تبليغاتX
دستنوشته های من از زندگی
توي يكي از پستهاي قبلي در مورد يكي از اساتيدم كه حس مسئوليت پذيري بالايي نسبت به شغلش داشت نوشتم. مليت اين استاد ژاپنيه و علي رغم سن بالايي كه داره -حدود ٧٠ سال- از دقت بسيار بالايي هم برخورداره. چند روز پيش توي يكي از كلاسهاي ايشون اتفاق آموزنده‌اي افتاد كه دوست دارم اين تجربه رو بنويسم:
كلاس ما روز دوشنبه چهارشنبه از ساعت ٤ تا ٥:١٥ است. همين چهارشنبه‌اي كه گذشت، استاد در حال تدريس بود كه به مبحثي رسيد و بيان كرد كه اين مطلب رو در ترم آينده و در درس پيشرفته همين درس خواهيد خواند. (بايد بگم كه خود ايشون استاد درس پيشرفته هستند) همين جا بود كه ناگهان كلام منقطع شد و بعد از چند لحظه قطرات زيباي اشك از چشمان استاد جاري شد. فضاي كلاس رو سكوتي سنگين فرا گرفته بود. كسي بدرستي نمي‌دانست كه دليل اين اشك چيست؟ پروفسور Niho ادامه داد كه امروز نامه بازنشستگي خودش رو دريافت كرده و از ترم بعد رسما تدريسي نخواهد داشت!
اينكه انسانها به يك سني مي‌رسند كه بازنشسته از كار مداوم مي‌شوند چيز غريبي نيست ولي اينكه يك معلم و استاد وقتي به اين مرحله مي رسد به دليل عشق و علاقه‌اي كه به حرفه خود دارد، بازنشتگي را چنان سنگين مي‌بيند كه عنان از كف داده و قطرات اشك بر چشمانش نقش مي‌بندد، چيز ديگري است.
خود من به شخصه به اين حس استادم غبطه خوردم. اينكه بعد از چهل سال و اندي تدريس و با وجود كهولت سن، اينچنين بر بازنشستگي خود مي‌گريد درجه‌اي از رشد است كه هر كسي آنرا تجربه نمي‌كند.
اين اتفاق سبب شد كه يادم نرود كه هرآنچه كه آموخته‌ام مرهون زحمات معلمان و اساتيد گذشته‌ام بوده است. به اين بهانه ياد تمامي اونها رو گرامي مي‌دارم و خاطرات خوبي رو كه با اونها داشته‌ام در ذهن مرور مي‌كنم. تشكر صميمانه من را پذيرا باشيد
+ نوشته شده توسط سید احسان قطبی در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 و ساعت 8:12 |

شهر شیکاگو در ۹۰ مایلی شهر ما واقع شده که اگر یک ضرب و تقسیم ساده انجام بدیم فاصله اش میشه همون تهران تا قم خودمون. بنابر این منظور از سفر به شیکاگو، يك مسافرت چند روزه اون هم با هواپيما و امثالهم نيست بلكه يك سفر چند ساعته به يكي از شهرهاي اطراف محسوب ميشه. بليط اتوبوس رو حدودا يك ماه پيش رزرو كرديم. اينكه يك ماه پيش رزرو كرديم به اين خاطر نبود كه ممكنه جا توي اتوبوس واسمون نباشه، بلكه به جهت ارزون تموم شدن قيمت بليطه.(تفاوت قيمت بليط روز با رزرو از قبل تفاوت بين عدد ١ و ٢٠ دلاره! براي هر نفر). آدرس ترمينال اتوبوسشون رو از روي google maps برداشتيم و صبح ساعت ٧:٣٠ به سمت down town حركت كرديم. انتظار داشتيم كه محل توقف اتوبوس يك جايي مثل ترمينال غرب تهران باشه كه كلي تعاوني و اتوبوسهاي مختلف در اون وجود داره. اما داستان چيز ديگري بود. شما اتوبوس خط صادقيه وليعصر رو تصور كنيد. يكي از ايستگاههاش روبروي مسجد المهدي قرار داره (تهران ويلا). پايانه مسافري اتوبوسهاي ميلواكي به شيكاگو شبيه همون ايستگاه تهران ويلاست. حركت اتوبوس ساعت ٨:٣٠ بود كه با ٥ دقيقه تاخير حركت كرديم. اتوبوسهاشون هم تقريبا شبيه اتوبوسهاي ولووي ماست با كمي راحتي بيشتر. تعداد مسافران اتوبوس ١٠ نفر بود! هر كدوم از اونها هم يك صفحه A4 دستشون بود كه در حقيقت تاييديه خريد اينترنتيشون بود. جالب اينكه راننده اتوبوس هم يك زن سياهپوست بود. كلا مفهوم كار در اين ولايت با ايران متفاوته ما اينجا خانمهايي رو ديديم كه راننده كمپرسي بودند! شغلي كه توي ايران هم خيلي از آقايون طرفش نمي‌ روند.

مسير ميلواكي تا شيكاگو تماما سر سبزه و در اين فصل از سال غير از سبزي رنگ ديگه‌اي نمي‌بينيد. البته گويا تمامي آمريكا به غير از آريزونا شامل اين قاعده ميشه كه البته ما به چشم خودمون نديديم.

ساعت ١٠:٢٥ رسيديم به ايستگاه نهايي اتوبوس، محلي در Down Town شهر شيكاگو و مقابل ايستگاه قطار بين شهري(همون راه آهن خودمون). از راننده اتوبوس پرسيدم كه براي برگشت كجا بايد سوار شيم و اون هم در جواب گفت: همين جا كه پياده شديد!

Down Town شهر شيكاگو به گفته ناظران زيباترين مركز شهر در آمريكاست و با كمي اغراق، قشنگترين Down Town در دنياست. تقريبا تمامي ساختمانهايي كه در مركز شهر واقع شده‌اند برجهاي مرتفعي هستند كه برج تهران ما رو توي جيبشون مي‌گذارند. ارتفاع برجها بقدري زياده كه شما نور خورشيد رو نمي‌تونيد حس كنيد و سايه برجها تمام خيابون رو پوشونده. توي اين عكس ميتونين اين ادعا رو تصديق كنيد:

برجهاي مرتفع

 مركز شهر

شهرهاي بزرگ آمريكا معمولا درگير مسائلي نظير آلودگي هوا، نظافت شهري و ترافيكك هستند. از اين نظر مديريت شهري شيكاگو موفق بوده و شهر از نظر نظافت شهري، آلودگي هوا از كيفيت خوبي برخورداره. رودخانه‌اي از وسط شهر ميگذره كه زيبايي شهر رو دو چندان ميكنه

مركز شهر

 يكي از نقاط ديدني شهر برج Sears نام داره. كه به ما توصيه شده بود كه حتما ازش ديدن كنيم. خدا رو شكر محل برج يك خيابون پايين تر از محل ايستگاه اتوبوس واقع شده بود و از اين جهت امكان بازديد از اون برامون وجود داشت.

sears towe

ورودي برج براي توريست ها با ورودي اصلي برج، متفاوت بود. در ابتداي ورود به طبقه همكف از هر كدام از توريستها يك عكس يادگاري مي‌انداختند و بهشون يك كد مي‌دادند. كه بعد از ديدن برج ميتونند عكسشون رو خريداري كنند و يا اينكه مجاني به ايميلشون فرستاده شود. بعد هم نفري ١٢.٥ دلار بابت بليط ورودي گرفته مي‌شد. بعد از خريد بليط وارد يك سالن نمايش شديم كه يك فيلم سه دقيقه‌اي در مورد مشخصات برج و تاريخچه اون پخش كردند. اين برج در سال ١٩٧٣ ساخته شده و تا سال ١٩٩٦ بلند ترين برج دنيا محسوب ميشد و امروز سومين برج بلند دنياست.(اولين برج در تايوان و دومين برج در مالزي قرار داره) ارتفاع برج ٤٩٢ متره و ١١٠ طبقه داره. شما ميتونيد از بالاي برج تا شعاع ٨٠ كيلومتري رو ببينيد(در صورت صاف بودن هوا). بعد از ديدن فيلم سوار آسانسورهايي شديم كه ما رو تا طبقه آخر برج مي‌بردن. سرعت آسانسور حيرت انگيز بود. با ساعت زمان بالا رفتن رو محاسبه كرديم. هر ده طبقه رو در ٥ ثانيه طي مي‌كرد و در مجموع ٥٥ ثانيه طول كشيد تا ١١٠ طبقه (٤٩٢ متر) رو بالا بره. براي در ك بيشتر اين سرعت،مقايسه كنيد با سرعت آسانسورهاي برج ميلاد كه برادرم كه سوار شده بود ٨ دقيقه و نيم طول كشيده بود تا برسن بالا  (٥١٠ ثانيه) تقريبا سرعت آسانسورهاي برج Sears ده برابر برج ميلاده. جالب اينجاست كه در بالا رفتن هيچ احساس بدي به ما دست نداد اما در پايين اومدن كمي دچار سرگيجه شديم.

نماي بالاي برج بسيار جالب بود. شما سالني رو تصور كنيد كه دور تا دورش پنجره داشته باشه و شما بتونيد از ارتفاع ٥٠٠ متري اطرافتون رو ببينيد. فكر كنم تصاوير بهتر بتونند اين رو نشون بدهند:

 نما از بالا

نما از بالا

نما از بالا

نما از بالا

ماليات بر كالا و خدمات توي تمام شهرها و ايالات آمريكا وجود داره. اين معني‌اش اينه كه هر كالايي كه شما بخريد مستوجب ماليات ميشه البته كالاهاي خوراكي از اين ماليات مستثني هستند. نرخ ماليات در ميلواكي(و كل ايالت ويسكانسين) ٥.٦٪ جالبه كه بدونيد اين نرخ در ايالت ايلينويز كه شيكاگو هم در اون واقعه ٨.٥٪ مي‌باشد. هزينه زندگي در شيكاگو بسيار زياده و خيلي از مردم در اطراف شهر زندگي مي‌كنند به همين خاطر ساعات اوليه صبح و بعد از ظهرها جاده‌هاي ورودي و خروجي شهر شيكاگو ترافيك سنگيني رو تحمل مي‌كنند. در تصوير زير در كنار مفهوم ترافيك به مفهوم رانندگي بين خطوط هم دقت كنيد! ميتونيد مطالب بيشتر رو در مورد سفر به شيكاگو از وبلاگ همسرم زينب بخونيد.

ترافيك

+ نوشته شده توسط سید احسان قطبی در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 و ساعت 20:43 |
این مدرسه ای که ما در اون تحصیل کردیم در کنار تمام چیزهای خوبی که به ما یاد داد. یک چیز مهم رو یاد نداد و نه تنها یاد نداد بلکه جلوی یادگیری اونرو رو هم گرفت. منظورم تعلیم زیان انگلیسیه. در سه سال اول دبیرستان که چیزی غیر از تنفر از زبان در ما ایجاد نکرد. و این بیزاری از زبان باعث شد که در دوران دانشگاه هم رغبتی به آموزش زبان نداشته باشم.

آقا گذشته ها گذشته مهم الانه که ما افتادیم توی حوض و شنا بلد نیستیم. تصور کنید که سر یک کلاسی می رید که استادش انگلیسی رو سریعتر از معمول حرف می زنه و شما هم که استاد در زیان انگلیسی هستید و نتیجتا از ابتدا تا انتهای کلاس چیزی نمی فهمید. گوش می کنید ولی نمی فهمید. در ضمن دستخط استاد هم که بسیار ناخواناست. لاجرم چیزی هم نمی نویسید. يك نگاه به بغل دستيهاتون هم كه بيندازيد موضوع غمبارتر ميشه. ميبينيد كه همه مشغول جزوه نوشتن هستند. 

بعد از كلاس هم مجبوريد كتابهاي مربوط به هر درس رو روي هم تلنبار كنيد و مثل يك معلم خوب به خودتون درس بديد. اگه هم سئوالي داشتيد. بدليل عدم تطابق زبان شما و استاد مربوطه موضوع منتفي خواهد بود.

وظايفي كه خيلي از دانشگاههاي آمريكايي از دانشجوهاشون انتظار دارند: ١- انجام تكاليف هفتگي (چيزي در حدود ٩ تا ١٠ صفحه) ٢- امتحانات هفتگي كه در كلاس برگزار مي‌شود. تصور كنيد كه هر هفته دانشجويان محترم اين مقدار تكليف رو به استاد تحويل مي‌دهند و جالب اينكه هيچ كس هم شكايتي نمي‌كنه و همه هم تحويل مي‌دهند. استاد مربوطه هم تكاليف رو جمع‌ آوري مي‌كنه و جلسه بعد تصحيح كرده تحويل دانشجويان مقطع دكتري مي‌دهد. دقيقا شبيه كلاس اول دبستان. حقيقتا خاطراتش براي ما زنده شده. شما اين وضعيت رو با وضعيت دانشگاههاي ايران مقايسه كنيد. اينكه هيچ دانشگاهي از ايران دربين ١٠٠٠ دانشگاه اول دنيا نيست، خالي از انصاف نيست. يك خاطره‌اي تعريف كنم، احتمالا براتون جالب باشه: هفته گذشته استاد ژاپني‌الاصل درس رياضيات ما كه سن و سالي در حدود ٧٥ سال داره يك تمريني داد براي منزل! دو روز بعد من يك ايميلي از استاد دريافت كردم مبني بر اينكه دو تا از ضرايب بكار رفته در تمرين، اشتباه مي‌باشد و به جاي ارقام ٨ و ٦ بايستي ٢- و ٦- استفاده شود! ما مونديم كه اولا استاد چه دقت و پيگيري داره ثانيا ايميل دانشجوهايش رو رفته پيدا كرده و به همگي اين موضوع رو اطلاع داده! سعي مي‌كنم در پستهاي بعدي به تفاوتهاي دانشگاههاي ايران و آمريكا بيشتر اشاره كنم.

+ نوشته شده توسط سید احسان قطبی در چهارشنبه یازدهم مهر 1386 و ساعت 10:8 |
رفقای عزیزی مثل سینا، حامد،آرش، منصور بابايي، علي فرخي، آقا آزمنديان دوست‌داشتني، سيد علي آقايي و ... خاطرشون هست كه هرساله در ماه رمضان، از طرف منطقه ٢ آموزش و پرورش، مسابقات فوتسال جام رمضان برگزار مي‌شد. كه تا اونجايي كه من يادمه راهنمايي مفيد، يك بار دوم شد و يك بار سوم. از اين گذشته در ماه رمضان، گروههاي مختلف ورزشي توي ايران، اقدام به برگزاري مسابقات فوتسال مي‌كنند.

 ما اينجا مشغول كار و بار خودمون بوديم كه چند روز پيش يكي از دوستان ايراني باب صحبت رو باز كرد و در مورد مسابقات فوتسال توي دانشگاه صحبت كرد و گفت كه يك سري مسابقات توي اين ماه برگزار ميشه و اگر اهلش هستي بيا با هم تيم بديم. ما هم از خدا خواسته و بياد مسابقات جام رمضان توي مسابقات جام رمضان دانشگاه شركت كرديم. شديم يك تيم چند مليتي از ايران، آمريكا، اردن و آرژانتين كه البته وزن ايرانيهاش بيشتره. اسم تيم هم شد AC-Milwaukee‌ امروز هم اولين مسابقمون رو برگزار كرديم. تیم مقابلمون Dr. Mu’s Farm Animals نام داشت كه نتيجه بازي ١٧ در برابر ٦ شد، البته به نفع ما. آخر سر هم يك عكس يادگاري با بچه‌هاي تيم انداختيم كه براتون ميگذارم البته با شرح و تفسيري مختصر در مورد افراد تيم:

اعضاي تيم

اولين نفر كه خوب ستاره مسابقاته و نياز به معرفي نداره (تف به ريا) كنار ستاره تيم، يكي از بچه‌هاي ايرانيه كه دست بر قضا صداي خوبي هم داره و در اعياد و مناسبتهاي ملي و نه مذهبي به هنرنمايي مي‌پردازد (خدايش خير دهد) كنار رهي عزيز(همون دوست ايرانيمون كه از خطه سرسبز گرگان بود و هست) طاهر، كاپيتان تيم قرار داره. با مليت اردني، دانشجوي دكتري شيمي و از اون مسلمونها و عربهاييه كه من بشخصه از گپ زدن باهاش لذت مي‌برم (قابل توجه كاظم آقاي زارع عزيز). ديروز توي راه مشغول صحبت بوديم كه حرف به ماه رمضون كشيد. از من سئوال كرد كه شما روزه‌ايد. من هم كه انگار شاخ غول رو شكسته باشم سينه سپر كردم و با قاطعيت گفتم Yes سئوال بعديش جالب بود گفت همه روزهاي ماه رمضون؟ با تعجب گفتم بله (همون ‎‎Yes خودمون) اون كه متوجه تعجب من شده بود، در ادامه گفت، من نمي‌دونم كه چرا ايرانيهاي ميلواكي فقط چند روز را در ماه رمضون روزه مي‌گيرند! طاهر به واقعيت انكار ناپذيري اشاره كرده‌ بود كه من جوابي براش نداشتم. طاهر ادامه داد و پرسيد كه در ايام ماه رمضان، چند درصد از مردم ايران روزه‌ مي‌گيرند. در جواب بهش گفتم كه چون خوردن در معابر عمومي در ماه رمضان ممنوعه نميتوان درصد روزه‌داران رو حساب كرد ولي من خودم آدمهاي زيادي رو ميشناسم كه در طي سال نماز نمي‌خونند ولي روزه مي‌گيرند( خود من وقتي اين جواب رو دادم از اينكه ما خودمون رو ام‌القراي اسلام ميدونيم خنده‌ام گرفت) خب داستان طاهر طولاني شد. كنار طاهر يك دانشجوي آمريكايي در رشته شيمي قرار داره كه فوتبالش هم خوبه هم خوب ميدود و هم خوب ميشوته پاسكاريش هم حرف نداره. نفر بقلي هم برخلاف اضافه وزن زيادي كه داره اما خوب شوتهايي ميزنه. از پايين سمت چپ (چپ شما!) مارادوناي تيم قرار داره دانشجويي از آرژانتين، با شم حمله بالا و پاسكاري خوب (اسمش هم آنيبله) نفر بعدي سامانه كه از بچه‌هاي خوب ايرانيه كه به همراه نفر كناري(احسان) امسال از ايران اومدن.

خب اين يك شرح نيمه مختصري بود از تيم ما و مسابقات جام رمضان، هر تيم ٢٥ دلار پول داده و جايزه برنده يك دست لباس ورزشي اعلا! براي هر يك از اعضاي تيم خواهد بود. اميدوارم كه برنده بشيم. بازي بعديمون يكشنبه هفته بعده كه از قرار معلوم، جايي افطاري دعوتيم. (خداييش اين جمله آخر رو اگه بخونيد و در كنار مسابقات جام رمضان بگذاريد، مبتونيد تصور كنيد كه اين اتفاقات مربوط به يك ايرانيه ساكنه آمريكاست؟ من كه خودم باورم نميشه)

+ نوشته شده توسط سید احسان قطبی در دوشنبه دوم مهر 1386 و ساعت 8:0 |