تبليغاتX
دستنوشته های من از زندگی

  وسایل لازم برای یک زندگی رو یک صبح تا ظهر از دو سه تا مغازه ( شما بخونید شهروند خودمون) خریدیم. اینجا دو سه تا برند معروف وجود داره که مردم تمام خریدشون رو از اینها انجام می‌دن. بزرگترين اين مجموعه‌ها Wal mart نام داره كه توي اين شهر و خيلي از شهرهاي آمريكا شعبه داره. توي همين ميلواكي  ٢٠ تا شعبه داره. اندازه هر كدوم از اين شعبه‌ها تقريبا دو برابر شهروند آرژانتينه و تقريبا از شير مرغ تا جون آدميزاد رو توش ميشه پيدا كرد. شعار اين مجموعه اينه كه We sell for less يعني ما با ارزونترين قيمت مي‌فروشيم و در اكثر موارد ادعاي درستيه. شما ارزونترين قيمتها رو ميتونيد اينجا پيدا كنيد. مجموعه‌هاي ديگه هم اينجا وجود دارند مثل Wall Green كه به بزرگيه والمارت هست و يا Pick'n Save كه ميوه جات رو ميتونيد اينجا پيدا كنيد. يك مجموعه ديگه هم CVS نام داره كه از والمارت كوچكتره.

آنچه كه وجود داره تنوع بسيار در محصولاته. ما مي‌خواستيم ماست بخريم، رفتيم بخش لبنيات و دنبال كلمه Yogurt مي‌گشتيم كه در كمال موفقيت اونرو پيدا كرديم ولي يك كم كه به اطرافمون نگاه كرديم ديديم كه تمام طبقات رو انواع و اقسام ماست چيده‌اند. اگر اغراق نكرده ‌باشم در اون لحظه قريب به ٢٠ نوع مختلف وجود داشت. از ماست با طعم توت فرنگي گرفته تا ماست ساده و وانيلي و كم چرب و با طعم موز و... و تو ميموني كه كدومش رو برداری. با سعي و خطا يكي از اونها رو برداشتيم. توي خونه اولين قاشقي رو كه خوردم فاصله آشپزخونه تا دستشويي رو به سرعت باد طي كردم. تا حالا ماستي خورديد كه شيرينيش به اندازه خربزه باشه و طعم وانيل بده. اگه نخورديد سعي كنيد كه نخوريد چون با ذائقه ما ايرانيها جور در نمي‌آد. تنوع زياد محصولات باعث مبشه كه مشتري هم گزينه‌هاي بيشتري براي انتخاب داشته باشه و هم بيشتر بخره و اين يعني سود بيشتر.

خيلي از اين مجموعه‌ها يك كارتهايي به شما مي‌دن كه دارنده كارت از امتيازاتي برخورداره مثلا كالاهاي زيادي توي فروشگاه وجود داره كه قيمتش براي دارنده كارت پايين تره، همچنين آخر هر فصل با توجه به مقداري كه شما از اون فروشگاه خريد كرده‌ايد به شما مثلا اجازه خريد ١٠٠ $ بطور مجاني را مي‌دهد. اين امتيازات باعث ميشه كه هم مشتري ترقيب بشه از اين فروشگاه بخره و از اون مهمتر اينكه اون مغازه تمام اطلاعات خريدتون رو داره و مي‌تونه از روي اون اطلاعات سليقه خريد مشتري‌ها و تغيير الگوي مصرف در طي زمان و كاهش و افزايش مصرف در طي فصل‌هاي سال رو برآورد كنه و بر اساس اون ميتونه ميزان فروشش رو برآورد و هزينه‌هاي انبار داريش رو پايين بياره و هم مشترياش رو زياد كنه. توي ايران براي برآورد بازار آبمعدني اطلاعات فروش چند سال فروشگاه شهروند رو مي‌خواستيم تازه طرف آشنامون بود نهايت اطلاعاتي كه بهمون داد از يك سالي به بعد بود بعدش هم به تفكيك ماه نبود. ثالثا تفكيك محصولي توش وجود نداشت. اين مجموعه‌ها به شما اجازه مي‌دن كه هر چي رو كه خريديد با داشتن رسيد پس بياريد كه اينكار در ايران غير ممكنه و  اين يعني خودش جذب مشتري. تصویر یکی از این کارتها رو گذاشتم تا ببینید چیز خارق العاده ای نیست!

اينجا بقالي به شكلي كه ما توي ايران داريم وجود نداره و مردم خريدشون رو از همين مجموعه‌هاي بزرگ انجام ‌ميدن. كه خود خريد واسه خودش يك سرگرميه. يك مغازه ايراني هم وجود داره كه محصولات ايراني و گوشت حلال رو ميشه اونجا پيدا كرد. جالب اينجاست كه شما ميتونيد از مرباي بهروز تا ماست موسير پيدا كنيد، حتي نون بربري يخ زده هم هست.

شما توي اين فروشگاههاي بزرگ كه ميريد روي خيلي از اجناس برچسب كاهش قيمت رو ميبينيد كه با داشتن كارت از اون تخفيف بهره‌مند ميشيد. شما ممكنه امروز بريد فروشگاه و قيمت يك باكس ١٢ تايي نوشابه قوطي ٤ دلار باشه و فرداش همون رو با تخفيف ٣ دلار ميدن و اين اتفاق هر رو و هر روز رخ ميده. يك چيزه ديگه اينكه اينجا معمولا قيمتها بصورت گول زننده‌ايه مثلا اگه قمت يك بسته نون رو ميزنه ١.٩٩ $  و ٢ دلار نمي‌زنه و خيلي از مشتريان قيمت اون كالا رو توي رنج ١ دلار مي‌بينند! (اين هم يك ترفند فروشه)

توي زمينه فروش و تكنيكهاي مختلف جذب مشتري، تفاوتهاي زيادي با ايران وجود داره. مثلا يك پيتزا فروشي وجود داره كه قيمت يك پيتزاي سبزيجاتش با اندازه large(با قطر ١٤ اينچ) ١٤.٤٩$  همين پيتزا براي دانشجويان دانشگاه ٧ $ و در روزهاي سه شنبه ٥.٢٧ $ قيمتشه! يعني حدودا ٦٥% تخفيف! يك چيز ديگه اينكه اندازه‌ها اينجا با ايران متفاوته مثلا اندازه پيتزاي large در اينجا حدودا دو  برابرپيتزاي معمولي توي ايرانه، جالبه كه پيتزاي دوبل لارج هم دارن كه من نميدونم چه جوري مي‌خورن. تصوير برچسب تخفيف رو ببينيد:

+ نوشته شده توسط سید احسان قطبی در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 و ساعت 6:35 |

  قرار بود وقتي رسيديم شيكاگو و تونستيم حساب كنيم كه چند ساعت ديگه ترخيص مي‌شيم يك زنگي به يكي از دوستان -كه اين چند وقت زحمت ما به دوش ايشون بوده- بزنيم و خبر بديم كه چه وقت بيان دنبالمون. ما هم كه ترخيصمون به لطف خدا نيم ساعت بيشتر طول نكشيده بود. اومدم برم يك تلفن عمومي پيدا كنم و يه زنگي به ايشون بزنم. اما نه كه زبان انگليسيم خوبه نه مي‌دونستم تلفن عمومي چي مي‌شه و نه تابلوي راهنمايي پيدا مي‌كردم. خلاصه بطور تصادفي يك پله برقي سوار شدم و دو طبقه رفتم بالا. شايد باورتون نشه ولي درست دو طبقه بالاتر از فرودگاه متروي شهر شيكاگو ايستگاه داشت و من وارد ايستگاه مترو شده بودم. ظاهرا اين فرودگاه شيكاگو فاصله زيادي تا down town (مركز شهر) داره. همينجور كه به اطرافم نگاه مي‌كردم. ناگهان يك تلفن عمومي به چشمم خورد شايد توي عمرم به اين اندازه از ديدن تلفن عمومي خوشحال نشده بودم. گوشي رو برداشتم و خدا خدا مي‌كردم كه براي پيش شماره ٨٠٠-١ سكه نخواد(تلفنهاي با پيش شماره ٨٠٠-١ در آمريكا مجاني هستند و بيشتر مختص شركتها تجاري مي‌باشد) با سلام و صلوات شماره كارت تلفني رو كه از دوستمون گرفته بوديم گرفتم و بعدش هم شماره موبايل خودش رو، تا گوشي رو برداشت خيالم راحت شد. تا بهش گفتم كه كار ما تموم شده كلي تعجب كرد و گفت كه توي راهه و تا نيم ساعت ديگه مي‌رسه.

از در فرودگاه كه اومديم بيرون، از روي يك پل هوايي رد شديم و بعدش وارد پاركينگ سرباز فرودگاه شديم.  فضاي پاركينگ ماشينها و نوع ماشينهايي كه درون پارك كرده‌بودند درست شبيه محوطه‌هاي پاركينگ اطراف مدينه و مكه بود و اونجا بود كه فهميدم، ظاهرا معماري خيابونهاي مدينه و مكه بر اساس مدل آمريكايي برداشت شده.

فاصله شيكاگو تا ميلواكي ٨٠ مايله. دو طرف جاده تا چشم كار مي‌كرد سبزي بود و نكته جالب توجه اينكه كيفيت جاده نامناسب بود و آسفالت جاده در تمامي مسير داراي شكاف و چاله چوله‌هاي پر شده و نشده بود. وقتي علت رو پرسيدم متوجه شدم كه به خاطر سرماي زياد و برف فراواني كه در زمستون مياد جاده‌ها به اين شكل درميان و امكان تعويض آسفالت وجود ندارد. عكس زير نمايي از جاده و شهر بازي مستقر در خارج شهر رو نشون مي‌ده 

شهربازي واقع در خارج شهر

حدودا ٥/١ ساعت توي راه بوديم كه به شهر رسيديم. زيبايي شهر حقيقتا چشمگير بود و در اين فصل چشم هر بيننده‌اي رو به خودش جذب مي‌كرد. ماشين از كنار درياچه عبور كرد و دو ساعتي هم توي شهر چرخيديم و جاهاي مختلفش رو بطور گذرا ديديم. اولين چيزي كه در مورد اين شهر ميتونم بگم، خلوت بودن و سرسبز بودن شهره. عكس زير نمايي از كنار درياچه ميشيگانه

نمايي از درياچه ميشيگان

شب رو توي متلي كه دوستمون زحمت كشيده بوند رزرو كرده بودند مستقر شديم قيمت متل با ماليات! شبي ٥١$ مي‌شد. فرداي اونروز خانم دوستمون با مادرشون اومدند دنبالمون و رفتيم كه جاهاي مختلفي رو كه اونها قبل از اومدنمون براي خونه رزرو كرده بودند ببينيم. از صبح تا بعد از ظهر حدودا ١٢ تا مكان رو ديديم. ناهار رو هم توي دانشگاه ساندويچ ماهي خورديم. بين اين دوازده خونه كه ديديم يكيش رو پسنديديم. با دفتر شركت تماس گرفتيم. ظاهرا تعطيل كرده‌بودند و موند براي فردا. شب رو توي همون متل بوديم و فردا صبح به آقاي Drew (همون كارمند بنگاه معاملات ملك خودمون) تماس گرفتيم و گفتيم ما اون خونه رو مي‌خوايم. گفت چون Social Security Number  نداريد (اين همون شماره ملي خودمون كه براي ما خارجيها وقتي صادر ميشه كه يك كاري اينجا داشته باشيم و حقوق بگير باشيم) بايد پول پيش رو دوبرابر بديد. فكر نكنيد پول پيش همون مفهوم ايران رو داره ها، مقدار پول پيش برابر يك ماه اجاره خونست. همين آقاي  Drew گفت كه ميتونه خونه رو دو روز ديگه تحويل بده. كه اين براي ما بد بود چون بايستي پول دو شب متل مي‌داديم. پول شب اول رو داديم اما اين دوستمون براي شب دوم نگذاشت كه ما اونجا بمونيم و با اينكه منزل كوچيكي داشتند و پدر و مادرشون هم ميهمانشون بودند ولي به ما لطف داشتند. در ضمن همين دو روز ما يك ميهماني ايراني هم دعوت شديم كه تجربه خوبي بود. روز پنجشنبه خونه رو تحويل گرفتيم. تا يادم نرفته بگم كه روز دوشنبه رفتيم بانك و حساب باز كرديم. جالب بود. انواع و اقسام حسابها داشتند و حساب سپرده پنج ساله كه توي ايران حدود ١٨ درصد سود داره اينجا فقط ٥ درصده سه روز بعد از باز كردن حسابمون debit كارتمون(همون عابر بانك خودمون، البته با كاربردهاي بسيار بيشتر) اومد به آدرس خونه دوستمون. بعد از تحويل گرفتن خونه براي اينكه وسايل مورد نياز يه زندگي رو تهيه كنيم يك صبح تا ظهر كافي بود تا به چند تا فروشگاه بزرگ سر بزنيم و همه ما يحتاجمون رو بخريم. نكته مهمي كه در مورد وسايل و كالاهايي كه توي فروشگاهها وجود داره اينه كه تنوع به شدت بالاست. يعني شما از يك كالاي خاص مثل دوشاخه برق اينقدر مدل و اندازه و مارك وجود داره كه كاملا گيج‌ كننده است. همين تنوع توي محصولات باعث ميشه كه شما الگوي مصرفتون تغيير كنه و مصرفتون بالا بره. توي پستهاي بعدي در مورد نحوه فروش اجناس توي فروشگاههاي اينجا مي‌نويسم.

ما يكشنبه بعدازظهر رسيديم شيكاگو، دوشنبه خونه ديديم و يكيش رو انتخاب كرديم، سه شنبه قرارداد نوشتيم و پنج شنبه توي خونمون بوديم. در مورد گرفتن تلفن براي خونه هم بايد بگم كه روز جمعه با شركت تلفن اينجا At&t تماس تلفني گرفتيم و با دادن شماره كارت debit و آدرس خونمون، تلفني درخواست كرديم كه برامون يك خط تلفن ثابت و اينترنت ADSL وصل بشه. اپراتور گفت كه تا سه روز آينده تلفونمون وصل ميشه و تا ١٠ روز آينده هم شركت پست مودم اينترنتمون رو برامون مياره. خدمتتون بگم كه اين شركت همون روز جمعه خطمون رو وصل كرد اما چون سيمها رو اشتباهي وصل كرده بود خطمون وصل نشد. ما كه فكر مي‌كرديم خطوط داخلي خونه اشكال داره يك ايميل به شركتي كه خونه رو به ما اجاره داده بود زديم و اونها هم تكنسين تلفنشون رو روز دوشنبه (شنبه و يكشنبه) فرستادند تا ببين مشكب چيه! اون هم گفت كه شركت تلفن خط رو اشتباهي وصل كرده و از همون جا به اونها زنگ زد و قرار گذاشتند كه صبح سه شنبه همديگر رو ببينند. آقا صبح ساعت ٨ صبح بود كه ديدم زنگ مي‌زنند. رفتم پايين ديدم كه مامور شركت تلفنه با من اومد بالا و وقتي ديد كه من كفشم رو مي‌كنم و تو خونه ميرم، خودش تو خونه نيومد و فقط يك دستگاهي رو به من داد و گفت كه اينو بزن به دوشاخه تلفن. از ادبش خوشم اومد، وقتي ديد خود صابخونه با كفش نميره تو، اونهم حاضر نشد با كفش بياد تو. تلفنمون هم بعد از يكربع وصل شد. هزينه خريد يك خط تلفن و نصب اون حدود ٥٠$  ميشه كه توي ايران اگه خطها راه بدهند و تلفن منطقه شما خط خالي داشته باشه چيزي در حدود ١٠٠ هزار تومن ميشه. و احتمالا چيزي در حدود دو هفته بطور خوشبينانه طول ميكشه كه خط شما وصل بشه. هزينه اينترنت اينجا ماهانه ١٥ $و هزينه تلفن در حدود ٢٠ $ ميشه. توي پستهاي بعدي ادامه اين داستان رو مي‌نويسم ان شاء الله

+ نوشته شده توسط سید احسان قطبی در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 1:27 |
توی فرودگاه استانبول بعد از اینکه security check شديم وارد طبقه دوم شديم و بعد از اينكه يك نوشابه و بطري آب رو به قيمت ١٠ دلار خريديم و به ياد سر گردنه افتاديم. وارد گيت پرواز شيكاگو شديم. اونجا بود كه فهميديم اي دل غافل تمام برچسبهاي بارمون رو هنگام security check گم كرديم. اگه اين اتفاق توي ايران بيفته معنيش تقريبا اينه كه بايد دست از ساكهاتون بشوييد و ضرري رو كه كرديد به نيت رد مظالم و از اين حرفها ازش دست بكشيد. ما با همون تصوري كه توي ايران داشتيم. نگران و ناراحت قضيه رو به مامور گيت گفتيم. حالا فرض كنيد ما در بيست قدمي هواپيما قرار داريم و تازه اين قضيه رو فهميديم. اتفاقي كه افتاد اين بود كه اون مامورة محترم (خانوم بود) يك تلفن زد و اسم ما رو پشت خط گفت و بعدش هم تلفن و گذاشت و پنج تا عدد به ما داد و گفت وقتي رسيديد شيكاگو شماره چمدونهاتون همينه! ما گفتيم خب بعدش چي! اون خانوم محترم نگاه عاقل اندر سفيهي به ما انداخت و گفت خب بعدش هم چمدونهاتون رو بر مي‌داريد. من داشتم كفري مي‌شدم آخه مگه مامور گمرك شيكاگو بدون داشتن تگ چمدونها اجازه بده كه ما از فرودگاه با چمدون خارج شيم! به هر حال چاره‌اي چز رفتن نبود.

حالا نگراني دوم در راه بود و اون داشتن ساك دستي بيش از حد مجاز بود. من كه با يك كوله پشتي و دو تا ساك دستي بودم، همسرم هم يك ساك دستي داشت. جداي از اين وزن ساك دستي مجاز نبايد بيش از ٨ كيلو باشه كه وزن يكي از چمدونهاي دستي من ١٦ كيلو بود. با سلام و صلوات و خوندن و و جعلنا وارد هواپيما شديم. بالاخره سر جامون رسيديم. حالا مشكل اين بود كه اين وزنه ١٦ كيلويي رو بلند كنم و بالاي سرم بيارم و بگذارم توي قسمت ساك دستي، اونهم به نحوي كه كسي نفهمه كه اين چمدون اينقدر سنگينه. نفسم و حبس كردم و با يك حركت يك ضرب اونو بردم بالا. خدا رو شكر موفقيت آميز بود.

به هر مسافر يك هدفون و چشم بند و كفش جوراب مانند دادند و پرواز،بدون تاخير آغاز شد. طول مدت پرواز ٣٠/١٣ ساعت اعلام شد و بنظر خيلي خسته كننده مي‌رسيد. در مورد نحوه پذيرايي بايد بگم كه الحق و والانصاف كيفيتش خوب بود و نكته جالب اينكه ما چون غذاي حلال سفارش داده بوديم روي تمام غذاهامون برچسب حلال خورده بود. در خلال پرواز كوچكترين تكوني نداشتيم. خدا رو شكر توي چاله هوايي هم نيفتاديم. زماني كه مونيتور اعلام كرد كه يك ساعت تا شيكاگو فاصله داريم. باور نكردني بود! داشت يادم مي‌رفت، موقع شروع پرواز به همه اونهايي كه تبعه آمريكا نبودند يك فرمي دادند كه توش بايد مقدار پولي كه حمل مي‌كنند و احيانا اگه گياه زنده‌اي حمل مي‌كنند و يا اگه قبلا توي مرغداري‌، گاوداري و ... كار مي‌كرده‌اند اعلام كنند.

هواپيما نشست و ما پياده شدم و به قسمت چك كردن پاسپورت رفتيم. بعد از اينكه مامور اين قسمت فهميد كه ما دانشجو هستيم يك مامور رو صدا كرد و گفت كه دنبال اون بريم. ما بيست قدمي راه رفتيم تا به قسمت بعدي رسيديم. اونجا سه مسافر ديگه هم نشسته بودند. پاسپورتامون رو تحويل مامور داديم و يك فرمي رو پر كرديم كه كجا مي‌خوايم بريم و آدرسمون كجاست و همين چيزا حدودا يك ربع نشستيم كه يك خانمي وارد  شد و گفت كه يك نفر از هر خانواده بياد چمدونش رو تحويل بگيره من نشستم تا به سئوال ماموره جواب بدم و خانومم رفت و بعد از دو سه دقيقه با ساكها اومد. واقعا باور نكردني بود. حدودا يك ربع ديگه هم نشستيم و مامور اون قسمت ما رو صدا كرد و اثر انگشتمون و عكسمون رو گرفت و گفت يا علي! بريد قسمت گمرك.

در ايران شنيده بوديم كه گمرك فرودگاه كلي از مواد غذايي رو ميريزه بيرون. حالا ببينيد چه اتفاقي افتاد: مامور قسمت گمرك گفت كه باراتون رو بگذاريد زير اشعه ايكس، ما هم گذاشتيم بعدش هم گفت به سلامت! باز هم باورمون نمي‌شد ما توي ايران كه بوديم وقتي از دبي بر مي‌گشتيم مامور گمرك مي‌خواست كه ساكمون رو باز كنيم . وقتي از قسمت گمرك اومديم بيرون باورمون نمي‌شد كه كارمون اينجا تموم شده يا نه! به خاطر همين از در كه بيرون اومديم از يكي از كاركنان اونجا پرسيديم كه كجا بايد بريم تا بارمون رو چك كنند. اونهم گفت كه اونجا: رفتيم سمت كارمندي كه اونجا نشسته بود. ازمون پرسيد كه پروازتون چيه گفتيم تركيش. يك نگاهي به ما كرد و گفت فكر نمي‌كنم كه تركيش در اين ساعت پروازي داشته باشه. من هم نگاه عاقل اندر سفيهي بهش كردم و گفتم بابا ما مسافرهاي همون پروازيم يعني كه چي تركيش پرواز نداره! گفت شما كجا مي‌خوايد بريد گفتم كه ما مي‌خوايم بريم شيكاگو، يارو با تعجب گفت كه اينجا شيكاگوست. فكر كنم خطو عوضي سوار شدين. كلي از يارو تشكر كرديم و از در خروج وارد محوطه بيروني فرودگاه شديم. باورمون نمي‌شد كه اينقدر راحت و سريع ترخيص بشيم. همه رو به حساب رحمانيت خدا گذاشتيم. واقعا دستت درد نكنه.

اينجا آمريكاست!

فرودگاه شيكاگو

نماي شيكاگو 

+ نوشته شده توسط سید احسان قطبی در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386 و ساعت 6:21 |

شب سي ويكم تيرماه هم فرا رسيد و وقت خداحافظي و وداع با عزيزترين افراد زندگي‌ام. خيلي خودم رو نگه داشتم تا اشكم سرازير نشود و اگر خداحافظي‌ام با خواهرم كمي بيشتر طول مي‌كشيد يقينا اشكهايم جاري مي‌شد. حدود ساعت ٤٥/٢ صبح بود كه با بدرقه پدر و مادر خانمم، دايي‌هاي خودم و خانمم وارد گيت پرواز ترمينال يك فرودگاه مهرآباد شديم. سعي مي‌كردم كه آخرين نگاههايم را به خاطر بسپرم. پرواز ساعت ٣٠/٣ صبح بود كه با تاخير ٤٥ دقيقه‌اي انجام شد. من به همراه خودم يك كوله لب‌تاپ و يك ساك دستي(كه براي خودش چمدوني بود و وزنش حدودا ١٦ كيلو مي‌شد) و يك فرش، كه بسته بندي شده بود به همرا داشتم. همسرم هم يك ساك دستي سنگين، همراهش بود. ترس ما اين بود كه نكنه موقع ورود به هواپيما به ما گير بدن. براي خالي نبودن عريضه رفتم از مامور خط تركيش ايرلاين كه از بچه‌هاي ترك استانبول بود بپرسم كه آيا چمدونهاي ما كه توي قسمت بار هستند مستقيما به شيكاگو ميرن و يا اينكه ما بايد توي استانبول اونهارو تحويل بگيريم. اون مامور ترك تا من رو با اين سر وضع ديد گفت كه شما مي‌خوايد با همين شكل و قيافه بريد شيكاگو! گفتم مگه چه اشكالي داره. گفت كه توي شيكاگو بهتون گير ميدن. اين جمله آخر رو با لحن خيلي بدي گفت كه دل ما يهو ريخت كه اي دل غافل نكنه توي اونجا بهمون گير بدن و اصلا رفتنمون دچار مشكل بشه. لابد اين مامور ترك يه چيزي مي‌دونه كه ميگه! هيچ كاري نمي‌شد كرد چونكه ما از گيت رد شده بوديم و برگشتي وجود نداشت. خلاصه خودمون رو به بي‌خيالي زديم و سوار هواپيما شديم. حدودا ١٧٠ دقيقه بعد رسيديم استانبول.

استانبول بعد از دبي و مكه و مدينه چهارمين شهر خارجي بود كه من مي‌ديدم. فرودگاه بزرگ و مجهزي داشتند كه آدم به داشتنش غبطه مي‌خورد. وقتي وارد سالن ترانزيت شديم و با موج جمعيتي روبرو شديم كه زنهاشون چادر سياه سرشون نبود و مردهاشون هم نه نماز مي‌خوندند و نه مي‌دونستند ولايت فقيه خوردنيه يا پوشيدني. يك لخظه دچار تضاد فكري شدم. از يك طرف ادعاي ما اينه كه غير از شيعه اميرالمومنين كسي وارد بهشت نمي‌شه و از يك طرف آدم مي‌مونه كه بابا خدا با اين حكمتش، حتما يه هدف قرص و محكمي داشته از خلق اين همه آدم توي دنيا و اگه قرار باشه از همه اين هفت ميليارد انساني كه توي اين زمان با ما دارن زندگي ميكنن فقط ٦٠ تا ٧٠ ميليونشون كانديداي ورود به بهشت و قرار گرفتن در جوار رحمت الهي باشن. با حساب و كتاب من نمي‌خونه. بنابر اين يه قراري با خودم گذاشتم و اونهم اينكه اولا به همه انسانها با يك چشم نگاه كنم و توي ذهنم درجه بندي‌ وجود نداشته‌ باشه. ثانيا ملاك و معيار انسانيت رو حوزه اخلاق بدونم. چند روز ديگه مبعث پيامبر رحمته و سرمنشا تمام اين مباحث و داستانهايي كه ما داريم همين بعثته. حالا خود پيامبري كه براي هدايت بندگان خدا مبعوث شده هدف اين اتفاق مهم رو تكميل مكارم اخلاقي مي‌دونه يعني كل داستان بر مي‌گرده به حوزه اخلاق. راستش بنده حقير اونچه كه تا امروز بهش رسيدم هميني بود كه طرح كردم. شايد هم كه در آينده اين انديشه‌ام تغيير كند همونطور كه در گذشته تنها شيعياني رو مستحق بهشت مي‌دونستيم كه ولايت مطلقه فقيه رو زبانا و قلبا ايمان داشته باشند.

سعي مي‌كنم از يافته‌هايم و اوضاع و شرايط اينجا و تفاوتهايش با ايران بنويسم.

فرودگاه استانبول

+ نوشته شده توسط سید احسان قطبی در جمعه دوازدهم مرداد 1386 و ساعت 3:44 |

برای پدر و مادرم

به شرايط و حال امروزم كه نگاه مي‌كنم و به هر آنچه كه دارم و خواهم داشت مي‌انديشم پس از خدا بي‌گمان وجود پدر و مادرم را دليل هر آنچه كه دارم مي‌بينم. به گذشته‌ها كه بر مي‌گردم و از زماني كه به ياد دارم تماما ياد آور اين خاطره است كه پدر و مادرم از حق خود گذشتند تا من در آسايش بيشتري باشم. آنچه كه از پدرم هميشه و هميشه در ذهنم نقش بسته است، كسب روزي حلال بوده كه نكند فرزندانش با روزي غير حلال يا شبهه‌ناك بزرگ شوند و آنچه از مادرم مي‌توانم بگويم فداكاري، فداكاري و فداكاري است. به پاس اين بزرگواريهايشان از راه دور دستشان را مي‌بوسم.

 

براي دوستانم

جنس آدميزاد بگونه‌اي است كه تا نعمتي را از دست ندهد قدرش را نمي‌داند. و من هم از اين مستثني نيستم. رفاقتهاي ما بر مي‌گردد به سالهاي دور و گذشت زمان سبب شده است تا جنس رفاقتمان رنگ و لعاب ديگري پيدا كند. هر چند كه قريب به ١٢ روز است كه از ايران دور شده‌ام و اين مدت زمان كمي براي دلتنگ شدن است اما همينكه در ذهن به ياد مي‌آورم كه شايد تا روزهاي زيادي فرصت ديدار ميسر نگردد حس دلتنگي وجودم را پر مي‌‌كند. وقتي به جنبه‌هاي مختلفي نظير ثروت، تحصيلات، رفاه، منزلت اجتماعي و ... كه زندگي را تشكيل داده مي‌انديشم. بين تمامي اينها آنچه كه هميشه و هميشه برايم لذت بخش بوده و خواهد بود را همين رفاقتهاي قديمي مي‌بينم و اصلا جنس لذتي كه در اين رفاقتها وجود دارد را با ساير گزينه‌ها متفاوت مي‌بينم. دوستيهايمان را دوست مي‌دارم و فكر مي‌كنم مطمئن ترين چيزي كه در آينده وجود خواهد داست ادامه همين رفاقتهاست ان شاء‌الله

 احسان

 

+ نوشته شده توسط سید احسان قطبی در جمعه دوازدهم مرداد 1386 و ساعت 3:35 |