تبليغاتX
دستنوشته های من از زندگی
هر آدمي مثل ما يكروزي به اين دنيا مياد يكروز هم از اين دنيا ميره. همه داستان هم به اون فاصله بين تولد و مرگ بر مي‌گرده. به زندگي بعضي‌ها كه نگاه مي‌كنم اصلا دوست ندارم كه اين مدت رو شبيه اونها بگذرونم. ولي به بعضي زندگيها هم كه نگاه مي‌كنم. آرزويم اينه كه مثل اونها زندگي كنم. يكي از اونها پدر بزرگمه. نحوه زندگي و مرگ اين آدم اينقدر برام جذابه كه آرزويم اينه كه مدلي شبيه به اون رو داشته باشم. روز اول عيد زنگ زدم منزلشون كه طبقه بالاي خونه ماست. عيد رو تبريك گفتم و كلي هم دعاي خوب شنيدم. روز دوم عيد هم به جهت بزرگ فاميل بودن، به قول معروف نشسته بودن و كل فاميل و دوستان و آشنايان مي‌آيند براي عيد ديدني. روز پنجم عيد هم توي عروسي پسر عمه‌ام شركت مي‌كنند. روز هفتم عيد بعد از نماز صبح براي خريد نون بيرون مي‌روند. بعد از بازگشت مادرم متوجه اومدنشون ميشه و حال آقاجونم رو مي‌پرسه. آقاجونم ميگه حالم خوب نيست. مادرم ميگن: حاج آقا شما برو بالا من هم الان ميام. مادرم ميان بالا و مي‌پرسن كه مي‌خواهيد بريم بيمارستان. بعد از گرفتن جواب مثبت از آقاجونم. گوشي تلفن رو بر مي‌دارن و زنگ مي‌زنن آژانس. بر مي‌گردن كه آقاجونم رو اماده كنند. كه مي‌بينند در حاليكه سرشون رو شونه مادر بزرگمه داستان زندگي رو به پايان رسانده است. مرگي همچون بوییدن گلي خوشبو. خدايش رحمت كند.
پ‌ن:۱- پدر بزرگم نود و پنج سالشون بود و به لطف و مرحمت خدا تا آخرين لحظه هم در سلامت كامل عقل و جسم بودند.
۲- شاید اینجا مکان مناسبی نباشه که از گذشته و زندگی آقاجونم بنویسم ولی در کل باید بگم که روش زندگی این مرد رو خیلی می‌پسندم.‌
+ نوشته شده توسط سید احسان قطبی در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 و ساعت 8:28 |
دانشگاه ما با شروع فصل بهار و آب شدن برفها و يخها به دانشجويان بطور اماني دوچرخه امانت مي‌ده. كيفيت دوچرخه‌ها بسيار بالاست. و مهمترين قسمت دوچرخه كه زين اونه از راحتي زايد الوصفي برخورداره. (دوستاني كه مسافت طولاني رو با دوچرخه معمولي رفتند مي‌دونند كه من چي‌ مي‌گم. بقول معروف بايستي رنج كشيده باشيد تا معني زين راحت رو بفهميد!) من و همسرم هم دو تا از اين دوچرخه‌ها رو گرفتيم و قرار گذاشتيم به جاي استفاده از اتوبوس براي رفت و آمدمون از دوچرخه استفاده كنيم. از اون روز مسير بين خونه تا دانشگاه رو با دوچرخه‌هامون مي‌ريم و كلي با اين قضيه حال مي‌كنيم و برامون جنبه تفريح و سرگرمي داره. داشتم فكر مي‌كردم كه ما آدمها گاهي يادمون ميره كه براي شاد بودن بهانه‌هاي كوچكي هم وجود داره. بهانه‌هايي به اندازه يك دوچرخه!
پ‌ن: اين قضيه شاد بودن رو اين آمريكايي‌ها خيلي خوب فهميدند و روش زندگيشون رو بر اساس اون چيدند.
پ‌ن ٢: امروز هوا آفتابي بود و از درون اتاق خيلي خوب بنظر مي‌رسيد. ولي وقتي براي تكميل پروژه يكي از درسها مجبور شدم كه روز تعطيل برم دانشگاه فهميدم كه هواي اينور پنجره با اونور پنجره خيلي متفاوته. در تمام مسير اشك بصورت ناخودآگاه از چشمانم ميومد. ولي خدا رو شكر بعلت شوري اشك، امكان يخ زدنش وجود نداشت. اميدواريم كه بهار به اينجا هم سري بزنه. تهران كه آدم زندگي ميكنه وقتي اسفند تموم ميشه آدم بوي بهار رو احساس مي‌كنه اما اينجا بايد ذائقمون رو تغيير بديم.
+ نوشته شده توسط سید احسان قطبی در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 و ساعت 7:53 |
فرض كنيد كه يك سيب داريم و مي‌خواهيم كه اونرو بين دو نفر تقسيم كنيم به نحوي كه هر دوشون سهم يكساني ببرند. خودمون هم نمي‌خواهيم اينكار رو ما انجام بديم و در اين تقسيم دخالت كنيم بلكه دوست داريم يك روشي ارائه بديم كه خود اون دو نفر به يك تقسيم عادلانه برسند. چه راه حلي بنظر ميرسه؟ يك گزينه‌اي كه به ذهن من ميرسه :
ميتونيم اين تقسيم رو به يكي از اون دو نفر كه به تشخيص ما عادل تر بنظر ميرسه واگذار كنيم و ازش قول بگيريم كه منصفانه تقسيم كنه. موردي كه باعث ناكارامدي اين سيستم ميشه اينه كه ضمانت اجرايي قطعي در مورد تقسيم عادلانه وجود نداره يعني اينكه فرد مقسم ميتونه بر خلاف قولي كه داده به خطا بره و سهم بيشتري رو براي خودش طلب كنه و يا شايد هم كل سيب رو! در بهترين حالت شما ميتوني يك سيستم نظارت قوي بگذاري كه درصورت بروز خطا از سوي مقسم اونرو گزارش بده كه خود سيستم نظارتي هم مشكلات مربوط به خودش رو داره. فرض كنيد خطاي مقسم رو هم تشخيص داديد و وظيفه تقسيم رو ازش گرفتيد و به طرف مقابل واگذار كرديد عين همين داستان براي اون هم وجود داره.
يك راه حل ديگري هم هست و اون اينكه وظيفه تقسيم سيب رو به هر كدوم از دو طرف كه خواستيم بديم و آزادي كامل هم بهش بديم كه هر جوري كه ميخواد تقسيم بكنه. لازم هم نيست بررسي كنيم يا ازش قول بگيريم كه آدم منصف و عادلي باشه.
ولي بعد از اينكه با چاقو اون سيب رو به دو قسمت (مساوي يا نا مساوي) تقسيم كرد. حق انتخاب اول رو به طرف مقابله بديم. حالا چه اتفاقي ميفته. اينجوري ميشه كه فرد با خودش ميگه من اگه دست از پا خطا كنم و بخوام سيب رو به دو قسمت غير مساوي تقسيم كنم. قطعا به خودم سهم كمتر ميرسه پس نتيجتا من بايد سيب رو به دو قسمت مساوي تقسيم كنم. ميبينيم كه فرد مقسم فارغ از اينكه شخص منصفي بوده يا خير به گزينه بهينه‌اي كه مد نظر ما بوده ميرسه. فكر كنم كارآمدي اين روش رو حس كرديد.
حالا برگرديم به دنياي واقعي، اين تقسيم سيب رو ميتونيم توي زندگي روزمره هم ببينيم. بزرگترين سيبي كه وجود داره ميتونه سيستم حكومتي حاكم بر يك جامعه باشه. فرض كنيد يك طرف مردم قرار داشته باشند و يك طرف احزاب و سيب هم چيزي نيست جز منابع مادي، معنوي و هر آنچه كه يك جامعه رو تشكيل ميده. در يك انتخاباتي يك حزبي برنده ميشه و به مدت چهار سال وظيفه تقسيم سيب به عهده اون گذاشته ميشه. اگه توي اين چهار سال بتونه جوري سيب رو تقسيم كنه كه كمتريت حيف و ميل و بيشترين كارايي وجود داشته باشه طبيعتا مردم هم از اين تقسيم راضي خواهند بود و بعد از اتمام دوره چهارساله مردم مجددا به اون حزب راي مي‌دهند. اما اگه عملكرد اون حزب به گونه‌اي باشه كه در تقسيم سيب دچار خطاي عمدي و يا سهوي(ناشي از ضعف عملكرد بشه) در پايان چهارسال حكومت مردم به اونها راي نخواهند داد و حزب مقابل برنده ميدان خواهد بود. حزبي كه در انتخابات شكست خورده بسته به ميزان ضعف در عملكردي كه داشته و همچنين ميزان كارايي خزب مقابل در دوره چهارساله بعد ممكنه در دور بعدي باز هم برنده باشه و يا بازنده. بنابر اين احزاب سعي مي‌كنند بهترين و كاراترين تلاشي كه از دستشون بر مي‌آيد رو در تقسيم سيب(حكومتداري) انجام بدهند تا بتونند در دوره‌هاي بعدي هم پيروز انتخابات باشند. ميبينيد كه از احزاب قولي گرفته نشده كه عدالت رو رعايت كنند بلكه همه احزاب بخاطر كسب منفعت بيشتر تلاش مي‌كنند كه منصفانه و كارآمد عمل كنند تا بتوانند در دوره‌هاي بعدي هم پيروز باشند. دقت كنيد كه شرط كارايي اين روش اين است كه احزاب ثابت باشند و اين بازي راي گيري و انتخابات تكرار بشود. بنظر من مشكلي كه در ايران وجود داره اينه كه حزب ثابتي وجود نداره و اين انگيزه احزاب رو براي عملكرد بهتر كم ميكنه. شما دقت كنيد يك زماني حزب روحانيت و روحانيون با هم رقابت مي‌كردند. امروز جبهه متحد اصلاح طلبان(ملغمه‌اي از حزب مشاركت، اعتماد ملي و...) در يك طرف و در طرف ديگر اصولگرايان(مجموعه‌اي از آبادگران، حاميان دولت و ...). شما فرض كنيد در زمان حاكميت حزب روحانيون، مردم از عملكرد اونها يك سابقه ذهني پيدا مي‌كنند. حالا همه چي تغيير ميكنه و احزاب تغيير نام ميدهند و چندين و چند خزب بوجود ميايند و مردم ديگه سر نخ رو گم مي‌كنند كه اقا حزب روحانيوني كه مدتي زمامدار بودند و ما سابقه ذهني از عملكرد اونها داشتيم حالا كجا رفتند و ما يبايد چيكار كنيم ما كه اطلاعاتي در زمينه كارآيي اين حزبهاي جديد نداريم ما فقط دوتا حزب روحانيون و روحانيت رو ميشناختيم. يعني اينكه با عوض شدن نام و شكل احزاب سابقه ذهني مردم پاك ميشه و دوباره مجبورند از اول شروع كنند. اين سبب ميشه كه احزاب سياسي دچار فساد بشوند و اگه در يك دوره‌اي با عملكرد ضعيف وارد شدند. در دوره‌هاي بعدي با تغيير نام، سابقه ذهني مردم را دچار خدشه كنند و وارد عرصه انتخابات شوند.
سيستم ديكتاتوري رو هم در نظر بگيريد. اين دقيقا ميشه مثل حالتي كه وظيفه تقسيم سيب رو به يك نفر واگذار كنيد.

پ‌ن١: ايندفعه يك مقداري طولاني شد.
پ‌ن٢: اين الگوهايي كه نوشتم بر اساس نظريات رفاه اجتماعي و تئوري بازي (game theory) است. كه در علم اقتصاد مورد بررسي قرار ميگيرد
پ‌ن٣: تمامي جوامع بدنبال اين هستند كه كارا ترين نظام حكومتي رو در خودشون پياده كنند. بر اساس رشد علمي بشر تا به امروز، بنظر مياد كه كاراترين سيستم حكومتي همين سيستم دو حزبي است كه در بسياري از كشورهاي دنيا رواج دارد.
+ نوشته شده توسط سید احسان قطبی در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 و ساعت 12:21 |
حدود چهار ساعت دیگه امتحان دارم و الان هم توی دانشگاه مشغولم. اما همین الان لینک جدید دوست عزیزم پژوهنده رو دیدم. یک فایل صوتی از شعر خوانی خلیل جوادی است. اینقدر برام جالب بود که چندین بار گوش دادم و گفتم شما هم با شنیدتش لذت ببرید. امیدوارم خوشتون بیاد.
+ نوشته شده توسط سید احسان قطبی در دوشنبه پنجم فروردین 1387 و ساعت 20:22 |
ديشب سال تحويل رو دور از خانوادهامون بوديم.(هرچند كه خود من توي ١٥ سال اخير فقط دو يا سه سال، در ايام عيد تهران و در كنار خانوداه‌ام بودم) درسته كه كنار خانواده بودن در زمان سال تحويل خيلي لطف داره ولي در كنار دوستان بودن هم خالي از لطف نيست. سال تحويل اينجا ساعت ١٢:٤٨ شب بود و دوستانمون حدود ساعت ٩ شب اومدند و تا ٣ صبح هم با هم بوديم. به لطف خدا لحظه‌هاي خيلي خوبي رو در كنار دوستان داشتيم. بعد از گپ زدنهاي رايج، برنامه حافظ خواني داشتيم. هر كدوم از دوستان يك نيتي مي‌كردند و شعري باز مي‌شد و خونده مي‌شد. در ميان دوستاني كه در جمع بودند يك دوستي داشتيم كه تازه باهاش آشنا شده‌ايم. يك ايراني با مادر فرانسوي و تابعيت فرانسوي كه فارسي رو خيلي خوب و با لهجه قشنگي صحبت مي‌كنه. با اينكه سنش كمه(٢١ سال) ولي تا بحال توي كشورهاي ايران، لبنان، كويت و آمريكا زندگي كرده. حتي مادرش مدتي استاد فرانسه دانشگاه تهران بوده. اسمش محمد حسينه! محمد حسين از شرايط زمان جنگ سي و سه روزه لبنان تعريف مي‌كرد و اينكه مجبور شده به خاطر جنگ از دانشگاه آمريكايي لبنان به كويت بره و بعدش هم به آمريكا اومده. محمد حسين، فال حافظ براش خيلي جالب بود و تا بحال چيزي ازش نشنيده بود وقتي براش توضيح داديم. گفت كه عربها هم يك چنين چيزي دارند! ما هم گفتيم كه مجيد جان اون استخاره است. بعد از گرفتن فال مراسم كادو دادن داشتيم! به ابتكار يكي از بچه‌ها هر كدوم از دوستان يك كادوي ارزان قيمت در حدود ٢ يا ٣ دلاري گرفته بود و كادو پيچش كرده بود. بعد روي هر كدوم از كادوها يك عدد نوشتيم و به رسم قرعه به هر كدوم از ماها يك كادويي رسيد و اينجوري حس عيدي گرفتنمون هم تامين شد. نكته جالب كادوهايي بود كه دوستان بهشون رسيده بود. به يكي ازآقا پسرهاي جمع رژلب مارك لورآل با شماره ٨٣٠ رسيد! به آقا پسر ديگه‌اي گل سر سه رنگ رسيد(مباركشون باشه). به اون يكي دوستمون هم يك جوراب نوزاد پسر با رنگ آبي رسيد(ماشاءالله قوه ابتكار بالاست). به مهربان هسر ما هم يك متر ساختمان و پيچ گوشتي شش سر رسيد. از ديگه هديه‌هاي ديشب :چراغ معدن! جوراب! شكلات! تگ كيف! برس سر! عروسك
خلاصه شب خوب و به يادماندني بود. سه تا عكس گذاشتم ١- سفره خوراكيها ٢-جمع دوستان در كنار سفره هفت سين ٣- هديه‌هاي شب عيد

پ ن: قراره همين سفره هفت سين رو روز جمعه به منزل يكي از دوستان آمريكايي(تام و گلندا) ببريم تا دانشجويان خارجي هم با اين فرهنگ آشنا شوند.






+ نوشته شده توسط سید احسان قطبی در جمعه دوم فروردین 1387 و ساعت 0:41 |
الان ساعت هفت و نيم بعد از ظهره و تا ٥ ساعت ونيم ديگه سال ٨٦ جاي خودش رو به سال جديد ميده. الان كه اين پست رو دارم مي‌نويسم. منتظر ميهمانهاي عزيزي هستيم كه قرار گذاشتيم توي ساعات تحويل سال جديد كنار هم باشيم و با هم سال جديد رو با هم تحويل كنيم. درسته كه خونمون كوچيكيه و دوستان مجبورند يك كم مهربونتر و چهار زانو كنار هم بنشينند ولي مطمئنم كه اين دور هم بودن جاي همه اينها رو ميگيره. امروز صبح ساعت ١٠ زنگ خونمون به صدا دراومد. از پشت آيفون جواب دادم، فهميدم كه مامور پست اومده و احتياج به امضاي من داره. رفتم پايين، يك بسته‌اي دستش بود كه داد دستم. من هم امضاء كردم و اومدم بالا، كلا بسته‌هايي كه از ايران مياد يك لذت ديگري داره. با صبر و حوصله بسته را باز كردم. يك بسته پسته، سوهان عسلي، آجيل شب چهارشنبه سوري! و يك شال قشنگ براي همسرم. آدرس فرستنده كسي نبود غير از يكي از رفقاي نزديكم كه هم خودش و هم همسرش خيلي به ما لطف داشتند و دارند. يادمه كه توي آذرماه يك پستي در مورد ازدواجشون گذاشتم. همينجا از فرصت اسفاده ميكنم و از خانم ايرواني و مقداد عزيز تشكر ميكنم. اين هديه‌هايي كه زخمتشون رو كشيديد درست شب عيد به دستمون رسيد و بساط شب عيد جمعي از دوستان رو براه كرد. ان شاء الله كه سفرتون بي خطر باشه.
توي اين ساعات اولين آرزويي كه توي ذهنم مياد شفاي بيماراني است كه توي بستر بيماري افتاده‌اند.
+ نوشته شده توسط سید احسان قطبی در پنجشنبه یکم فروردین 1387 و ساعت 3:58 |