرینی هایی هم داره که بعدش تلخی نداشته باشه"حالا می فهمی که چرا می گم گهگاهی به مشهد سفر کن . سفر کن تا جدا از لذات معنوی زیارت ، که برای هر کس بصورت شخصی است، لذت زندگی با مردم ساده رفتار رو هم بچشی، تا بفهمی که این شب و روز کردنهایی که توی تهرون مثل برق و باد میان و میرن زندگی نیست ( اینجا حرفهایی دارم که من نمیتونم تو قالب کلمات بیارم)

از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

تا یادم نرفته اینو بگم که از طرف رفقای سفر کرده (مرحوم دلالت) و تمام دوستانی که برای تحصیل ایران رو ترک کردند ودستشون به امام رضا نمی رسه دو رکعت نماز توی صحن گوهرشاد ( که بنظرمن بهترین نقطه مشهده) بجا آوردم.

+ نوشته شده توسط سید احسان قطبی در چهارشنبه بیستم دی 1385 و ساعت 12:38 |

ما آدمها بعضی مواقع یه کارهای عجیب غریبی می کنیم که توجهی هم به عجیب بودن اونها نداریم. یکی از این کارهای عجیب رو ميخوام اینجا بنویسم.

توی زندگی ما آدمها نزدیکترین فرد به ما چه کسانی هستند. جوابی که تقریبا همه ما به این سئوال می دهیم خانواده است. همه ما اعضای خانوادمون رو بیشتر از سایرین دوست داریم و بهشون علاقه داریم. سئوال دومی که مطرح می کنم اینه که نوع برخورد شما با دوستان و افراد آشنایی که اطراف همه ما وجود دارند به چه نحویه؟ جوابی که به این سئوال مدیم احتمالا به این صورته که : برخورد ما توام با ادب و احترام خواهد بود. حالا ببینیم توی خونه چه جوری رفتار می کنیم. خیلی وقتها شده که با عزیزترین افراد خانوادمون به تندی ترشرویی و بداخلاقی برخورد کردیم و حواسمون هم نبوده که داریم با نزدیکترین افراد زندگیمون این نوع برخورد رو داریم انجام بدیم. حالا دقت کنید به این تناقض: گاهی برخورد ما با افراد غریبه تر و دوست و آشنا بهتر از برخوردیه که با عزیترین افراد خونوادمون داریم. روی این قضیه تامل کنید. نتیجه زیادی داره.

حالا داستان وقتی عجیبتر میشه که بدونیم یک کسی وجود داره که از خانوادمون هم به ما نزدیکتره و محبتش هم به ما بیشتره. همه ما اون خدای مهربون رو می شناسیم. حالا ببینیم ما با این خالق مهربون چگونه تعامل داریم. می دونیم که این خدای مهربون از رگ گردن هم به ما نزدیکتره و از دیگران هم علاقه اش به ما بیشتره و اصلا جنس علاقه اش به ما متفاوت از سایرینه. حالا ما چه جوری با این عزیزترین برخورد می کنیم. غیر اینه که غیر از شبهای قدر و چند تا شب دیگه سراغی از خدا نمی گیریم و هر وقت که فقط نیازمون بیفته دم در خونش می ریم تازه جالبتر این که سراغ گرفتن اون اول از همه به نفع خود ماست. اما این خدای مهربون با وجود اینهمه به معرفتی باز هم ما رو به حال خودمون رها نکرده.

این عبارت آخر رو برای خودم می گم: بهتره که تا دیر نشده به خودم بیام و در برخوردهام جایگاه خدا و خانواده ام رو خوب بشناسم و مطابق اون جایگاه رفتار کنم. ان شاءالله

 

+ نوشته شده توسط سید احسان قطبی در چهارشنبه بیستم دی 1385 و ساعت 10:47 |

این جمله رو به طور نقل قول از مادرم شنیدم. تاثیر مفهوم جمله روی من زیاد بودش. اینو اینجا می نویسم تا شاید برای شما هم جالب باشه:

آرام باش   توکل کن   تفکر کن   سپس آستینهایت را بالا بزن     اونوقته که

می بینی خدا قبل از تو دستهایش را برای حل مسایلت باز کرده است.

فکر می کنید این جمله از کیه!

+ نوشته شده توسط سید احسان قطبی در چهارشنبه ششم دی 1385 و ساعت 16:49 |

  توي زندگي بعضي امتحانات خدا جوريه كه بنده‌اش متوجه مي‌شه كه داره امتحان مي‌شه. البته بعضي موقعها هم هست كه شايد متوجه نباشيم كه مورد امتحان الهي هستيم.

   حدود ۴۵ روز پيش، با شروع سردي هواي تهران، باتري ماشين ما بازي درآورد و براي روشن كردن ماشين لازم بود كه ماشين رو هل بديم و بزنيم دنده دو تا روشن بشه. تا آخر هفته چون سرم شلوغ بود نتونستم ماشين رو ببرم تعميرگاه. روز پنجشنبه با داداشم رفتيم كه ماشين رو ل بديم تا روشن بشه و ببريمش تعميرگاه. از بالاي خيابان ابوذر تا پايينش كه كاملا سرپاييني بود ماشين رو خلاص كرديم و مي‌زديم دنده دو، اما ماشين خفه مي‌كرد. آخرهاي خيابون بود كه من پياده شدم به داداشم گفتم كه بشينه پشت فرمون و من هل بدم. شروع كردم به هل دادن و ماشين توي سرپاييني راه‌ افتاد، ماشين روشن شد ولي پت پت مي‌كرد. ددادشم مهدي رفت و رفت تابه دوربرگردون انتهاي خيابون رسيد كه دوباره ماشينها مي‌افتادند توي لاين مقابل. درست وسط دور برگردون ماشين خاموش شد. با ديدن اين صحنه سريع خودم رو رسوندم به ماشين و شروع كردم به هل دادن، اما چون سربالايي بود ماشين يك سانت هم تكون نمي‌خورد. چون را رو تقريبا بسته بوديم ماشينهاي پشت سرما هم بصورت قطاري وايساده بودن و شكر خدا كسي هم براي كمك كردن پياده نمي‌شد. البته خدارو شكر بوق هم نمي‌زدند.يكي دو دقيقه‌اي توي اين وضعيت بودم تا اينكه يه ماشين كنار خيابون پارك كرد و راننده‌ آن كه مرد مسني در حدود ۶۰ سال بود پياده شد و به كمك من اومد، با اومدن اون چند نفر ديگه هم اضافه شدن و ماشين رو به كنار خيابون برديم و باتري به باتري كرديم و برديم تعميرگاه، اونروز گذشت تا به امروز.

    امروز صبح، ديرم شده بود، داشتم با ماشين از خونه مي‌رفتم سركار، اباذر رو اومدم پايين و به دوربرگردون رسيدم. يكدفعه چشمم خورد به يك داتسون قهوه‌اي رنگ كه درست همونجايي كه من خاموش كردم، خاموش كرده و راننده مسن اون پياده شده و مي‌خواد اون رو هل بده اما توانايي‌اش رو نداره. كسي هم همراهش نيست. در كمتر از يك ثانيه اتفاقي كه براي خودم افتاده‌ بود، توي ذهنم تداعي شد و به يك تصميم رسيدم، ماشين رو كنار خيابون پارك ردم وپياده شدم، تا در ماشين روبستم يكهو ماشين اون بنده خدا روشن شد و گازش رو گرفت و رفت. من موندم و كلي درس براي ياد گرفتن.

   ببينيد، توي اين سه سالي كه خونه ما توي اين محل قرار داره من هيچ ماشيني رو نديدم كه توي اين خيابون خاموش كنه و كسي داشته باشه هلش بده. چطور مي‌شه كه ۴۵ روز بعد از خاموش كردن من، درست در همون مكان وز ماني كه من داشتم رد مي‌شدم اين اتفاق بيفته!

+ نوشته شده توسط سید احسان قطبی در شنبه دوم دی 1385 و ساعت 13:10 |
 

   قبل از انقلاب و بعد از انقلاب دانشگاهها محل بروز انتقادات و اعتراضات قشر فرهیخته جامعه به اوضاع و شرایط روز بوده است و هر دانشگاهی هم دارای تشکلهای مختلف با سلایق متفاوت بوده است. کما اینکه حضور انجمن اسلامی و بسیج دانشجویی موید این مطلب است. اما امروز و نه تنها امروز شاهد شکل گیری نوع جدیدی از تشکل هستیم که گویا هدف آن یکسو کردن تمامی افکار و عقاید و اندیشه ها می باشد. بنده فارغ التحصیل پلی تکنیک هستم(ورودی ۷۷) و شاهد اتفاقات زیادی در دانشگاه بوده ام از ۱۸ تیر گرفته تا اعتصاب دانشجویان و مانند این. در خاطرم هست که وقتی رهبر انقلاب قصد حضور در دانشگاه امیرکبیر را داشتند. روز آمدن ایشان اتوبوسهای فراوانی از دانشگاههای امام صادق و الزهرا راهی امیرکبیر شدند که دانشجویان مشتاق رو به امیر کبیر برسونند. اونروز بقدری دانشجوی دختر چادری در دانشگاه دیده می شد که تعداد آنها چندین برابر کل دانشجویان چادری امیرکبیر می بود. در مورد دانشجویان پسر هم به همین منوال بود و  چهره های نا آشنای زیادی در ملاقات رهبر انقلاب با دانشجویان امیرکبیر دیده می شد. در طی این سالها آقای سید محمد خاتمی در زمان ریاست جمهوریشان جرات حضور در دانشگاه امیرکبیر را پیدا نکردند. زمان سپری شد و به آذرماه ۸۵ رسید. با خبر شدم که آقای احمدی نژاد قصد حضور در امیرکبیر را دارد. اول به شوخی گذارندم اما بعد که قضیه جدی شد به درایت و مکانسنجی رییس جمهور شک کردم. ایشان در امیرکبیر حضور پیدا کرد. با وجود آنکه اکثر طرفداران ایشان رو دانشجویان محترم دانشگاه امام صادق تشکیل می دادند ولی دانشجویان واقعی امیرکبیر از خجالت رییس جمهور درآمدند.

بحث اصلی اینجاست که نظریات و عقاید دانشجویان دانشگاه امام صادق برای خودشان محترم است. اگر رییس جمهور علاقه دارند که تنها با این نظریات آشنا شوند. بهترین کار این است که بدون اینکه به دانشجویان دانشگاه امام صادق زحمت بدهند که دچار سختی راه و مسیر شده و هر ساله به محلهای سخنرانی رییس جمهور بیایند. خود رییس جمهور در دانشگاه امام صادق حضور بهم رسانند و در فضایی صمیمیانه و بدون اختلاف به گفت و گو بپردازند. اما اگر رییس جمهور قصد شنیدن صداهای دیگر را هم دارند اینگونه سوء استفاده های سیاسی و شوهای تبلیغاتی نه تنها بر محبوبیت رییس جمهور نمی افزاید. بلکه این تصور را در ذهنهای آزاد ایجاد می کند که ریس جمهور قصد فریب مردم را دارد.

در مورد دانشگاه امام صادق نیز می توان گفت که با این عملکردی که در این چند ساله داشته اند. علاوه بر حضور در پستهای سازمان صدا و سیما و سایر سازمانها کارکرد دیگری هم پیدا کرده اند و آن همراهی رییس جمهور مورد نظر ایشان در سخنرانی هاست که مبادا در فیلمهایی که صدا و سیما از تلویزیون نمایش می دهد طرفداران رییس جمهور کمرنگ باشند. تاریخ در مورد شما قضاوت خواهد کرد.

رييس جمهور در دانشگاه امام صادق

+ نوشته شده توسط سید احسان قطبی در شنبه دوم دی 1385 و ساعت 10:34 |