در مورد فرار مغزها هم هرچی که فکر کردم که چرا رییس جمهور داره وجود آفتاب رو رد میکنه تنها به یک نتیجه می رسم: رییس جمهور منتخب خودشون رو جزو نخبگان و مغزهای این جامعه می دونند. با این تعریف ایشون از نخبگان وقتی ایشون به اطراف خودشون نگاه می کنند می بینند که نه خودشون از کشور فرار کرده اند و نه اطرافیان ایشون که به زعم ایشون جزو نخبگان هستند. با این استدلال خیالم راحت شد که بله فرار مغزهایی نظیر رییس جمهور در این کشور وجود نداره. بنابر این من هم با ایشان موافقم که فرار مغزهایی نظیر شما وجود نداره.
در ادامه توجهتون رو به مطلب زیر جلب می کنم: داستان از این قراره که خبرنگار لس آنجلس تایمز گزارشی از مراسم شوی زنده لباس در آپارتمانهای شمال تهران ارائه کرده است. هرچند که بلیط ورودی به این مجالس چیزی در حدود ۷۰۰ هزارتومانه و البته دعوت نامه می خواد. اما این گزارش میتونه بخشی از اتفاقی رو که در این شهر و در بین مردم و نه مجرمان سابقه دار در حال انجامه رو بیان بکنه:
اين روزنامه مينويسد: اين امر نخست از يك پيام كوتاه آغاز شد كه دريافتكنندگان آن را به محلي براي يك مراسم سري دعوت ميكرد. يك مكالمه مرموز تلفني هم به دنبال آن رخ ميداد. زني پرسيد: «چه كسي شما را معرفي كرده است؟»، «چه كسي را ميشناسيد؟» مردي سوار بر پرايد هاچبك كرهاي نزديك شد و كاغذي را به ماشين ما داد؛ كروكي آپارتماني در شمال پايتخت.
در آنجا مردان و زنان با كت و شلوار و روسري به لابي آپارتمان وارد ميشوند. چهرهها كمي عبوس بود. مرد جواني مدارك آنان را كنترل ميكرد تا از جعلي نبودن آنها مطمئن شود و سپس به آنان اجازه ورود به پلكان و ورود به درياي پوست و عطر را ميداد.
موسيقي در سالن و ... و جمعيتي كه با عوض كردن لباس خود، چهره ديگري به سالن داده بودند. يك فرش قرمز در وسط و مانكنهايي كه در پارچههاي ساتن و ابريشم آن را اشغال كرده بودند.
آزيتا 46 ساله، يكي از طراحان كه همراه دختر بيست سالهاش شركت كرده، ميگويد: «همه زنها جذب صنعت مد شدهاند. ما به اين علت عاشق مد (مختلط) هستيم كه روحانيون از آن متنفرند».
به رغم مبارزه شديد دولت با بدحجابي در خيابانها، هنوز هم تنوعطلبي و پيروي از مد در ايران وجود دارد.
سامي 23 ساله، يك مدل كه در آن روز نمايش داد، ميگويد: «من از مسئله اتمي ايران باخبرم و ميدانم كه چه اتفاقي ميافتد. مطمئنا من هم نگران هستم، اما نميتوانم كاري انجام بدهم؛ بنابراين، زندگي خودم را ميكنم. من عاشق ايران هستم. عاشق دوستپسرم هستم و به همين دليل اينجا را دوست دارم».
در تهران كه 28 سال از انقلاب اسلامي آن ميگذرد، نمايش مدهاي اسلامي رايج است، ولي تقريبا تاكنون نمايش مد مختلط زنان و مردان در ايران نبوده است و حتي يكي از ISPهاي ايراني از فيلتر شدن جستجوي كلمه «fashion» در سايت گوگل خبر ميدهد.
اما همه مشكلات سياسي و اقتصادي ايران، مانع نشده تا صدف سي ساله، طراح اصلي اينگونه نمايشهاي مد شود. او روزها و شبهاي زيادي را بيخوابي كشيده است تا اين برنامه را طراحي و ساماندهي كند.
وي يك طبقه از ساختمان والدينش در شمال تهران را با تغييراتي در اتاقها به يك سالن مجهز آرایش، خیاطی و ... تبديل و در اقدامي خطرناك، سايت اينترنتياش را نيز راهاندازي كرده است. او با شش مدل (مانكن) قرارداد بسته است كه چهار نفر آنان خارجي هستند. او ميگويد كه ميتوانسته از مدلهاي ايراني نيز استفاده كند، اما اندام آنان مطابق استانداردهاي بينالمللي نبوده است.
او و دوست پسرش، سرانجام در ازاي 1000 دلار مكاني را براي برگزاري مراسم خود به صورت گسترده پيدا و البته تعهدي امضا ميكنند كه همه زنها شئونات اسلامي را در محل رعايت كنند.
اما با بازگشايي مراسم همه اين قوانين نقض ميشود. ميثم 23 ساله هنرمند آرايشگر، كار آرايش صورت مدلها (مانكنها) را بر عهده دارد. صداي موسيقي و فلاشهاي دوربينها در سالن نمايش پخش ميشود و البته بايد متوجه باشيم كه همه زنان و مردان حاضر در اين مجلس، خطر بازداشت شدن را به جان خريدهاند.
سامي كه شش سال را در امارات به اين كار مشغول بوده و سال گذشته به ايران بازگشته است، ميگويد: «من براي اين كار عالي هستم، ولي كمي ميترسم. مدل (مانكن) بودن در تهران به معني مخفي شدن است. طراحان زماني كه ما را بخواهند، به ما زنگ ميزنند و مردم نيز در آخرين دقيقه دعوت ميشوند. كسي آدرس را نميداند. همه چيز در ايران اينگونه است؛ همه چيز مخفي است».
در پايان، صدف و همكارانش، همگي به صحنه ميآيند تا پاسخگوي احساسات قوي تماشاگران باشند.
قيمت بليت اين مراسم از 130 دلار به 760 دلار افزايش يافته است؛ كشوري كه حقوق معلمانش، سالانه 2500 دلار است، به راحتي با يك شب (نمايش مد) هزينه اجاره مكان خود را به دست ميآورند.
به نظر، دولت ايران نيز تا زماني كه اين مسائل چندان به چشم نيايد، مايل به متلاشي كردن آنها نيست.
مردم ايران با توجه به فضاي موجود در جامعه، به نظر به جاي عبور از مرزهاي سياست، مرزهاي مد را رد كردهاند.
پرستو 29 ساله، مترجم نيمهوقت، پس از مراسم ميگويد: «من شوكه شده بودم؛ چراكه اين نخستين باري بود كه چنين چيزي را در كشورم ميديدم. ابتدا باور نميكردم، اما كمكم فضاي ايجادشده توسط هموطنانم عادت كردم. واقعا لذت بردم و بار ديگر شوكه نخواهم شد»."


سه شنبه شب بود که به همراه همسرم برای پیاده روی رفتیم پارک لاله پارکی که مجموعه زیادی از خاطرات دوران کودکیمون رو در خودش جا داده بود. نکته جالب اینکه با دیدن جاهای مختلف پارک خاطرات متفاوتی به ذهنمون می اومد. هر چند که این پارک برای من در ایام خواستگاری هم خاطرات خوبی به جا گذاشته بعد از پیاده روی متفق القول بودیم برای رفتن به کافی شاپ. خیابون وصال رو پایین رفتیم تا بین تقاطع طالقانی و انقلاب(بالاتر از کانون زبان) کافی شاپی وجود داشت به نام دنج. ماشین رو پارک کردم و وارد کافی شاپ شدیم. به محض ورود دود سیگار غلیظی مشاممون رو پر کرد. حدود پنج ثانیه بدون هیچ حرکتی ایستاده بودیم وبعد از اون تازه فهمیدیم که ظاهرا فضای کافی شاپ از عمد با دود سیگار پر شده! برای اینکه دچار خفگی نشیم به سرعت از اون مکان دنج بیرون اومدیم. خانومم پیشنهاد کافی شاپ سپید و سیاه رو داد اما آدرسش رو نمی دونست. من بلد بودم. با هم به سمت سینما سپیده حرکت کردیم. کافی شاپ سپید و سیاه نرسیده به سینما سپیده واقع شده است. فضای داخل، برای هنردوستان و دانشجویان هنر آراسته شده. تمام دیوارها رو نقاشی ها و تصاویری به رنگ سیاه و سپید پر کرده و پوسترهای مختلف نمایشگاههای هنر، در و دیوار اونجا رو تزیین کرده است. سفارشمون رو دادیم من کافه گلاسه وهمسرم شکلات گلاسه (که شکلات گلاسه کمی خوشمزه تر بود). مبلهای راحتی خیلی خوبی اونجا گذاشته اند که خستگی رو از تن آدم در میاره. همینطور که روی مبلها نشسته بودیم موسیقی ملایمی هم پخش می شد ناگهان آهنگ ملایمی به گوشم رسید که من رو به روزهای زمستونی ایام بچگیم انداخت. شبهای برفی که می شستیم کنار تلویزیون و در بهترین حالت هفته ای سه شب سریال می دیدیم. اونهایی که هم سن و سال من و یا بزرگتر هستند سریال ژاپنی سرزمینهای شمالی و آهنگ دلنشین اون رو به یاد دارند. اگه این سریال یادتون بود و دوست داشتید آهنگش رو دانلود کنید لینکش رو گذاشتم (+) به یاد اون روزهای خوب بچگی
داستان این بود که دوتا شتر! با تزیینات کامل خیابون رو بسته بودند و آروم آروم داشتند در طول خیابون حرکت می کردند. چشمهام رو باز و بسته کردم تا ببینم که اشتباه نمی بینم. نکته جالب این بود که مسیر بعدی اونها ورودی به بزرگراه صدر بود و خیلی عادی و بدون هیچ مشکلی وارد بزرگراه صدر شدند. حیف که ترافیک بود و جلسه دفاع دیر می شد و الا دوست داشتم که دنبالشون برم و از دیدنشون لذت ببرم.
توی این تهران هم میشه چیزهای عجیب و غریب زیادی دید.

