تبليغاتX
دستنوشته های من از زندگی
اين جملات رو فكر كنم بارها شنيده‌ايد: ما ايرانيها باهوش ترين مردمان جهان هستيم، ميهمان نواز ترين ملل، ايرانيان هستند، بهترين ملت دنيا هستيم و جملات متعددي از اين قبيل.
قبل از اينكه حرف اصلي‌ام رو بزنم چند تا نكته رو بايد بگم: ١- من منكر اين نيستم كه هر ملتي بايستي به فرهنگ و گذشته‌ خودش افتخار كند. ٢-غرور ملي خودم و شما رو نمي‌خوام زير سئوال ببرم ٣- اعتقادي به اين ندارم كه جامعه و فرهنگ آمريكايي اون چيزيه كه ما بايد بهش برسيم ٤- فرهنگ و آداب و رسوم كشورم رو دوست دارم.
جامعه افغاني توي كشور ما حضور پررنگي داشته و داره، بخش عمده‌اي از نيروي كار پروژه‌هاي عمراني رو افغاني‌هاي مهاجر تشكيل داده‌اند و مي‌دهند. الحق و الانصاف هم كيفيت اين نيروي كار بالاتر از نيروي كار ايرانيه بنابر اين ميتونيم بگيم كه افغاني‌هاي مهاجر به عنوان نيروي كار (كه يكي از عوامل مهم توسعه است) نقش عمده‌اي در توسعه بخش مسكن ايران داشته‌اند. نيروي كاري كه با دستمزد كمتر، عدم پرداخت بيمه و كارايي بالاتر به نسبت نيروي كار داخلي سبب كمتر شدن هزينه ساخت شده است! حالا ببينيم برخورد ما با اين جامعه در ايران به چه نحوي بوده: ١-فرزندان افغاني از حق تحصيل در مدارس ايراني محروم هستن-(يعني محروميت از يكي از اولين حقوق انساني) ٢-قاطبه مطلق ما ايراني‌ها تصوير خوبي از افغاني‌ها در ذهنمون نداريم و به هيچ عنوان حاضر به تعامل اجتماعي با آنها نيستيم!(ميهمان نواز ترين ملت دنيا!)
جامعه افغاني رو به عنوان مثال بيان كردم، همين داستان در مورد عربها نيز صادقه، يعني خيلي از ما چشم ديدن عربها رو نداريم و كل اعراب رو با صفتهاي خاصي كه خودتون مي‌دونيد ميشناسيم.
حالا من تجربه هشت ماهه خودم رو در تعامل با مردماني كه ديده‌ام بيان مي‌كنم: عموم آدمهايي كه ما باهاشون برخورد داشتيم از طبقه معمولي جامعه آمريكا بوده‌اند. عموم اين افراد در حوزه اخلاق اجتماعي، رفتار عالي داشته‌اند و دارند. يعني فارغ از مليت و نژاد شما يك رفتار مبتني بر اخلاقي رو از خودشون نشون مي‌دهند. بطوريكه من اوايل فكر مي‌كردم كه اين نوع برخورد، شايد از سر تظاهر باشه ولي بعد از مدتي كه اين نوع برخورد رو از اكثر آدمها ديدم، نظريه تظاهر رد شد. بخش زيادي از اين ادمها هر كمكي كه از دستشون بر بياد از شما دريغ نمي‌كنن. به عنوان مثال يكي از دوستان نياز به وام داشت و براي ضمانت وام احتياج به يك ضامن آمريكايي داشت. يكي از همين افراد بدون اينكه شناختي از اين دوست ما داشته باشه به راحتي ضامن شد! كاري كه توي ايران شايد خيلي از دوستان و فاميل هم براي هم نكنند.
مكزيكي‌ها در آمريكا تقريبا نقش افغاني‌هاي ايران رو بازي مي‌كنند. يعني به عنوان نيروي كار ساده وارد آمريكا مي‌شوند و مشغول به كارهاي سطح پايين هستند ولي همين افراد در تعامل با عموم جامعه آمريكا برخوردي را كه ما با افغانيان داريم رو احساس نمي‌كنند. شما در نظر بگيريد كه در يك سمت قضيه جامعه‌اي قرار داره كه بر اساس شاخصهاي اقتصادي در جايگاه بالايي قرار داره و به قول معروف قدرت اول دنيا هستند. همين كافيه كه در انسان يك حس غرور كاذب ايجاد كنه و ساير ملل رو به حساب نياره(هرچند در حوزه سياست خارجي، شايد سياستمدارانشون با اين نگاه برخورد كنن) ولي از مردم عادي كه ما تا به حال ديديم چنين برخوردي رو برداشت نكرديم. داشتم فرض مي‌كردم اگه ما ايرانيان با همين منش و رفتاري كه امروز داريم، امشب بخوابيم و از فردا صبح قدرت اول دنيا باشيم با ملل ديگر چه برخوردي را خواهيم داشت. از تصور اين فكر بر خود لرزيدم. زيرا امروز كه در اين جايگاهيم اينگونه با مردمان ديگر برخورد مي‌كنيم واي به حال روزي كه قدرت نيز در دست ما باشد!
اگه احساس كرديد كه در بخشهايي از نوشته و يا همه آن دچار زياده ‌روي و اغراق شده‌ام، خوشحال ميشم كه نظرتون رو بدونم.
+ نوشته شده توسط سید احسان قطبی در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 و ساعت 10:54 |
اين استاد راهنماي ما علاقه زيادي به داشتن فرامليتي دانشجو داره. يك دانشجوي عرب(فلسطيني)، يك دختر از پاكستان، يك مكزيكي، آمريكايي، آرژانتيني، دوتا هندي و من كه ايراني‌ام. بطور اتفاقي اكثريت با مسلمونهاست! يادمه اولين بار كه استادم مي‌خواست محل كارم رو نشون بده و باهم وارد شديم از ديدن يك دختر با حجاب متعجب شدم ولي به روي خودم نياوردم! بعد كه استادم رفت از اون پرسيدم كه شما اهل كجاييد؟ جواب داد كه پاكستان.
يك دانشجوي فلسطيني هم بنام فادي داريم كه اونهم جوون باحال و با معرفتيه وقتي كه براي اولين بار مي‌خواست خودش رو معرفي كنه گفت: من فادي اهل غزه هستم، شهري كه خواب نداره! وقتي ازش خواستم بيشتر توضيح بده گفت كه توي غزه شبها هم خيلي از مغازه‌ها باز هستند و به قول معروف شهر خواب نداره!
دو روز پيش بود كه استادم پرسيد، Clearance شما چقدر طول كشيد كه اومد؟! يكدفعه جا خوردم. چون فقط ايراني‌ها درگير مفاهيمي نظير اف‌بي‌آي چك و امثال اينها هستند. در جواب گفتم سه ماه! استادم ادامه داد كه من يك دانشجوي ايراني براي اين ترم از دانشگاه شريف با معدل ١٧.٨٠ گرفتم ولي هنوز ويزاش نيومده! من شستم خبردار شد كه داستان از كجا آب مي‌خوره! استادم ادامه داد كه من نميدونم چرا وقتي دانشجو از ايران مي‌گيريم دچار مشكل ميشيم. هم ما از كارمون و برناممون عقب ميمونيم و هم دانشجو تكليفش روشن نيست! و ادامه داد كه: چند وقت قبل مي‌خواستم فرم I-20 رو براي همين دانشجوي ايراني با پست فدكس يا UPS بفرستم كه دانشگاه گفت كه اين دوتا پست با ايران قرارداد ندارند! من كه تعجب كرده بودم گفتم بايد چيكار كنيم كه پست دي‌اچ‌ال رو معرفي كردند. دانشجويم مي‌گفت وقتي كه دي‌اچ‌ال بسته رو تحويل داده بوده اون بسته باز شده بوده! در اينجا بود كه استادم متعجبانه از من پرسيد كه يعني چي كه بسته‌ها رو باز مي‌كنن! من سعي كردم در كمال آرامش توضيح بدم كه هر بسته‌اي از ايران به آمريكا و يا بالعكس فرستاده ميشه، حتما بازگشايي ميشه! البته ديگه درمورد دليل اين كار توضيحي ندادم. استادم از من پرسيد كه اميدي هست كه اين دانشجويم ويزا بگيره منم گفتم بله اميد كه هميشه وجود داره ولي ممكنه يك ماهه ديگه، سه ماهه ديگه، يك سال ديگه و يا حتي بيشتر طول بكشه! شما چهره استاد من رو بعد از شنيدن اين جملات خودتون تصور كنيد. بعد ادامه دادم كه من و همسرم كه براي ادامه تحصيل اومديم اينجا روي يك برنامه حداقل ٤ يا ٥ ساله حساب باز كرديم، كه در اين مدت از آمريكا خارج نشيم و عطاي ديدن خانواده و مملكتمون رو به لقاي اون ببخشيم!
استادمون كه قانع نشده بود. حقم بهش ميدم چون خودش توي همين تعطيلات يكهفته‌اي وسط ترم ممكنه بره مملكتش و يك آب و هوايي عوض كنه و صحبتي هم از ويزا و اين چيزها نباشه.
+ نوشته شده توسط سید احسان قطبی در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 و ساعت 8:51 |
دوست عزیزی(پژوهنده) که تازه باهاش آشنا شدم من رو به یک بازی بلاگی دعوت کرده. داستان از این قراره که یکی از نقاشی‌های زیبای خدا رو به سلیقه خودتون انتخاب کنید و توی بلاگ بگذارین.به نظرم یکی از زیباترین نقاشی‌های خدا همین عکسه. درکنار رنگ سیاه و سفیدی که همه جا رو گرفته چشمهای آدم روی یک درخت قفل میشه.این عکس رو توی یکی از روزهای همین زمستون گرفتم. یک دفعه دیگه گذاشته بودم ولی بازم بهتر از این بنظرم نیومد. (full size)
من هم از دلاویزترین عزیز و دوستان خوب کاظم محسن سنجاقک و همه کسانی که وبلاگ دارند و این جا رو می‌بینند دعوت می‌کنم که توی بازی شرکت کنن


+ نوشته شده توسط سید احسان قطبی در جمعه هفدهم اسفند 1386 و ساعت 21:2 |
چند وقت قبل یکی از رفقا در کامنتی که گذاشته بود چند جمله از ملاصدرا نوشته بود که خیلی بهم چسبید. امروز اتفاقی ادامه اون جملات رو پیدا کردم. حیفم اومد که ازش ننویسم. بنظرم بهترین تعبیری است که میشه از خدا داشت. یک تعبیری عام که تمام بنده های خدا رو در بر میگیره و توش حرفی از دین و نژاد و عقیده نیست و فقط خداست و بندگانش.

         خداوند بی نهایت است و لا مکان و بی زمان
                         اما به قدر فهم تو کوچک میشود
                                 و به قدر نیاز تو فرود می آید
                                       و به قدر آرزوی تو گسترده می شود
                                                و به قدر ایمان تو کارگشا می شود
         یتیمان را پدر می شود و مادر
         محتاجان برادری را برادر می شود
         عقیمان را طفل می شود
         نا امیدان را امید می شود
         گمگشتگان را راه می شود
         در تاریکی ماندگان را نور می شود
         پیران را عصا می شود
         محتاجان به عشق را عشق می شود
         خداوند همه چیز می شود همه کس را...

         به شرط اعتقاد
                   به شرط پاکی دل
                          به شرط طهارت روح
                                 به شرط پرهیز از معامله با ابلیس

        بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا
              و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف
                     و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک
                          و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار
                                     و بپرهیزید از ناجوانمردی ها ناراستی ها تامردمی ها...

       چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه
        بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند
        در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند
           و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند...

و مگر از زندگی چه می خواهیم که در خدایی خدا یافت نمی شود.

دوست دارم که این جملات رو همیشه روی میز کارم در خانه ام و در خاطرم نگه دارم. چرا که عقیده دارم با این نگاه زیستن و نفس کشیدن عین سعادت است.
+ نوشته شده توسط سید احسان قطبی در پنجشنبه نهم اسفند 1386 و ساعت 18:58 |
آدميزاد نسبت به رويدادهايي كه خودش به چشم نديده و تنها از اونها چيزهايي شنيده يك تصوري پيدا مي‌كنه. اسكار هم براي من اينجوري بود، تا قبل از ديشب يك تصوير ذهني از اون داشتم و ديشب براي اولين بار نشستيم به طور زنده اسكار رو نگاه كنيم. سالن اجراي برنامه در لس‌ آنجلس قرار داشت و ظرفيت سالن ١٥٠٠ نفره. تالار وحدت خودمون رو در نظر بگيريد، اين سالن يك كمي مجلل تر از اونه، جدي ميگم خيلي تفاوت بالايي وجود نداره!
برنامه اونشب به اينصورت بود كه هيئت داوران در هر بخش حدودا ٥ تا نامزد داشتند كه از ميان اونها يكي را به عنوان منتخب اعلام ميكنند. نحوه اعلام هم به اين شكله كه براي اعلام منتخب هر بخش، يكي از چهره‌هاي منتخب سينماي آمريكا به يك پاكت در بسته‌اي كه در دست داره، از پشت صحنه وارد ميشه و جلوي تنها بلندگوي موجود در سن ميره و پس از اعلام نامزدهاي اون بخش، پاكت رو باز ميكنه و اسم منتخب هيئت داوران را ميخونه. از چهره‌هايي كه بالاي سن اومدن و من ميشناختم ميتونم از اسكورسيزي، نيكول كيدمن و تام هنكس نام ببرم. برندگان هر بخش رو هم كه احتمالا تا الان تو سايتها ديده‌ايد.
يك كار جالبي كه كرده‌ بودند اين بود در بخش فيلمهاي مستند اعلام برنده بر عهده سربازان آمريكايي كه در عراق بودند گذاشته شد. به اين شكل كه با عراق ارتباط ويدئويي برقرار كردند و حدود ٥ يا شش تا سرباز آمريكايي كه دوتاشون زن بودند، خودشون رو معرفي كردند و يك نفرشون برنده رو اعلام كرد و خلق‌الله هم براشون حسابي دست زدند. اندر حواشي اين برنامه پديده Red Carpet (فرش قرمز) كه در اون نامزدهاي بخشهاي مختلف با لباسهاي رنگارنگ و تيپهاي مختلفي كه براي خودشون درست كرده‌اند مي‌آن و عكس مي‌اندازند. شما ميتونيد جديدترين لباسها و رنگها رو ببينيد!
يكي از فيلمهايي كه جوايز متعددي برد فيلم جايي براي پيرمردها وجود ندارد بود (ساخته برادران كوئن). يك دوست عزيزي دارم، مشهور به جلال كه قريب به يك ماه پيش، از سر لطفي كه داشت به ما زنگ زد و بعد از صحبت از اين در و اون در و با تاكيد دوباره و سه باره ديدن اين فيلم رو به من توصيه كرد. حالا كه فيلم اسكار برده ما مونديم از حسن انتخاب اين رفيقمون. خلاصه ميتونم بگم جلال جان تو شايستگي داوري اسكار رو داري، خودت رو دست كم نگير.
+ نوشته شده توسط سید احسان قطبی در سه شنبه هفتم اسفند 1386 و ساعت 8:7 |
دور روز پيش توي كتابخونه دانشگاه با يكي از دانشجويان آمريكايي كه سال آخر معماري بود آشنا شدم و يك چند دقيقه‌اي رو در مورد موضوعات مختلف با هم صحبت كرديم. ضمنا بگم كه موضوع ماه‌گرفتگي شب سه شب پيش باعث آغاز اين مكالمات شد. مي‌خوام كه قسمتهايي از صحبتهامون رو اينجا بنويسم: ١- از رياست جمهوري آمريكا شروع كرديم. ميگفت كه به هيلاري راي داده و البته از اوباما هم بدش نمي‌اومد. وقتي ازش پرسيدم فكر مي‌كني كه چه كسي رييس جمهور ميشه در جواب گفت اوباما! دليلش هم اين بود كه مردم آمريكا در مقايسه يك مرد با يك زن ترجيح مي‌دهند كه رييس جمهور كشورشون مرد باشه. جالب اينه كه مردم در ايالت ويسكانسين بيشتر طرفدار دمكراتها هستند و توي سه انتخابات اخير رياست جمهوري به نماينده دمكراتها راي داده‌اند. ٢- در مورد تفاوتهاي ازدواج در فرهنگ ايراني و آمريكايي صحبت كرديم، براش توضيح دادم كه يك عده در ايران به شيوه سنتي (خواستگاري) ازدواج مي‌كنند و يك عده هم به سبك خود آمريكايي‌ها. براش توضيح دادم كه توي مجلس خواستگاري دختر و پسر همديگر رو مي‌بينند و خانواده‌ها هم با هم آشنا ميشوند و بعدش اگه طرفين راضي بودند وارد مراحل بعدي مي‌شوند. ازم سئوال كرد كه اگه پدر و مادر بپسندند ولي پسر نپسنده چطور ميشه! گفتم اتفاقي نمي‌افته و بزور زنش نمي‌دن! از مدت زماني كه طول ميكشه كه يك ازدواج به سرانجام برسه پرسيد كه گفتم از يك هفته داريم تا يكماه، سه ماه و بالاتر. از من پرسيد كه خودت چه جوري ازدواج كردي منم واسش توضيح دادم. وقتي كامل متوجه فرآيند خواستگاري شد، گفت كه من با اين روش موافقم! استدلالش هم اين بود كه در اين روش چون خانواده‌ها هم دخالت دارند و از هم شناخت پيدا مي‌كنند مي‌تونند بعد از ازدواج هم با هم رفت و آمد داشته باشند. اما در روش آمريكايي گاهي از اوقات تا بعد از ازدواج هم پدر مادر طرف مقابل رو نمي‌بيني و بعد از ازدواج كه ديدي متوجه ميشي كه با پدر و مادرش نمي‌توني رفت و آمد داشته باشي.(اميدوارم اين قضيه بالا نگيره و از پس فردا يك دفعه شاهد اين نباشيم كه فرهنگ خواستگاري توي آمريكا داره رواج پيدا مي‌كنه اونوقت ما رو بگيرن به عنوان عامل تهاجم فرهنگي!)
٣- در مورد آمار طلاق صحبت شد كه مي‌گفت اين آمار در آمريكا ٧٠ درصده كه البته بنظرم اشتباه ميكرد(نسبت به اين رقم مطمئن نيستم) براش توضيح دادم كه توي ايران اين آمارش خيلي كمتره و البته يك دليلش اينه كه طلاق يك ضد ارزش در ايران بشمار ميره و هم اينكه فرآيند درخواست طلاق در ايران، بخصوص براي يك زن بسيار هزينه‌بر است (هزينه زماني، مالي، اجتماعي و...) و قانون در ايران تاحدي به نفع مردان است. اين دوستمون ميگفت كه اينجا توي طلاق اين مرد كه ضرر ميبينه چون معمولا كار بيشتر رو مرد انجام داده ولي موقع طلاق همه چي نصف ميشه. ازش پرسيدم كه آيا براي طلاق بايد دليل محكمه پسند وجود داشته باشه. كه جواب داد، تا اونجايي كه من ميدونم دليلي لازم نيست
در مورد تفاوت سيستم ازدواج در ايران و آمريكا بهش گفتم كه اين قضيه مربوط به تفاوت فرهنگهاست. فرض كن تو به جاي من توي ايران به دنيا مي‌اومدي و من هم توي آمريكا اونوقت دقيقا تو همين سيسم ازدواج ايراني رو پيش مي‌گرفتي و منهم با فرهنگ آمريكايي ازدواج مي‌كردم.
در مورد سيستم آموزش عالي و فرهنگ كار هم صحبت كرديم كه نوشتنش باعث ميشه اين پست خيلي پولاني بشه. باشه واسه دفعات بعد.
پي‌نوشت١: يك سايتي وجود داره به اسم بالاترين كه شايد خيلي از شما ديده باشيد. اگه نديده‌ايد يك سري بزنيد به نظرم ميشه توش مطالب و خواندني‌هاي خوبي پيدا كرد و جديدترين اخبار رو داشته باشيد. اگه خواستيد عضوش بشيد يك خبري به من بديد. و صد البته توي ايران فيلتره
پي‌نوشت ٢: يك استاد آمريكايي دچار بيماري ميشه كه دكتر بهش اعلام ميكنه تا شش‌ماه ديگه زنده است! اين فرد آخرين سخنرانيش رو در دانشگاه براي دانشجويانش انجام ميده. فكر ميكنيد يك آدم با اين شرايط راجع به چي ميتونه صحبت كنه. موضوع صحبت در مورد روياهاي دوران كودكي بود. اين سخنراني در خارج از دانشگاه نيز برگزار شد كه من فيلم ويدئويي اونرو ديم. به نظرم بسيار جذاب و آموزنده است. نوع نگاه اين آدم رو به زندگي و مرگ ميتونيد ببينيد و البته عكس‌العمل حضار حاضر در برنامه هم خالي از لطف نيست. لينك فيلم


+ نوشته شده توسط سید احسان قطبی در شنبه چهارم اسفند 1386 و ساعت 20:47 |