تبليغاتX
دستنوشته های من از زندگی
١- اينجا هزينه‌هاي درمانشون واقعا غير قابل مقايسه با ايرانه. درسته كه با توجه به شرايط متفاوت ايران و آمريكا هزينه‌ها بايستي در آمريكا بالاتر باشه ولي قيمت بعضي كالاها و خدمات نسبت به ساير موارد از تفاوت بيشتري برخورداره. حدود يكماه پيش زينب سرما خورده بود و گفتيم بريم دكتر كه هم از بيمه دانشجويي استفاده كرده باشيم و هم سيستم پزشكيشون رو يك امتحاني كنيم. توي سايت بيمه ليست دكترهاشون رو پيدا كردم و نزديكترين دكتري كه به ما بود رو پيدا كردم. زنگ زدم و تلفني براي هفته بعدش وقت گرفتم. برامون پرونده تشكيل داد و تلفني دكتر خانواده برامون تشكيل داد. وقتمون روز جمعه بود ساعت ١٠:٣٠. ساعت ١٠:٢٥ اونجا بوديم. اسممون رو گفتيم و نشستيم تا صدامون كنن. بعد از ٥ دقيقه خانمي از يك اتاق بيرون اومد و زينب رو صدا كرد. اونهم رفت داخل. بعد از ١٥ دقيقه هم كارمون اونجا تموم شد و اومديم بيرون. گذشت و گذشت تا هفته پيش يك نامه از بيمه اومد در خونه كه بيمه هزينه دكتر شما رو پرداخت نكرده و شما بايد خودتون پولش رو بدين! فكر مي‌كنيد هزينه ويزيت يك دكتر عمومي براي يك معاينه بدون نسخه چقدر شده باشه خوبه؟ ناقابل ٧٧ دلار بي‌زبون! شما خودتون حديث مفصل رو بخونيد از اين مجمل. زنگ زدم به بيمه و اعتراض كردم به اين قضيه. نمايندشون هم گفت كه صورتحساب جديد رو برامون مي‌فرسته. حالا ببينيم كه صورتحساب جديد چقدر ميشه. دوستاني كه توي كشورهاي اروپايي كه بهداشت دولتيه زندگي مي‌كنند. خوشحال باشند كه نبايد يك چنين هزينه‌هايي رو متقبل بشوند.
٢- اينجا معمولا خونه‌ آدمها از محل كارشون فاصله داره بنابراين خودروي شخصي نقش بسيار مهمي در زندگي آمريكايي‌ها داره. واضحه كه قيمت سوخت هم مستقيما روي زندگي جامعه آمريكا خيلي اثرگذار خواهد بود. خدمتتون بگم كه الان بنزين شده گالني ٤ دلار كه با يك ضرب و تقسيم ميشه ليتري ١٠٠٠ تومان! بعضي پيش بيني‌‌ها نشون ميده كه تا تابستون سال بعد اين قيمت به ٢٠٠٠ تومان ميرسه كه اين يعني يك شوك جدي براي جامعه آمريكا. بنظر من اگه دولت آمريكا نتونه راهكار مناسبي ارائه كنه يك بحران بسيار جدي پيش روي آمريكاست.
٣- يكي از آقايون آمريكايي كه توي مركز زيان دانشگاه كار ميكنه خيلي علاقه‌مند به ايرانه يك برنامه‌اي هفته قبل بود و ما هم اونجا بوديم. بعد از برنامه اومد كنار ما و شروع كرد به صحبت كردن كه من سال ١٩٧٢ ايران بودم. مي‌گفت كه بعد از سفر به پاكستان و افغانستان وارد ايران شدم و رفتم مشهد. اونجا براي اولين بار در طول مدت سفرم يك غذاي حسابي و خوشمزه خوردم. مي‌گفت كه توي مشهد با يك جووني هم سن وسال خودش رفيق شده كه باباش صبحها مي‌رفته مسجد و بعد از ظهرها ميومده سر مغازه فرش فروشيش- فكر كنم باباي طرف آخوند بوده- مي‌گفت يكهفته‌اي مشهد بودم و با اين دوستم صبحها مي‌رفتيم مي‌گشتيم. موقع ترك مشهد هم يك فرشي رو پسنديدم و يك چك نوشتم و گفتم اين فرش رو برام پست كنيد به آمريكا. هراهانم گفتندكه تو اعتماد مي‌كني كه چك رو بدون تحويل جنس دادي! من هم گفتم كه من به رفيقم اعتماد داشتم. وقتي رسيدم آمريكا فرشم هم باهام رسيد. ( احساس كردم از اينكه بهش خيانت نشده خيلي خوشحاله و حس خوبي نسبت به اين امانتداري فرش فروشي‌ مشهدي داره و من در دلم خيلي خوشحال شدم). ظاهرا بعد از مشهد با اتوبوس اومده تهران و يك هفته‌اي تهران بوده و بعد رفته اصفهان و يك هفته‌اي اونجا بوده و بعد هم يكهفته رفته شيراز اونهم توي ارديبهشت. از اونجا هم رفته تبريز و از مرز تركيه خارج شده. خلاصه اين مسافرت خيلي بهش خوش گذشته بود. اينقدر از غذاهاي ايراني خوشش اومده بود كه الان هم بعضي روزها ميره رستوران ايراني شيراز و غذاي ايراني سفارش ميده. خيلي خوب اصطلاحات غذاي ايراني رو بلد بود. مثل ما مي‌گفت جوجه كباب و كباب البته به حرف كاف، كسره مي‌داد! از شويد باقالي با ماهيچه خيلي خوشش اومده بود! بهش گفتم دوست نداري بري ايران. گفت كه خيلي دوست دارم برم ايران رو ببينيم ولي نه الان! آخرش نفهمیدم چرا الان نمی خواد بیاد ایران! زينب سعي داشت بهش بفهمونه كه ظاهر ايران نسبت به ٣٠ سال پيش خيلي تغيير كرده و چهره شهرها خيلي بهتر شده. كه فكر نكنه ما هنوز توي اون فضاي قبل از انقلاب هستيم.

+ نوشته شده توسط سید احسان قطبی در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 7:39 |
ديروز آخرين امتحانم رو دادم و رسما اين ترم تحصيلي‌ رو به پايان رسوندم. قصد دارم توي اين پست داستان سفر يكروزه‌اي رو كه به مينياپوليس داشتيم بنويسم. داستان از اينجا شروع شد كه به يك دليل كاري بايستي يك سفر يكروزه مي‌رفتيم مينياپوليس. حدود دو ماه قبل بليط اتوبوس رو رزرو كرديم. رفت و برگشت براي هر نفر ١٢.٥ دلار تموم شد. زمان سفر مقارن شده بود با روزهاي امتحان فاينال من. يعني دقيقا اينطوري شده بود كه من دوشنبه امتحان داشتم و سفر ما براي روز جمعه و شنبه بود. صبح جمعه ساعت هشت صبح از خونه زديم بيرون يك ساك دستي كوچيك و يك كوله پشتي كل بارمون رو تشكيل مي‌داد. منتظر اتوبوس شركت واحد بوديم كه ما رو تا مركز شهر كه ايستگاه حركت اتوبوس بود ببره (همون ايستگاه بيهقي خودمون) خوشبختانه اتوبوس زود رسيد و تقريبا مطمئن بوديم كه مثل دفعه قبل از اتوبوس جا نمي‌مونيم. ساعت حركت ما ٨:٥٠ صبح بود و ما ٨:٣٠ رسيديم. اما اتوبوس به دليل ترافيك با ٣٥ دقيقه تاخير رسيد و ساعت ٩/٣٠ راه افتاديم. اتوبوس دوطبقه بود و من هم به ياد دوران كودكي و اون اتوبوس دوطبقه‌هاي زرد رنگ دوطبقه‌اي كه سوار مي‌شديم و هميشه مي‌رفتيم طبقه دومش قصد كرديم كه بريم طبقه دوم. صندلي كناري ما يك خانم ميانسال با روحيه‌اي نشسته بود كه از اول تا آخر سفر با بقل دستي‌اش كه هيچ آشنايي‌ام هم نداشت گفت و خنديد. ماشاءالله اينقدر بلند مي‌خنديد كه ما هم ازخنده اون به وجد مي‌اومديم و به اين شادابي روحيه‌اش احسنت مي‌فرستاديم. همين خانم اول سفر موبايلش زنگ خورد و به اونطرفي كه پشت خط بود اينجوري گفت: " آره عزيزم من الان توي اتوبوسم و دارم به سمت مينياپوليس حركت مي‌كنم. ديدم با اتوبوس رفتن خيلي بهتر از جريمه شدن. چون دفعه آخري كه جريمه شدم پليس گفت اگه دفعه بعد جريمه بشي براي ٣٠ روز مي‌افتي زندان من هم ديدم ارزشش رو نداره بنابر اين با اتوبوس اومدم" بعد از شنيدن اين مكالمه ما فهميديم كه با يك سابقه دار حرفه‌اي همسفر هستيم اين بود كه يك كمي خودمون رو جمع و جور كرديم. حدود ساعت ١١ براي نماز و نهار توقف داشتيم! اين سربازهاي وظيفه‌اي كه براي اولين بار به تهران مي‌آيند اولين كاري كه مي‌كنند اينه كه ميرن ميدون آزادي و باهاش عكس مي‌گيرن. من هم به تبع از اين دوستان از اين فرصت توقف اتوبوس كمال استفاده رو كردم و با اتوبوسمون يك عكس انداختم.



يك چرخي زديم و اتوبوس بعد از ٢٥ دقيقه حركت كرد. فاصله بين ميلواكي تا مينياپوليس در حدود ٣٣٧ مايل و يا به عبارت خودمون ٥٢٨ كيلومتره. تقريبا ميشه گفت تهران تا اصفهان. مسير راه تماما سبز و پوشيده از پوششهاي گياهي متنوع بود كه باعث مي‌شد خستگي سفر احساس نشه.



روز قبل سفر از روي نقشه گوگل تمام مسير هايي رو كه بايستي از محل توقف اتوبوس در مينياپوليس تا محل اسكانمون مي رفتيم درآورده بودم. حتي از يكي از بچه‌هايي كه توي كتابخونه با هم كار مي‌كنيم و اهل مينياپوليسه در مورد اتوبوس داخل شهري و سيستم حمل و نقل عموميشون پرسيدم و اونهم سايت شركت اتوبوسرانيشون رو معرفي كرد. نحوه كار سايت جالب بود. آدرس مبدا و مقصد رو ميدادي و اونهم با جزييات بهت مي‌گفت كه چقدر بايد پياده بري تا برسي به ايستگاه اتوبوس و چه خطي رو سوار بشي و دوباره كجا پياده بشي تا برسي به مقصد. من اون مسيرهايي رو كه بايستي مي‌رفتيم پيدا كرده بودم و پرينت گرفته بودم.
حدود ساعت ٤ رسيديم به مينياپوليس يك توقف جلوي دانشكاه مينسوتا داشت و آخر سر هم ما رو در تقاطع خيابان سوم و چهارم كه ترمينالشون بود پياده كرد. ما هم بر اساس نقشه‌اي كه داشتيم راه افتاديم تا برسيم به جايي كه رزرو كرده بوديم. در بين راه از روي نقشه فهميدم كه كتابخونه عمومي شهر در مسيرمون قرار داره. از فرصت استفاده كرديم و يك بازديدي هم از اونجا داشتيم. اينهم دوتا عكس از داخل كتابخونه. كتابخونه در چهار طبقه قرار داشت و ظاهرا به تازگي افتتاح شده بود.



وقتي رسيديم هتل وسايل رو گذاشتيم و از روي نقشه اتوبوسراني و قطار شهري راه افتاديم به سمت پاساژي بنام Mall of America. اين مجموعه بزرگترين پاساژ كشور آمريكاست و يكي از دوستان ديدنش رو توصيه كرده بودند. يك خط قطار شهري ما رو از مركز شهر به اونجا مي‌برد. كل طول مسير اين قطار چهل دقيقه بود و براي خريد بليط هم بايستي از دستگاه خودپرداز بليط استفاده مي‌كرديم. بليط براي هر نفر ٢ دلار بود و وقتي شما بليط رو مي‌گرفتيد. روي بليط ساعت خريد بليط و ساعت منقضي شدن بليط رو زده بود. مدت زماني كه ميتونستيد از بليط استفاده كنيد ٢/٥ ساعت بود و در طي اين مدت شما ميتونيد با همون بليط سوار اتوبوس و مترو بشيد. حمايت از فرهنگ دوچرخه‌سواري توسط شهرداري كاملا مشهود بود. شما اگه دوچرخه داشتيد. و مي‌خواستيد سوار اتوبوس بشيد جلوي اتوبوس يك حفاظي نصب شده است كه دوچرخه‌تون رو ميتونيد اونجا بگذاريد. داخل قطار شهري هم حفاظهايي نصب شده كه دوچرحه‌ها رو بصورت عمود قرار مي‌دهيد. اين عكس رو از داخل قطاري كه به سمت mall حركت مي‌كرد گرفتم.



بعد از چهل دقيقه به اين پاساژ رسيديم. مركز پاساژ يك شهربازي بزرگ سرپوشيده قرار داشت و دور تا دور اونرو در سه طبقه مغازه‌هاي مختلف تشكيل مي‌دادند. وسعت اين مجموعه بسيار زياد بود بطوري كه امكان ديدن همه اون در يكروز وجود نداره. ما بيشتر در همون شهر بازي يك چرخي زديم و از چند تا مغازه هم ديدن كرديم. در مورد بازيهاي اين شهر بازي بايد بگم كه بعضي از اونها به قدري وحشتناك بنظر مي‌رسيدند كه ما جرات نزديك شدن بهشون رو نكرديم.
شب هنگام بود كه با همون قطار به مركز شهر رسيديم. اينجا حدود ساعت ٩ شب ميشد و ما هم همون حدودها رسيديم. يك چند تا عكس از مركز شهر گرفتم كه يكيشون رو مي‌گذارم.



صبح روز بعد رفتيم از رودخونه مي‌سيٍ‌سي‌پي و پلي كه مردادماه سال قبل فروريخته بود و ظاهرا ٣٥ نفر كشته شده بودند ديدن كنيم. عكسهاي زير نماي رودخونه و پل جديدي رو كه به جاي اون پل ساخته ميشه و قراره كه پاييز امسال افتتاح بشه رو ميتونيد ببينيد.














بعد از ديدن اين پلها به يك پاركي رفتيم كه معروف بود به باغ مجسمه (sculpture garden) مجسمه‌هاي جالبي توي اين پارك قرار داده شده بود كه محصول كار هنرمندان مشهور مجسمه سازي اونها بود. همچنين يك مركز پرورش گياه هم داخل اين باغ قرار داشت كه جذابيتهاي اين مجموعه رو بيشتر مي‌كرد. چند تا عكس از مجسمه‌ها و اون باغ مي‌گذارم.





بعد از ديدن اين باغ اومديم وسايلمون رو جمع و جور كرديم و اتاقمون رو تحويل داديم و اومديم به سمت ترمينال اتووسها. داشتيم از مركز شهر رد مي‌شديم كه ديديم جماعتي ماسك زده پلاكارتهايي رو در اعتراض به يك موضوعي در دست داشتند ما كه نفهميديم به چي اعتراض داشتند اما اميدوارم كه چيز ضايعي نباشه. خواهش كرديم ازشون عكس بگيريم. اونها هم كلي هيجان از خودشون نشون دادند و ما هم عكسمون رو گرفتيم. اين عكس رو مي‌گذارم ببينيد شما مي‌فهميد داستان مربوط به چي ميشه.


نهارمون رو نون و پنير با چايي شيرين خورديم و ساعت ٤ سوار اتوبوس شديم. سعي كردم كه اولين نفر وارد اتوبوس بشم كه برم طبقه بالا درست جاي راننده بنشينيم. كه قسمتمون شد. حدود ساعت ٩/٣٠ شب هم رسيديم ميلواكي و با اتوبوس خط ٣٠ ساعت ١٠ شب خونه بوديم. با اينكه هدف اصلي سفر كاري بود و مدت زمانش هم يكروز بود ولي خدا رو شكر وقتش بركت داشت.د
+ نوشته شده توسط سید احسان قطبی در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت 0:37 |
اگه بخواهم خانوادمون رو توي طبقات مختلفي كه توي جامعه وجود داره تقسيم كنم. مي‌تونم بگم كه ما جزو طبقه فرهنگي جامعه هستيم(منظورم شغل معلمي است). مي‌خواهم به بهانه روز معلم اين روز رو به همه اونها تبريك بگم.
مادرم براي سي‌سال مدير مدرسه بودند. فضاي خيلي از خاطرات گذشته من مربوط ميشه به مدرسه‌هايي كه مادرم مشغول به خدمت بوده است. تنها خاله‌اي كه دارم هم ساليان سال مدير دبيرستانهاي دخترانه تهران و شهرستان بوده‌اند. عمه بزرگم بيش از سي‌سال مدير يكي از دبستانهاي منطقه دو تهران بوده است. عمه كوچيكم هم چندين سال مدير يكي از مدارس تهران بودند و هم اكنون هم در كسوت معلمي هستند. زن عموي بزرگم ساليان سال معاون مدرسه بودند و هستند. زن عموي بعدي‌ام هم به عنوان معاون مدرسه مشغول كار هستند. عموي بزرگم هم كه به رحمت خدا رفته‌اند ساليان سال معلم بودند. در خانواده زينب هم اول از همه مادر بزرگشون معاون دبيرستان بودند و بازنشسته شدند. بعد هم دو تا از عمه‌هاشون در اصفهان مشغول هستند كه يكي از آنها در كسوت مدير مجتمع آموزشي ارامنه اصفهان هستند و ديگري ساليان سال مدير دبيرستان بوده‌اند و الان هم در كسوت معلمي هستند.
به تمام اين عزيزان اين روز رو تبريك ميگم و آرزو مي‌كنم كه سلامت و تندرست باشند.
جداي از تعارفاتي كه در تعريف مقام معلم شنيده‌ايم و مي‌شنويم. بنظر من حتي اگه به ديده شغل به معلمي نگاه كنيم. جنس اين شغل با بقيه مشاغل فرق ميكنه. البته اين فرق رو وقتي ميشه حس كرد كه زندگي معلم از نظر حداقلهاي مالي تامين باشه.
+ نوشته شده توسط سید احسان قطبی در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 9:15 |
امروز چند تا اتفاق جالب افتاد كه شنيدنش خالي از لطف نيست. من در كنار research assistantship( همكار پروژه) هفته‌اي هفت ساعت توي كتابخونه دانشگاه هم كار مي‌كنم. غير از من و رهي (رفيق ايرانيمون) بقيه دانشجوهايي كه اينجا كار مي‌كنند همه آمريكايي‌اند. امروز يكي از اين بچه‌ها يك برگ از روزنامه رو به من نشون داد و گفت كه : تو عضو اين انجمن هستي؟ روزنامه رو ازش گرفتم. يك صفحه كامل از روزنامه بود كه تبليغات يك انجمن دانشجويي رو كرده بود. شروع كردم به خوندن اون صفحه. تبليغات مربوط ميشد به انجمن دانشجويان مسلمان. اين انجمن در سراسر دانشگاههاي آمريكا شعبه داره. تا اينجاي قضيه مشكلي وجود نداره ولي مطالبي كه توي اون تبليغ چاپ شده بود. بسيار تعجب آور بود. توي اين تبليغ چند تا نقل قول از مجلات و سخنگوهاي اين انجمن در گوشه و كنار آمريكا نقل شده است كه من به چند تا از اونها اشاره مي‌‌كنم: در مجله چاپ شده در كاليفرنيا(UCLA) آمده است كه وقتي ما جايي شنيديم كه كسي به مجاهد بزرگ بن لادن لقب تروريست داده است. بايد بگوييم كه برادر ما(بن لادن) مبارز راه آزادي است. و يا مجله دانشگاه USC ذكر كرده است كه: شما بايد در برابر يهوديان بجنگيد و انها را بكشيد تا جايي كه حتي يك تكه سنگ مي‌گويد مسلمانان، اينجا در پشت من يك يهودي خودش را پنهان كرده است. بياييد و او را بكشيد. و ديگر اينكه يك سخنراني در دانشگاه پنسيلوانيا انجام شده كه در اون سخنران حضور القاعده در يازده سپتامبر رو رد مي‌كنه و اعلام ميداره كه برج تجارت جهاني بر اثر انفجار داخلي از بين رفته است. در آخر اين تبليغ هم آدرس وب سايتي رو داده كه بايستي بريد توي اون سايت و ببينيد كه نظر انجمن اسلامي دانشجويان دانشگاه شما چجوريه! رفتم توي اين سايت و يك چرخي زدم اين دو تا لينك بنظرم ديدنش بد نيست.(منظورم اين نيست كه با محتوايش موافقم)
١- فيلم
٢- فايل پي دي اف
٣- عكس روزنامه‌اي كه صحبتش رو كردم
اين دو هفته سرم خيلي شلوغه بنابر اين ادامه اتفاقات رو بعدا مي‌نويسم
+ نوشته شده توسط سید احسان قطبی در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 9:24 |
احتمالا شنيديد كه قيمت اجناس خوراكي در تمام دنيا بالا رفته. اين اتفاق در آمريكا هم افتاده و قيمت مجموعه مواد خوراكي بالا رفته است. جماعت انگليسي به مجموعه مواد خوراكي عمومي grocery مي‌گن! توي آمريكا علاوه بر افزايش قيمت مواد خوراكي، قيمت بنزين هم افزايش يافته و به رقم نزديك چهار دلار براي هر گالن رسيده. شما به عنوان يك سياستگذار اگه باشيد براي اينكه با اين مشكل مقابله كنيد كدوم گزينه رو انتخاب مي‌كنيد:
1- منكر گروني ميشيد و با شواهد و قرائني كه از بقالي نزديك خونتون مي‌آوريد ثابت مي‌كنيد كه گروني وجود نداره!
٢- با فرا فكني و مقصر دانستن قدرتهاي خارجي و مافياهاي داخلي كلا مسئوليت رو به گردن اين موجودات بيندازيد.
٣- بدون منحرف كردن افكار عمومي بدنبال راه حل مناسب باشيد و بعد از بررسي كارشناسي مسائل راه حل موجود رو براي اجرا اعلام كنيد.
اكثر گزينه‌هايي كه در ايران اتفاق ميفته همون گزينه اول و دومه. البته بايد تصديق كنم كه بسته اجرايي كه بانك مركزي هفته گذشته اعلام كرد جزو استراتژي سوم محسوب ميشه كه بنظر من اگه اجرايي بشه! باعث بهبود شرايط آشفته بازارهاي پولي ميشه و حتي ميتونه بر بازارهاي ديگه مانند مسكن هم اثر گذار باشه.
حالا ميخوام در مورد آمريكا صحبت كنم. شرايط حاكم بر بازار محصولات خوراكي و بنزين رو گفتم. جرج بوش به عنوان نفر اول اين مملكت ديروز اعلام كرد براي مقابله با افزايش قيمت بنزين و محصولات خوراكي. براي تمام شهروندان آمريكايي يك چك مي‌فرسته كه رقم اين چك بين ٣٠٠ تا ١٢٠٠ دلار براي هر نفره! بستگي به ميزان درآمد سالانه هر شخص داره. فكر مي‌كنيد منبع تامين اين پول از كجاست؟ اين چكها در واقع بخشي از مالياتي است كه هر فرد به دولت فدرال پرداخت كرده. حالا ببينيد با اينكار چه اتفاقي ميفته. اقتصاد آمريكا بسيار به ميزان مصرف وابسته است. يعني هرچه كه ميزان مصرف در اين كشور بالا بره رشد اقتصادي بالاتر ميره.(همين رشد مصرف اگه توي ايران اتفاق بيفته پيامدش تورم بدون رشد اقتصاديه) بنابر اين كاهش مصرف باعث كاهش رشد اقتصادي ميشه. اگه قيمت‌ها بالا بره مردم كمتر مصرف ميكنن و رشد اقتصاد پايين مياد. دولت با اين كارش مردم رو به مصرف بيشتر تشويق ميكنه و خود جرج بوش علنا اعلام كرده كه اين چك براي اينه كه مردم بتونند مصرفشون بياد. خيلي زيباست! سياستگذار در شرايط خاص لوكوموتيو اقتصاد رو يك هلي ميده تا راه بيفته بعدش هم ميگذاره كه خودش ادامه بده
لينك خبر رو اينجا ميگذارم
+ نوشته شده توسط سید احسان قطبی در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت 22:11 |
اينجا داستان نون هم براي خودش جالبه. بيشتر نونها به صورت تُسته كه هم ضخامتشون كمه و هم اينكه جواب ما رو نميده و هم گرونه. ما به همون نونهاي پر و پيمون خودمون عادت داريم و با اين نونهايي پفكي سير نميشيم! نه ماه قبل كه ما تازه اومده بوديم. يك آقاي دكتري كه براي فرصت مطالعاتي اومده بود آمريكا، توي يك ميهموني كه براي گودباي پارتي ايشون گرفته شده بود، من رو به يك كناري كشيد و گفت: من يك كارخونه نونوايي خوب پيدا كردم. كه هم نونهاش كلفت و فيبر داره و هم اينكه چون از كارخونه مي‌خريد قيمتش يك سومه! بعدش هم مسير اتوبوسي كارخونه رو به ما داد و داستان همين جا تموم شد. ما چند روز بعدش پرسون پرسون سوار اتوبوس شديم و رفتيم كه نون بخريم. حدود يك ساعت و ربعي سوار اتوبوس بوديم تا به يك منطقه‌اي رسيديم كه بافتش فقط كارخونه‌هاي صنعتي بود. ما هم حيران و سرگزدان كارخونه رو پيدا كرديم. ساعت حدود ٤/٣٠ بعد ازظهر بود. در دفتر بسته بود و ما مطمئن نبوديم كه از كجا بايد وارد كارخونه شد! توي محوطه پاركينگ ماشينها يك آقاي سياه پوستي كه لباس سفيد آشپزها رو پوشيده بود. از توي ماشينش داد زد كه كارخونه تعطيله! ما رو ميگي. اينهمه راه اومده بوديم و نمي‌خواستيم دست خالي برگرديم. بهش حالي كرديم كه ما از راه دور اومديم و دانشجوييم و غيره. اونهم مرام گذاشت و گفت كه يك در پشت كارخونه هست كه مخصوص كاركنان كارخونه‌ است، از همون در بريد توي كارخونه و همين دلايل رو به مدير شيفت بگيد شايد بهتون نون بده. تشكر كرديم و اومديم از همون دره رفتيم تو. فضاي خاصي نداشت كه بخوام تعريف كنم. كسي نبود. يك چند بار آروم گفتيم هاي! ولي انگار نه انگار. مجبور شديم كمي تا قسمتي داد بزنيم. بالاخره يك پيرمردي كه سكته كرده بود و به سختي مي‌تونست حرف بزنه جلومون ظاهر شد. ماشاءالله به شانس ما كه از زبان تعطيل بوديم حالا هم يكي به تور ما خورده بودكه حرف زدنش براي خود آمريكايي‌ها هم مفهوم نبود. بالاخره با زبان ايما و اشاره بهش فهمونديم كه نون مي‌خواهيم. رفت برامون دوتا جعبه نون اورد كه توي هر جعبه ١٢ تا كيسه نون هست كه هر بسته ٦ تا نون گرد كوچيك داره. از ما بسته‌اي ١٠ دلار گرفت. بعدا فهميديم كه قيمت واقعي اون ٨ دلار بوده!
اين داستان اولين نون خريدنمون بود. از اون به بعد با تبليغي كه از اون نونها كرديم. بقيه بچه‌ها هم پايه شدند. هردفعه با يكي از بچه‌ها مي‌رفتيم كه دوري مسير حوصلمون رو سر نبره. به تازگي فهميديم كه يك مفهومي وجود داره بنام second bread كه كارخونه مياد نونهايي كه از نظر كنترل كيفيت كارخونه مردوده رو جدا ميكنه و اگه شما بخواهيد براتون كنار ميگذاره و نصف قيمت ميده بيرون. نكته جالب اينه كه اين نونهاي مردودي بيشتر مورد ذائقه ماست چونكه علت مردودي اين نونها اينه كه يا پف كردن يا روشون يكجاش قهوه‌اي پررنگه يكجاش كمتر. كه اين موارد باعث ميشه نونها بيشتر شبيه نونهاي ايران بشه!
امروز با يكي از رفقا (ميلاد) كه از قضا همشهري ما هم هست قرار گذاشتيم بريم نون بخريم. صبح زنگ زد كه آقا تو با اتوبوس برو من مي‌خوام با دوچرخه بيام. من بعدازظهر كلاس داشتم حساب و كتاب كردم ديدم كه مي‌رسم كه منم با چرخ برم و برگردم. بنابراين پايه شدم كه با چرخ بريم. مسير رو توي google.maps زديم. ديدم رفت و برگشت در حدود ٣٠ مايله(٤٨ كيلومتر!) زينب مي‌گفت كه خيلي زياده نريد. خانوم اين رفيق ما هم نظرش همين بود ولي وقتي دوتا همشهري اونهم از نوع آذري به تور هم بخورند و پايه يك كاري بشن بايد انجامش بدن. برنامه راس ساعت ١٠:٢٠ شروع شد. شهر يك مسير دوچرخه‌سواري ويژه داره كه بصورت كمربندي دور شهر رو گرفته. از روي نقشه ديديم كه ميتونيم از همين مسير استفاده كنيم.
پيش بينيمون اين بود كه ١/٥ ساعت رفتمون طول بكشه. اول از همه رفتيم از دستگاه خود پرداز پول گرفتيم و بعدش هم قرار گذاشتيم اول سفر و وسطش و آخرش عكس بگيريم. اين عكس هم مال اول سفرمونه:




هوا هم با ما يار بود و ركاب زنان مي‌رفتيم و گپ مي‌زديم. هر چي مي‌رفتيم نمي رسيديم. انداخته بوديم توي مسير سبز دوچرخه سواري و مي‌رفتيم. تا به يك جايي رسيديم كه مسير سبز تموم شد! فهميديم كه روي نقشه اشتباها به جاي اينكه مسير سبز رو دنبال كنيم خط راه آهن رو گرفته بوديم و اومده بوديم! مجبور شديم كه از توي خيابون و بزرگراه ادامه بديم. خلاصه بعد از يك ساعت و چهل و پنج دقيقه رسيديم كارخونه. ميلاد روز قبلش تلفني دوتا جعبه سفارش داده بود. منشي كارخونه گفت كه يادشون رفته كه برامون نون رو كنار بگذارن! قيافه‌ ما ديدني بود! قبل از اينكه ادامه بدم بگذاريد يك سئوالي مطرح كنم. فرض كنيد يك چنين اتفاقي توي ايران مي‌افتاد و شما جنسي رو سفارش داده‌ايد و ميريد كه اونرو تحويل بگيريد و مي‌بينيد كه آماده نيست. توي ايران چند تا اتفاق ممكنه بيفته: ١- صاحب مغازه خيلي محترمانه ازتون عذرخواهي ميكنه و ميگه كه ان شاءالله دفعه بعد از اين مشكلها پيش نمياد و شما دست از پا درازتر مجبوريد كه برگرديد. ٢- صاحب مغازه منكر سفارش شما ميشه و اينجاست كه كار بالا ميگيره و صدا بلند ميشه. در اين موارد اعصاب دو طرف خورد ميشه و باز هم چيزي دست شما رو نمي‌گيره! ٣-صاحب مغازه منكر قضيه نميشه ولي قلدر بازي در مياره و ميگه همينه كه هست! اينجا هم احتمالا دعوا سر ميگيره و يقينا سر شما بي‌كلاه ميمونه ٤- اتفاقي كه تقريبا توي ايران نميفته اينه كه صاحب مغازه از شما عذر خواهي كنه و يك مدل بالاتر از اون جنسي رو كه شما سفارش داديد رو با همون قيمت جنس اول به شما بده. اينجاست كه شما حس رضايتمندي كاملي نسبت به صاحب مغازه پيدا مي‌كنيد.
براي ما همين اتفاق چهارم افتاد يعني قرار شد كه به ما همون نونهاي اصليشون رو بدن ولي نصف قيمت باهامون حساب كنند. اينكه پنج دلار كمتر داديم شايد خيلي زياد نباشه ولي اون حسي كه از اين اتفاق به شما دست ميده خيلي مهمه. اين هم عكسهايي از عمليات موفقيت آميز گرفتن نون!


نونها رو توي كول پشتيهامون جاسازي كرديم و راه افتاديم. قرار گذاشتيم كه از مسير سبز ديگه‌اي ادامه بديم. انتخاب اين مسير همان و گم كردن مسير همان. بعد از يك ساعت پا زدن به يك دو راهي رسيديم.توصيه ميكنم توي مسير يابي هيچوقت به حستون اطمينان نكنيد و با نقشه چك كنيد. ما به حسمون اعتماد كرديم و توي اون دو راهي به جاي سمت چپ سمت راست رو گرفتيم و اومديم. به خاطر همين اشتباه يك ٥ كيلومتري رفتيم. بعد كه اومديم با نقشه چك كنيم ديديم كه بله اشتباه اومديم. مجبور شديم ٥ كيلومتر ديگه هم برگرديم تا برسيم سر جاي اولمون. اين عكس ها مال زمانيه كه داشتيم خوش خوشان اون پنج كيلومتر اول رو مي‌رفتيم!



در ادامه مسير از توي پارك هاي شهر اومديم و انصافا مناظر خيلي قشنگي داشتند كه عكس‌هايش رو مي‌تونيد ببينيد:







در ادامه مسير دوچرخه سواريمون به يك جايي رسيديم كه ديديم ظاهرا بايد از روي پلي عبور كنيم كه متاسفانه برادران شهرداري لطف كرده بودند و پل قبلي رو خراب كردند و مشغول درست كردن پل جديد هستند. ميتونستيم خيابون اونطرف پل رو ببينيم! خلاصه مثل دفعه قبل مجبور شديم حدود ٤ كيلومتري برگرديم به همون نقطه اول! همچنان پا مي‌زديم و مي‌اومديم. من ساعت ٤/٣٠ كلاس داشتم و بايد مي‌رفتم خونه يك نهاري مي‌خوردم و مي‌رفتم كه به كلاس برسم. نشان به اون نشان كه ساعت ٣/٤٥ دقيقه رسيدم خونه! شما حساب كنيد از حدود ١٠/١٥ صبح تا ٣/٤٥ بعد ازظهر يعني حدودا ٥.٣٠ ساعت دوچرخه سواري و حدود ٦٠ كيلومتر ركاب زدن! شصت كيلومتر عدد كمي نيست براي دوچرخه سواري! ناهارم رو كه خوردم ديدم دير شده اگه بخوام با اتوبوس برم به كلاس نمي‌رسم. بنابراين دوچرخه رو چاق كردم و خودم رو رسوندم سر كلاس. شب كه اومدم خونه ميلاد زنگ زده بود و پيغام گذاشته بود. بهش زنگ زدم. اول يك سئوالاتي در مورد سلامتي‌ام كرد و بعد هم مستقيما رفت سر اصل مطلب و از درد نشيمنگاه پرسيد! ظاهرا تا نيم ساعت نمي تونسته تكون بخوره و فكر ميكنه كه آثار اين قضيه تا ماه بعد كه دوباره بخواهيم بريم نون بگيريم پابرجاست! ولي جالب اينجاست كه هر دوتاي ما باز هم پايه بوديم كه همين مسير رو براي خريدن نون ركاب بزنيم.
پ‌ن: اين نون به هر دوتامون خيلي چسبيد.
اين هم يك عكس اضافي براي مسير سبزي كه يكي از دوستان به درستي تذكر داده بود.


+ نوشته شده توسط سید احسان قطبی در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 8:36 |
مدت قرارداد اجاره خونه در آمریکا متقاوته و معیار ثابتی نداره. بعضی قراردادها ماهانه است. یعنی شما دو ماه زودتر اعلام می کنید که من می خواهم خونه رو تخلیه کنم و در انتهای دو ماه هم این کار رو انجام می دید. نوع دیگه ای از قراردادها شش ماهه است. اما نوع رایج اون که بیشتر موارد رو در بر می گیره قرارداد یکساله است. یعنی به محض اینکه شما قرارداد یکساله رو بستید. موظفید تا آخر یکسال اونجا باشید. مگر اینکه مشتری دیگه ای پیدا بشه که بخواد جای شما بیاد. مالکیت اکثر ساختمانها با شرکتهاست.(برخلاف ایران) یعنی یک شرکتی اومده چند تا ساختمون خریده و بعد اونها رو اجاره میده. مبلغ اجاره شهر به شهر متفاوته. برای خونه ای در حد و اندازه های دانشجویی رقمی بین 500 تا 700 دلار بایستی پرداخت کنید. منظور از خونه دانشجویی یک واحد یک خوابه به مساحت تقریبی 40 متر میشه که البته گاز و یخچال و هزینه گرمایش روی خونه است. البته دانشجویانی هم هستند که کمتر و یا بیشتر از این مبلغ بپردازند. مثلا بعضی ها با همخونه شدن هزینه ها رو نصف می کنند و عده دیگه ای هم که وضعشون بهتره رقمهای بالاتری می پردازند. توی تهران از نظر رقم اجاره تقریبا همه خونه های واقع در مناطق شمال شهر از واحدهای مرکز شهر و جنوب شهر گرونتره. اما اینجا به این شدت نیست مثلا اجاره خونه چهار تا خونه بالاتر از ما در حدود 1300 تا 1400 دلار در ماهه (واحد یک خوابه). عاملی مانند نزدیکی به مرکز شهر (Down Town) یا دانشگاه هم سبب بالا رفتن اجاره خونه میشه. توی فصل تابستون چونکه دانشجوها شهر رو ترک می کنند و به شهرهای خودشون می روند. طبیعتا خونه ها هم خالی میشه و اگه دنبال خونه می گردید بهترین فرصت اوایل ژوئن و جولای خواهد بود. قدمت ساختمانهای اینجا بالاست. و به طور معمول بین 30 تا 40 سال از عمرشون میگذره. همین یکشنبه ای که گذشت برای دیدن چند تا خونه قرار ملاقات گذاشتیم و رفتیم تا بیشتر با خونه های اجاره ای آشنا بشیم البته در کنارش هم اگه مورد مناسبی پیدا کردیم که استقبال می کنیم. از مدیر یکی از این ساختمانها پرسیدیم که قدمت این آپارتمان چقدره. جواب داد که تاریخ دقیقش رو نمیدونم ولی مال سالهای اولیه دهه 1900 باید باشه! یعنی رقمی نزدیک یک قرن. پیش خودم فکر کردم که زندگی توی یک چنین خونه هایی به معنی زندگی توی تاریخه. توی این ساختمون چندین نسل زندگی کرده اند. برای من زندگی توی یک چنین مکانی جذابیت داره. فرض کنید توی تهران توی خونه ای زندگی کنید که مال زمان دوره مشروطه باشه. آدمهایی از جنس اون زمان توش زندگی کرده اند. و سالها گذشته و ساکنین اون خونه اتفاقات کوچیک و بزرگی رو تجربه کرده اند. از جنگ جهانی اول و دوم گرفته تا اتقلاب و جنگ . خلاصه آدم احساس میکنه که این جور خونه ها زنده اند و روح زندگی در اونها جاریه.

+ نوشته شده توسط سید احسان قطبی در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 18:9 |