هر آدمي مثل ما يكروزي به اين دنيا مياد يكروز هم از اين دنيا ميره. همه داستان هم به اون فاصله بين تولد و مرگ بر ميگرده. به زندگي بعضيها كه نگاه ميكنم اصلا دوست ندارم كه اين مدت رو شبيه اونها بگذرونم. ولي به بعضي زندگيها هم كه نگاه ميكنم. آرزويم اينه كه مثل اونها زندگي كنم. يكي از اونها پدر بزرگمه. نحوه زندگي و مرگ اين آدم اينقدر برام جذابه كه آرزويم اينه كه مدلي شبيه به اون رو داشته باشم. روز اول عيد زنگ زدم منزلشون كه طبقه بالاي خونه ماست. عيد رو تبريك گفتم و كلي هم دعاي خوب شنيدم. روز دوم عيد هم به جهت بزرگ فاميل بودن، به قول معروف نشسته بودن و كل فاميل و دوستان و آشنايان ميآيند براي عيد ديدني. روز پنجم عيد هم توي عروسي پسر عمهام شركت ميكنند. روز هفتم عيد بعد از نماز صبح براي خريد نون بيرون ميروند. بعد از بازگشت مادرم متوجه اومدنشون ميشه و حال آقاجونم رو ميپرسه. آقاجونم ميگه حالم خوب نيست. مادرم ميگن: حاج آقا شما برو بالا من هم الان ميام. مادرم ميان بالا و ميپرسن كه ميخواهيد بريم بيمارستان. بعد از گرفتن جواب مثبت از آقاجونم. گوشي تلفن رو بر ميدارن و زنگ ميزنن آژانس. بر ميگردن كه آقاجونم رو اماده كنند. كه ميبينند در حاليكه سرشون رو شونه مادر بزرگمه داستان زندگي رو به پايان رسانده است. مرگي همچون بوییدن گلي خوشبو. خدايش رحمت كند.
پن:۱- پدر بزرگم نود و پنج سالشون بود و به لطف و مرحمت خدا تا آخرين لحظه هم در سلامت كامل عقل و جسم بودند.
۲- شاید اینجا مکان مناسبی نباشه که از گذشته و زندگی آقاجونم بنویسم ولی در کل باید بگم که روش زندگی این مرد رو خیلی میپسندم.
پن:۱- پدر بزرگم نود و پنج سالشون بود و به لطف و مرحمت خدا تا آخرين لحظه هم در سلامت كامل عقل و جسم بودند.
۲- شاید اینجا مکان مناسبی نباشه که از گذشته و زندگی آقاجونم بنویسم ولی در کل باید بگم که روش زندگی این مرد رو خیلی میپسندم.
+ نوشته شده توسط سید احسان قطبی در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 و ساعت
8:28 |




