پنجشنبه امتحاناتم تموم شد و تعطيلات يكماهه دانشگاه رو رسما آغاز كرديم. بنظرم اينجوري بهتره كه ترم پاييز رو زودتر شروع كنيم ولي عوضش يكماه تعطيلات بين دو ترم داشته باشيم! جمعهشب طبق روال معمول برنامه ميهماني دانشجويان خارجي در منزل تام ماير برقرار بود ما هم شال و كلاه كرديم و ساعت شش بعداز ظهر راهي منزل تام شديم. برنامه اينه كه وقتي تقريبا دانشجويان جمع شدند. مارك يك دعايي ميخونه و از خداوند بابت اين نعماتش تشكر ميكنه و بعد از اون هم دانشجويان مشغول گپ زدن و البته صرف شام ميشوند. يك نكته بابت دعايي كه مارك هر هفته ميكنه بگم: مارك دستاش رو به هم گره ميزنه و مقابلش نگه ميداره و نگاهش رو به زمين ميدوزه و ميگه: خدايا بابت اين غذايي كه به ما دادي تو را شكر ميكنيم، ترا بابت دوستي و محبتي كه بين ماست سپاس ميگوييم، سلامتي خودمان و دوستانمان را از تو طلب ميكنيم، تمام دانشجويان مسافريني كه براي تعطيلات به سفر رفتهاند را در پناه خودت حفظ كن! در انتهاي دعا هم همگي آمين ميگويند. مفاهيم دعاشون بسيار مشابه دعاهايي است كه ما ميكنيم.
برنامه جمعه شب خيلي جالب بود بطوري كه ما حدود ساعت ١٠ شب منزل تام رو ترك كرديم. مارك و دوستانش به مناسبت كريسمس بستههاي هدايايي رو براي دانشجويان تدارك ديدهبودند. هداياي داخل بسته شامل شكلات، چايي مسافرتي، كارت تبريك، گندمك و يك CD آهنگهاي كريسمس بود. به بهانه كريسمس با يكي از دوستان آمريكايي (اسم اون هم ماركه، نه اون ماركي كه اول صحبتش بود) در مورد داستان تولد حضرت مسيح صحبت ميكرديم. اون ميگفت كه حضرت مريم نامزدي بنام يوسف داشته است اما فرزندي كه از او متولد شده است قبل از عقد يوسف و او بوده است. همچنين در مورد به صليب كشيده شدن عيسي(ع) ميگفت كه يهوديان مسيح رو به صليب كشيدند اما بعد از به صليب كشيدن مسيح زنده شد و به آسمان رفت و روزي او برخواهد گشت. ما هقبل م در پاسخ به مارك گفتيم كه اعتقاد ما در قرآن هم بسيار شبيه به همين است و ما حضرت مريم را يكي از بهترين زنان عالم ميدانيم.
جمعه شب با شب يلدا متقارن شده بود، براي مارك توضيح داديم كه اين شب طولانيترين شب ساله و ما ايرانيها امشب رو تا نيمه شب بيدار ميمونيم و همراه با خوردن هندوانه و آجيل، شعر حافظ هم خونده ميشود. مارك پرسيد كه آيا آتش بازي هم داريد؟ گفتم كه مجيد جان اون مال چهارشنبه سوري و داستان چهارشنبه سوري رو براش گفتم. كاشف به عمل اومد كه مارك سال قبل با دوستان ايراني به مراسم چهارشنبه سوري رفته!
اين هم يك عكس از اون شب، يك توضيح بدم: قرار شد بصورت فوتبالي بنشينيم كه يیهو سگ آقاي تام پريد وسط عكسمون و اينطوري شد كه ميبينيد:

اون آقايي كه پليور سفيد پوشيده اسمش راسله كه دوستان ايراني بهش رسول ميگن! آقاي تام ماير و خانم ماير هم كه قابل تشخيص هستند(میزبان میهمانی) سگشون هم قابل رویته، بقیه دوستان هم که هموطنان ایرانی هستند.
هفته قبل روز شنبه با یکی از دوستان رفته بودیم شیکاگو تا هم گوشت حلال بخریم و هم یک بازدیدی داشته باشیم. با هوا شناسی چک کردیم دیدیم که میلواکی برفیه ولی شیکاگو ابریه. خدا رو شکر کردیم و ساعت ۱۰ صبح با ماشین دوستمون حرکت کردیم. نکته ای که در شیکاگو وجود داره بحث پارک کردن ماشین توی مرکز شهره، بنابراين يكجايي ما پياده شديم تا دوستمون بعد از پارك كردن به ما ملحق بشه شلوغي رفت و آمد مردم تو پياده رو مانند خيابون انقلاب خودمون ميموند. همينجوري كه توي خيابون مشغول پياده روي بوديم با چند تا صحنه جالب روبرو شديم كه براتون مينويسم. هر صد قدم به صد قدم يكي رو ميديديم كه لباس بابانوئل پوشيده و يك صندوقي جلوش گذاشته. جريان رو پرسيديم و گفتند كه اينها براي فقرا كمك جمعآوري ميكنند. ظاهرا همون كميته امداد خودمونه كه بصورت خودجوش و مردمي ايجاد شده و كاركردش كمك به فقراست:

كمي جلوتر با صحنه جالبتري روبرو شدم، يك مرد حدودا ٣٥ ساله در حاليكه يك تابلويي دستش گرفته بود و يك چمدوني هم كنارش گذاشته بود وسط پيادهرو توي اون شلوغي وايساده بود جلوتر رفتم تا ببينم داستان چيه. عكس رو ببينيد و جمله روي تابلو رو بخونيد تا دستتون بياد كه داستان چيه!

بنابر ادعاي اون، يكي از ماموران FBI كه اسم مامور رو هم رو تابلو نوشته(Chris Siavano) به همسرش تجاوز كرده و اين مرد براي دادخواهي و رسوا كردن اون مامور اين كار رو كرده. كاري به درستي و يا غلطي اين ادعاي اون مرد ندارم اون نكتهاي كه ميخوام بهش اشاره كنم تفاوت آزاديهاي فردي و احقاق حقوق شخصي در ايران و آمريكاست. پليس فدرال آمريكا بالاترين مقام پليس در آمريكاست و فرمان اون بر فرمان پليس محلي ارجحيت دارد. حالا يك نفر ادعا داره كه يكي از ماموران پليس فدرال(با ذكر نام و مشخصات) يكي از سنگينترين جرايمي كه وجود داره را مرتكب شده و اين ادعا رو فقط توي دادگاه مطرح نكرده بلكه وسط خيابون و ميان مردم داره مطرح ميكنه. حالا شما برگرديد به ايران، يك شهروند ايراني رو به جرمي كه صحت آن زير سئواله يكي از آمرين امر به معروف و نهي از منكر دستگير ميكنه و دو روز بعد جنازه اون رو تحويل پدرش ميدهند. بعد هم داستان در جامعه سانسور خبری میشه. حالا خوبه که دستگاه ذیربط آمرین به معروف و نهی از منکر بودند، بگذريم...
در حين بازديد از شيكاگو ناگهان برف شديدي شروع به باريدن گرفت. قرار شد ما در كنار خيابون و زير سقف منتظر بمونيم تا دوستمون بره و ماشين رو بياره. در حاليكه منتظر بوديم. عروس و دامادي رو ديديم كه توي اين برف به همراه عكاس و دستيارش مترصد عكس گرفتن بودند. ديدم حيفه كه ازشون عكس نگيرم. با اين برفي كه ميومد من پيش خودم گفتم كه اين عروس و داماد چه ته ديگي خوردند كه چنين برف سنگيني امروز داره مياد:

داشتيم توي ميلواكي قدم ميزديم كه تركيب رنگ زيبايي از طبيعت رو ديدم كه خوبه شما هم ببينيد. از اين عكسها ديديد كه تمام اشيا و افراد درون عكس سياه وسفيدند و فقط يك شيئ يا فرد رنگيه، البته اين كار رو با نرم افزارهاي مربوطه ميكنند. حالا اين عكسي كه ميبينيد با نرم افزار خدا اينجوري شده. حقيقتا كه عكس زيباييه!

اون قضيهاي رو كه قرار شد اين دفعه بگم بگذاريد براي دفعه بعد چون منتظرم كه كل داستان رو بگم. ضمنا توجه داشته باشيد الان كه اين مطالب رو مينويسم. دماي هوا ٢٢- درجه سانتيگراد زير صفره و برف هم نميآد!
+ نوشته شده توسط سید احسان قطبی در یکشنبه دوم دی 1386 و ساعت
21:25 |