١- اينجا هزينههاي درمانشون واقعا غير قابل مقايسه با ايرانه. درسته كه با
توجه به شرايط متفاوت ايران و آمريكا هزينهها بايستي در آمريكا بالاتر
باشه ولي قيمت بعضي كالاها و خدمات نسبت به ساير موارد از تفاوت بيشتري
برخورداره. حدود يكماه پيش زينب سرما خورده بود و گفتيم بريم دكتر كه هم
از بيمه دانشجويي استفاده كرده باشيم و هم سيستم پزشكيشون رو يك امتحاني
كنيم. توي سايت بيمه ليست دكترهاشون رو پيدا كردم و نزديكترين دكتري كه به
ما بود رو پيدا كردم. زنگ زدم و تلفني براي هفته بعدش وقت گرفتم. برامون
پرونده تشكيل داد و تلفني دكتر خانواده برامون تشكيل داد. وقتمون روز جمعه
بود ساعت ١٠:٣٠. ساعت ١٠:٢٥ اونجا بوديم. اسممون رو گفتيم و نشستيم تا
صدامون كنن. بعد از ٥ دقيقه خانمي از يك اتاق بيرون اومد و زينب رو صدا
كرد. اونهم رفت داخل. بعد از ١٥ دقيقه هم كارمون اونجا تموم شد و اومديم
بيرون. گذشت و گذشت تا هفته پيش يك نامه از بيمه اومد در خونه كه بيمه
هزينه دكتر شما رو پرداخت نكرده و شما بايد خودتون پولش رو بدين! فكر
ميكنيد هزينه ويزيت يك دكتر عمومي براي يك معاينه بدون نسخه چقدر شده
باشه خوبه؟ ناقابل ٧٧ دلار بيزبون! شما خودتون حديث مفصل رو بخونيد از
اين مجمل. زنگ زدم به بيمه و اعتراض كردم به اين قضيه. نمايندشون هم گفت
كه صورتحساب جديد رو برامون ميفرسته. حالا ببينيم كه صورتحساب جديد چقدر
ميشه. دوستاني كه توي كشورهاي اروپايي كه بهداشت دولتيه زندگي ميكنند.
خوشحال باشند كه نبايد يك چنين هزينههايي رو متقبل بشوند.
٢- اينجا معمولا خونه آدمها از محل كارشون فاصله داره بنابراين خودروي شخصي نقش بسيار مهمي در زندگي آمريكاييها داره. واضحه كه قيمت سوخت هم مستقيما روي زندگي جامعه آمريكا خيلي اثرگذار خواهد بود. خدمتتون بگم كه الان بنزين شده گالني ٤ دلار كه با يك ضرب و تقسيم ميشه ليتري ١٠٠٠ تومان! بعضي پيش بينيها نشون ميده كه تا تابستون سال بعد اين قيمت به ٢٠٠٠ تومان ميرسه كه اين يعني يك شوك جدي براي جامعه آمريكا. بنظر من اگه دولت آمريكا نتونه راهكار مناسبي ارائه كنه يك بحران بسيار جدي پيش روي آمريكاست.
٣- يكي از آقايون آمريكايي كه توي مركز زيان دانشگاه كار ميكنه خيلي علاقهمند به ايرانه يك برنامهاي هفته قبل بود و ما هم اونجا بوديم. بعد از برنامه اومد كنار ما و شروع كرد به صحبت كردن كه من سال ١٩٧٢ ايران بودم. ميگفت كه بعد از سفر به پاكستان و افغانستان وارد ايران شدم و رفتم مشهد. اونجا براي اولين بار در طول مدت سفرم يك غذاي حسابي و خوشمزه خوردم. ميگفت كه توي مشهد با يك جووني هم سن وسال خودش رفيق شده كه باباش صبحها ميرفته مسجد و بعد از ظهرها ميومده سر مغازه فرش فروشيش- فكر كنم باباي طرف آخوند بوده- ميگفت يكهفتهاي مشهد بودم و با اين دوستم صبحها ميرفتيم ميگشتيم. موقع ترك مشهد هم يك فرشي رو پسنديدم و يك چك نوشتم و گفتم اين فرش رو برام پست كنيد به آمريكا. هراهانم گفتندكه تو اعتماد ميكني كه چك رو بدون تحويل جنس دادي! من هم گفتم كه من به رفيقم اعتماد داشتم. وقتي رسيدم آمريكا فرشم هم باهام رسيد. ( احساس كردم از اينكه بهش خيانت نشده خيلي خوشحاله و حس خوبي نسبت به اين امانتداري فرش فروشي مشهدي داره و من در دلم خيلي خوشحال شدم). ظاهرا بعد از مشهد با اتوبوس اومده تهران و يك هفتهاي تهران بوده و بعد رفته اصفهان و يك هفتهاي اونجا بوده و بعد هم يكهفته رفته شيراز اونهم توي ارديبهشت. از اونجا هم رفته تبريز و از مرز تركيه خارج شده. خلاصه اين مسافرت خيلي بهش خوش گذشته بود. اينقدر از غذاهاي ايراني خوشش اومده بود كه الان هم بعضي روزها ميره رستوران ايراني شيراز و غذاي ايراني سفارش ميده. خيلي خوب اصطلاحات غذاي ايراني رو بلد بود. مثل ما ميگفت جوجه كباب و كباب البته به حرف كاف، كسره ميداد! از شويد باقالي با ماهيچه خيلي خوشش اومده بود! بهش گفتم دوست نداري بري ايران. گفت كه خيلي دوست دارم برم ايران رو ببينيم ولي نه الان! آخرش نفهمیدم چرا الان نمی خواد بیاد ایران! زينب سعي داشت بهش بفهمونه كه ظاهر ايران نسبت به ٣٠ سال پيش خيلي تغيير كرده و چهره شهرها خيلي بهتر شده. كه فكر نكنه ما هنوز توي اون فضاي قبل از انقلاب هستيم.
٢- اينجا معمولا خونه آدمها از محل كارشون فاصله داره بنابراين خودروي شخصي نقش بسيار مهمي در زندگي آمريكاييها داره. واضحه كه قيمت سوخت هم مستقيما روي زندگي جامعه آمريكا خيلي اثرگذار خواهد بود. خدمتتون بگم كه الان بنزين شده گالني ٤ دلار كه با يك ضرب و تقسيم ميشه ليتري ١٠٠٠ تومان! بعضي پيش بينيها نشون ميده كه تا تابستون سال بعد اين قيمت به ٢٠٠٠ تومان ميرسه كه اين يعني يك شوك جدي براي جامعه آمريكا. بنظر من اگه دولت آمريكا نتونه راهكار مناسبي ارائه كنه يك بحران بسيار جدي پيش روي آمريكاست.
٣- يكي از آقايون آمريكايي كه توي مركز زيان دانشگاه كار ميكنه خيلي علاقهمند به ايرانه يك برنامهاي هفته قبل بود و ما هم اونجا بوديم. بعد از برنامه اومد كنار ما و شروع كرد به صحبت كردن كه من سال ١٩٧٢ ايران بودم. ميگفت كه بعد از سفر به پاكستان و افغانستان وارد ايران شدم و رفتم مشهد. اونجا براي اولين بار در طول مدت سفرم يك غذاي حسابي و خوشمزه خوردم. ميگفت كه توي مشهد با يك جووني هم سن وسال خودش رفيق شده كه باباش صبحها ميرفته مسجد و بعد از ظهرها ميومده سر مغازه فرش فروشيش- فكر كنم باباي طرف آخوند بوده- ميگفت يكهفتهاي مشهد بودم و با اين دوستم صبحها ميرفتيم ميگشتيم. موقع ترك مشهد هم يك فرشي رو پسنديدم و يك چك نوشتم و گفتم اين فرش رو برام پست كنيد به آمريكا. هراهانم گفتندكه تو اعتماد ميكني كه چك رو بدون تحويل جنس دادي! من هم گفتم كه من به رفيقم اعتماد داشتم. وقتي رسيدم آمريكا فرشم هم باهام رسيد. ( احساس كردم از اينكه بهش خيانت نشده خيلي خوشحاله و حس خوبي نسبت به اين امانتداري فرش فروشي مشهدي داره و من در دلم خيلي خوشحال شدم). ظاهرا بعد از مشهد با اتوبوس اومده تهران و يك هفتهاي تهران بوده و بعد رفته اصفهان و يك هفتهاي اونجا بوده و بعد هم يكهفته رفته شيراز اونهم توي ارديبهشت. از اونجا هم رفته تبريز و از مرز تركيه خارج شده. خلاصه اين مسافرت خيلي بهش خوش گذشته بود. اينقدر از غذاهاي ايراني خوشش اومده بود كه الان هم بعضي روزها ميره رستوران ايراني شيراز و غذاي ايراني سفارش ميده. خيلي خوب اصطلاحات غذاي ايراني رو بلد بود. مثل ما ميگفت جوجه كباب و كباب البته به حرف كاف، كسره ميداد! از شويد باقالي با ماهيچه خيلي خوشش اومده بود! بهش گفتم دوست نداري بري ايران. گفت كه خيلي دوست دارم برم ايران رو ببينيم ولي نه الان! آخرش نفهمیدم چرا الان نمی خواد بیاد ایران! زينب سعي داشت بهش بفهمونه كه ظاهر ايران نسبت به ٣٠ سال پيش خيلي تغيير كرده و چهره شهرها خيلي بهتر شده. كه فكر نكنه ما هنوز توي اون فضاي قبل از انقلاب هستيم.
+ نوشته شده توسط سید احسان قطبی در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت
7:39 |

















