ديشب داشتم با خودم فكر ميكردم كه الان چه كساني بر مسند انقلاب تكيه زدهاند. بسياري از افراد رجه يك انقلاب يا شهيد شدند و يا در تصفيه حسابهاي سياسي كنار رفتهاند و برداشت امروز من از انقلاب اينست كه بر مسند تفكر و قدرت كساني نشستهاند كه جزو درجه اول انقلاب نيستند و اجزو دستههاي دوم و سوم و بلالاتر هستند. حتي بخشهاي زيادي هم وجود دارد كه حاكمان آن هيچ اعتقادي به انقلاب نداشتهاند و امروز بنا به اقتضاي زمانه خود را حاميانقلاب ميدانند. با اين شرايط آينده را چندان روشن نميبينم. زيرا مشكل، كمبود امكانات و منابع نيست بلكه تفكر حاكم، دچار اشتباه گرديده و راه به بيراهه برداشتهاست. و بقول سهراب: شب سردي است و من افسرده راه دوري است و پايي خسته تيرگي هست و چراغي مرده نيست رنگي كه بگويد با من: اندكي صبر، سحر نزديك است. هردم اين بانگ برآرم از دل: واي اين شب چقدر تاريك است.
برای من یه شخصیت وجود داره که زندگیش با علایق من، آمال و آرزوهام تطابق داره و آرزوي شخصيام اينه كه زندگي شخصيام رو به اون نزديك كنم. چيزايي كه من از اين مرد برداشت كردم : نگاهش به زندگي، احساس زيباش به زندگي، درجات علمي كه كسب كرده، نگاه مهربانش به انسانها، روزمره نشدن زندگي براش، شجاعتش و يتيم نوازيشه.
ديروز و امروز صبح، برنامه مردم ايران سلام صادق طباطبايي رو مهمان برنامهاش كرده بود و با پخش عكسهايي از آلبوم شخصيه صادق طباطبايي توضيحاتي رو در مورد مصطفي چمران و امام موسي صدر (دقت كرديد كه موسي صدر هم لقب امام رو داره فكر كنم توي تمام شخصيتهاي معاصر دناي اسلام فقط دو نفر اين لقب رو گرفتهاند يكي امام خميني و يكي هم موسي صدر و اين قابل توجه) از اون مي گرفت. اين برنامه بسيار جذاب و شنيدني بود اگه تونستيد حتما يجوري ببينيدش. ميخواستم يه تيكههايي از اين گفتگوي جذاب رو بنويسم ولي چون تمامي اين گفتگو جالب و شنيدنيه دلم نمياد كه يه تيكه ازش رو بنويسم.
امروز سالگرد شهادت مصطفي چمرانه. حقيقتا جاش خيلي توي اين زمونه خاليه خدايش بيامرزد.
ماشینم رو برده بودم کارواش برای اینکه راست و ریستش کنم برای فروش. با کسی که ماشین من رو میشست مشغول صحبت و گپ زدن بودم. يهو بدون هيچ مقدمهاي برگشت گفت كه قيمت بنزين گرون شده؟ چون حدود 15 يا 16 روز بود كه بنزين گرون شده بود، شك كردم كه آيا منظورش همين گروني يا نه! وقتي ازش پرسيدم در جوابم گفت كه نه منظورم قيمت بنزين بصورت آزاد و غير يارانهاي. بعدش هم ازم پرسيد كه بنظر تو بايد بنزين رو دولت گرون كنه. اشتباهي كه من كردم اين بود خواستم كه جوابي بدم كه فكر ميكردم مورد نظر اونه. براي همين در جواب گفتم كه بله با آزاد كردن قيمت بنزين، تورم شديدي ايجاد ميشه و بنابراين دولت نبايد بنزين رو گرون كنه!
پاسخي كه اون رفيقمون داد باعث جاخوردن من شد. اون در جوابم گفت كه نخير! دولت كه نبايد سوبسيد مصرف بنزين مردم رو بده بلكه هركس بايد خودش قيمت واقعي بنزيني رو كه مصرف كرده بده و دولت هيچ وظيفهاي در اين مورد نداره! جوابي كه اين كارگر داد، پاسخيه كه حتي تعداد خيلي كمي از اقتصاددانها جرات به زبان آوردنش هستند. كلي تعجب و حال كردم كه چنين استدلالي رو از فردي از طبقه كارگر جامعه ميشنيدم.
اونهايي رو كه گفتم، چيزهايي بود كه با خودم ميگذارم و ميروم اما بهترين چيزي رو كه همراهم ميبرم. همسر مهربونم كه ميتونم روش حساب كنم و مطمئن باشم كه توي اين سفر پا به پاي من اين مسيري رو كه انتخاب كرديم همراهي ميكنه. براي وسايل زندگي هم نفري دوتا چمدون ميبريم، همين و بس.
اين سفر ما يه جورايي مثل سفر آخرت ميمونه. بايد خيلي از چيزهايي رو كه باهاشون زندگي كردي و بهشون علاقه داري و حتي عادت كردي بگذاري بري. البته معلومه كه توي سفر آخرت همه چيزهايي رو كه دوست داريم و نداريم بايد بگذاريم و بريم.
تو اين پست ميخواستم در مورد داستانم توي كارواش ماشين بنويسم كه به اينجا رسيد. سعي ميكنم پست بعدي رو به اون اختصاص بدم.
حالا بیاید بررسی کنیم ببینیم یه آدم خوب(درسته که خوب بودن و بد بودن در یک طیف قرار دارند ولی منظورم من از خوب بودن شخصیتیه که مردم اونرو به خوب بودن می شناسند) بهره هایش بیشتره یا یک آدم بد. اگه شما آدم خوبی باشید به اطرافیانتون و مردم خوبی می کنید. حتی اگه اونها بد هم باشند و به شما بدی کنند شاید از اونها بگذرید. خلاصه متعرض حقوق مردم نمیشید. مردمان اطراف شما هم اگه جزو آدمهای خوب باشند به شما خوبی می کنند و اگه بد باشند< بدیشون گریبانگیر شما میشه.
حالا اگه آدم بدی باشید مسلما به مردمان اطرافتون خوبی که نمیکنید. آدمهای خوب اطراف شما به جهت خوب بودنشون به شما بدی نمی کنند. آدمهای بد اطراف شما هم چون می دونند شما آدم بدی هستید و بدی اونها رو تلافی می کنید، جرات بد كردن به شما رو ندارند.
حالا يه نتيجه گيري ميشه كرد واون اينكه در مقايسه يه آدم بد با يه آدم خوب، آدم خوبه ما بازنده است!
پس اگه با اين منطق بخواهيم تصميم بگيريم كه جزو كدوم دسته باشيم، عقل حكم ميكنه كه جزو دسته بدها باشيم.مگر اينكه خدا رو وارد اين مقايسه بكنيم. خدا كه بياد كفه ترازوي خوب بودن سنگينتر ميشه و اينجاست كه آدم خوباي ما برنده بازيند. اينو گفتم كه بدونيم خوب بودن بي هزينه نيست و اينجوري نيست كه بگيم من آدم خوبي هستم پس چرا اينقدر مشكل دارم و اوني كه آدم خوبي نيست و ظلمش به همه رسيده توي زندگيش هيچ مشكلي نداره.
اما چون در برابر اين هزينه يه منفعت بزرگ بدست مياريم. ميارزه كه خوب باشيم. (فكر كنم دينداريمون داره ميشه دينداري بازرگاني، خوبه كه در كنار رشته مديريت بازرگاني، يه رشته هم توي حوزه علميه بگذارند به نام دينداري بازرگاني يا تجارت ديني). با وجود خدا اين آدم بداي ما بازي رو بدجوري دارن ميبازن درسته كه 5 دقيقه اول بازي نقش برنده رو دارند اما آخر دقيقه 90 ميفهمند كه بازندهاند. (مثل پرسپوليس توي نيمهنهاي جام حذفي امسال با سپاهان)
دیروز حوالی ساعت یک بعدازظهر به همراه همسرم رفتیم دفتر هواپیمایی ترکیش ایروی یا به قول خودشون ترکیش هوا یولاری(ترکی بخونید) دفتر هواپیمایی ضلع شمالی خیابون مطهری حد فاصل خیابون دریای نور(سرافراز) و بزرگراه مدرس واقع شده. توی دفتر حدود ۱۰ تا ۱۵ نفری نشسته بودند و سه تا خانم با لباسهای متحدالشکل که زبون ترکی رو هم مثل بلبل حرف می زدند ارباب رجوع رو راست و ریست می کردند. بایستی از دستگاه مخصوصی که اونجا گذاشته بودند( و توی خیلی از بانکهای تهران گذاشتند) وقت می گرفتیم و منتظر می شستیم تا نوبتمون بشه. سیستم وقت گرفتنشون هم جالب بود سه تا دگمه داشت: یکیش مخصوص آژانسهای هواپیمایی که پیکهای خودشون رو می فرستادند تا بلیط رو بگیرند. دومیش مخصوص مسافرین Business Class بود(دوست دارم يكبار سوار بيزينس كلاس بشم ببينم اين پولدارا چي سوار ميشن)و سوميش هم مخصوص مسافرين عادي مثل ما. شماره ما ۵۴۴ بود. با جمعيتي كه اونجا نشسته بود و سرعتي كه منشي هاي دفتر شماره اعلام مي كردند. تصورم اين شد كه يك ساعت و نيمي ميهمون اونا هستيم.
يه ده دقيقهاي كه گذشت رييس دفتر از اتاقش بيرون اومد و وقتي ديد كه جمعيت زيادي نشسته اند. به خانم منشي گفت كه يكي از مراجعين رو كه جزو مسافرين عادي محسوب ميشه بفرست پيش من. اون خانم هم نگاهي به دستگاه شماره خوان كرد و گفت شماره ۵۴۴.
تا حالا براتون پيش اومده كه توي يك صف طولاني باشيد و خودتون رو براي يكي دو ساعت الافي آماده كرده باشيد ناگهان هماي سعادت روي دوشتون ميشينه و شما ميفتيد جلوي صف. همين حس هماي سعادت ديروز به من دست داد.
با عزت و احترام وارد اتاق رييس شديم و از اونجايي كه فقط يك صندلي جلوي ميز وجود داشت و با در نظر گرفتن اصل Ladies First من بصورت ايستاده بحث رو ادامه دادم. رييس دفتر يك مرد جوان با مليت تركيهاي بود كه فارسي رو به شيريني صحبت ميكرد. براش توضيح دادم كه ما براي 22 Jun از طريق سايت شما به مقصد شيكاگو بليط رزرو كرديم و حالا اومديم كه اونو بگيريم. رييس خوش تيپ ما هم اسممون رو توي كامپيوترش جستجو كرد و بالاخره مارو پيدا كرد.
پاسپورتامون رو ازمون خواست و چندين و چند بار صفحه ويزا رو چك كرد. بنده خدا آشنايي زيادي با ويزاهاي آمريكا نداشت چونكه ازمون پرسيد كه بليط برگشتتون رو براي كي ميخوايد و من وقتي اعلام كردم كه الان بليط برگشت نميخوام بهمون گفت كه اگه بليط برگشت نداشته باشيد فرودگاه شيكاگو بهتون گير نميده!( آدميزاد چيزاي عجيب غريبي ميشنوه).
يه كپي از پاسپورتمون گرفت و فيش واريز نقدي پول رو داد دستم و گفت كه برو پول رو واريز كن. جالبه كه بدونيد براي راحتي كار مسافرين، بانك تجارت يه شعبه خيلي خيلي كوچيك (به اندازه يه مغازه پاپ كورن فروشي (همون چس فيل قديمي)) برقرار كرده بود كه به جز وجه نقد، ايران چك و چك پول بانك تجارت، هيچگونه چك پول و چك ديگري رو قبول نميكرد. من چون يه بار ديگه اونجا اومده بودم و دقت زيادم سبب شده بود كه بفهمم كه قضيه از چه قراره 1.300.000 تومانش رو ايران چك گرفته بودم و 206.000 تومانش رو هم نقد دادم. جالبه بدونيد كه اگه براي دونفر جا رزرو كنيد قيمتش ميشه نفري 753.000 تومان و اگه تك تك رزرو كنيد ميشه 752.000 نفر. منكه دليلش رو نفهميدم. شايد بعد از فيلم ارتفاع پست اين تغيير قيمت رو اعمال كردن، كه اگه كسي ميخواد دستهجمعي هواپيمارو رزرو كنه و بعدش هم اونرو بدزده لااقل قبلش اين پول اضاف رو داده باشه. البته ايناحواسشون نيست كه قاسم(بازيكن نقش اول ارتفاع پست) ميتونه به خونوادش بگه كه تكي تكي برن و رزرو كنن.
پولها رو پرداخت كردم و اومدم دفتر رييس اون دوتا بليط كه قيافشون خيلي بيكلاس بود داد دستمون. درسته كه قيافه بليطها درست و حسابي نبود ولي لاقل توي بليطها هر چيزي جاي خودش چاپ شده بود و مثل بليطهاي ايران نبود كه مثلا جاي تاريخ پرواز شماره پرواز خورده و جاي قيمت بليط اسمتون خورده البته اينكه جاي قيمت بليط اسم شما خورد خيلي بي ربط هم نيست بلكه معنيش اينه كه هزينهاي كه شما بابت اين پرواز ميپردازيد برابر جونتون ارزش داره و بنابر اين اسمتون رو توي قسمت قيمت بليط نوشتن!
از اين رييس تركمون پرسيدم كه حداكثر باري كه هر نفر ميتونه بياره چقدره اونم جواب داد كه نفري دو تا چمدون 30 كيلويي يعني مجموعا 60 كيلو. اين قسمتش براي ما خيلي خوب شد چون 120 كيلو براي ما دونفر كافيه كه بخواهيم وسايل لازممون روببريم.
سئوال دومي كه كردم اين بود كه محل پروازمون از تهران از طريق فرودگاه مهرآباده؟ دو سه ثانيهاي سكوت كرد و همراه اين سكوت نگاهي كرد كه پشت نگاهش ميتونستم آه و نالهاش روببينم. بعدش گفت كه معلوم نيست كه از كدوم فرودگاه باشه! يعني چي بالاخره من بايد بدونم كه بيام مهرآباد يا فرودگاه امام يا پيام يا وسط ميدون آزادي! اين همشهري عزيزمون ادامه داد كه سه ساله كه به ما ميگن از فردا بايد پروازتون از طريق فرودگاه امام صورت بگيره و ما هم سه ساله كه نميتونيم به مسافرينمون بگيم كه دقيقا از كجا ميپرن! براي اينكه جلوي آثار شرمندگي توي چهرهام هويدا نشه يه لبخند زوركي زدم و ازش تشكر كرديم و از دفترش خارج شديم. هنگام خروج رييس گفت كه اگه تغييري توي مكان پرواز رخ بده سه روز قبل از طريق ايميلتون به شما خبر داده ميشه!
جالبه بدونيد كه قيمت بنزين در تركيه گرونترين قيمت رو در جهان داره. خودتون در مورد قيمت بنزين توي ايران، بهتر از من ميدونيد. با وجود اين، قيمت بليط هواپيمايي تركيش از هما ارزونتره! از نظر كيفيت پرواز تفاوتي ندارند و چه بسا تركيش بهتر هم باشه. من هر چي بين تفاوت هزينههاي پرواز هما و تركيش فكر كردم فقط به اين نتيجه رسيدم كه چون در پروازهاي مهمانداران بايستي حجاب رو رعايت كنند. اون چند متر پارچهاي كه صرف ايجاد حجاب براي مهمانداران شده باعث شده هزينههاي پروازي هما افزايش پيدا كنه و با وجود بنزين ارزانتر نتونه كه با هواپيمايي تركيش رقابت كنه! آقا عجب پارچههاي تاثيرگذاريه! يادم باشه در مورد ارتباط حجاب با اقتصاد مطلب بنويسم
مدرسه ما(مفید) طوری بود که جو سیاسی بین خیلی از بچه ها رایج بود. اکثر بچه ها طرفدار خاتمی بودند و رتبه دوم هم از آن ناطق بود و ری شهری هم طرفداران خاص خودش رو داشت. اونروزها روزنامه شاخص طرفدار خاتمی سلام بود (خدایش بیامرزد) و روزنامه رسالت و کیهان(همیشه درصحنه) هم از طرفداران ناطق بودند. اونروزها خبری از مشارکت و اصولگرایی نبود. دو تا حزب چپ(روحانیون) و راست(روحانیت) وجود داشت.اونوقتها من معتقد بودم که صحبت از وجود حزب به معنی تفرق در جامعه و ازبین رفتن وحدت خواهد بود. بنابراین در بحثها و گفتگوهایی که با رفقا می کردیم. همواره صحبت از چپ و راست را مذموم می دونستم. اونروزها مطمئن بودم که در این مملکت خواهم ماند و آنرا خواهم ساخت و به هیچ عنوانی قصد ترک آنرا نخواهم داشت.
امروز دوم خرداد ۱۳۸۶ معتقدم که وجود احزاب کارا توانای این را خواهند داشت که جامعه به انتخاب نادرست نرسد و اگر هم به انتخاب بهینه نمی رسد لا اقل بدترین گزینه را انتخاب نکند. انتخابی که در سوم تیر ۸۴ صورت گرفت. حدودا سه ساله که به این نتیجه رسیده ام که بایستی این مملکت را ترک کنم (شده حتی برای چند سال) این حس خدمت به مملکت در من هنوز به روشنی وجود داره اما اتفاقی که افتاده اینه که این چند سال (به خصوص سالهای اخیر) شرایطی رو که در مملکت می بینم و اونروزها درک درستی از آن نداشتم من رو وادار به ترک سرزمین مادری ام می کنه.
دوم خرداد سال ۱۳۷۶ پای صندوق رای به فکر آینده ای روشن و ساختن مملکت بودم و دوم خرداد ۱۳۸۶ هم رفته بودم آژانس هواپیمایی که بلیطم رو اوکی کنم!
ممکنه که ده سال دیگه اگه هنوز نعمت زنگی رو داشته باشم. جور دیگه ای بنویسم و عقایدم تغییر کرده باشه همونطور که عقاید امروزم با سال ۷۶ تغییر کرده. آرزو می کنم که ده سال دیگه وضعیت مملکتم بگونه ای باشد که من بتونم شبانه روز در آباد کردن اون سهمی داشته باشم.
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگویم شرح درد اشتیاق
دوست دارم این بچگی ام رو حفظ کنم. خدا ممنونتم که هنوز این حس کودکی رو درون من زنده نگه داشتی.

