تبليغاتX
دستنوشته های من از زندگی
ديروز داشتم فكر مي‌كردم كه بعضي ارزشها بوده كه در طي زمان دچار تحول شده و مواردي كه در يك برهه از زمان ارزش بوده‌اند تبديل به ضد ارزش شده‌اند. مثلا تصور كنيد كه در زمان جاهليت، داشتن فرزند پسر به عنوان يك ارزش محسوب مي‌شده و دختر داشتن يك ننگ به شمار مي‌رفته. و شايد هيچ كسي در اون زمان تصور نمي‌كرد كه شايد روزي اين ارزشها دچار تحول و دگرگوني شوند ولي اينگونه شد. حالا سئوال اينه كه آيا مواردي كه امروز در جوامع بشري ما به عنوان يك ارزش به شمار مي‌روند. با رشد بشر در آينده ارزش بودن خود را از دست مي‌دهند. بطور مثال امروزه شايد ميهن پرستي و وطن دوستي يك ارزش بشمار بيايد ولي در آينده جامعه بشري به درجه‌اي از رشد برسد كه مفهومي بنام وطن وجود نداشته باشد. و سراسر كره زمين براي آدميان به يك گونه باشد. البته بنظرم بعضي ارزشها مانند راستگويي، امانتداري و ... تا انتها همراه خواهند بود.
+ نوشته شده توسط سید احسان قطبی در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 و ساعت 8:36 |
ديروز صبح شيفت كاري‌ام بود و بايد صبح مي‌رفتم كركره كتابخونه رو مي‌كشيدم بالا. بارون شديدي مي‌اومد و تا برسم دانشگاه كاملا خيس شدم. ميگم خيس منظورم اينه كه تا ساعت ١١ صبح طول كشيد كه خشك شم. ابرهاي سياهي آسمون رو پوشونده بود و هوا كاملا تاريك بود. يك رييسي داريم ما اينجا كه آدم شوخيه ديروز تا اومد سركار قبل از اينكه ما بهش بگيم صبح بخير خيلي جدي گفت: Good Night. ساعت يك بعد از ظهر كه مي‌خواستم از كتابخونه بيام خونه هوا باروني نبود. اما تا از زير سقف اومدم بيرون بارون شروع كرد به اومدن. دوباره همون آش و همون كاسه و تا رسيدم خونه كاملا خيس شدم. بعد از ناهار ساعت ٢/٥٠ بعد از ظهر بود كه دوباره به سمت دانشگاه حركت كردم. هوا باروني نبود. به نيمه‌هاي راه رسيده بودم كه صداي آژيري بلند شد. كمي كه دقت كردم متوجه شدم كه يك بلند گوي قوي رو در ارتفاع بالايي نصب كرده بودند و صداي آژيري قوي بگوش مي‌رسيد. هرچي فكر كردم كه چرا دارن آژير مي‌زنند. نتيجه‌اي نگرفتم. آخر سر حدس زدم شايد براي تمرين و آماده باش اين كار رو انجام مي‌دهند. رسيدم دانشگاه و وارد ساختمان مهندسي شدم. وارد آفيس كه شدم يكهو صداي آژير خطر ساختمون شروع به كار كرد و از بلندگوها شنيدم كه ظاهرا بنا به گزارش هواشناسي گردبادي (تورنادو) در حال حركت به سمت شهره! در همون حال زينب هم زنگ زد. نگران حال من شده بود. قرار شد كه اونهم بره زير زمين و من هم رفتم توي پاركينگ ساختمون مهندسي. بعد از ده دقيقه هم اومديم بالا و فهميديم كه قضيه اونقدرها هم جدي نبوده!
بعد از ظهر زينب و چند تا از خانمهاي ايراني قرار پارك گذاشته بودند كه ظاهرا همسران اون خانومها هم بهشون ملحق شده بودند. من هم از دانشگاه رفتم سر قرار. يك چند دقيقه‌اي با هم بوديم تا اينكه يك آقايي هم به ما پيوست و يكي از دوستان اين بنده خدا رو معرفي كرد و گفت ايشون آقا كاميار هستند. اين دوستمون چون عجله داشت. خداحافظي كرد و رفت و ما مونديم و اين آقاي كاميار. دكتراي اقتصاد داشت از دانشگاه ميشيگان و هم سن من بود! الان هم توي يك شركت بيمه كار مي‌كرد. ايشون پدر مادرشون سال ١٩٧٥ براي ادامه تحصيل اومدن آمريكا و بعدش هم انقلاب شده و موندگار شده‌اند. خود اين آقاي كاميار سال ١٩٨٤ يكبار اومده ايران و از اون زمان به بعد ايران نرفته ولي ظاهرا بك ماه ديگه براي دو هفته با پدر و مادرش ميره ايران!. فارسي رو در حد زيادي بلد نبود و خيلي علاقه مند بود كه ايران رو ببينه و بقول خودش به اندازه ١ درصد از سربازي مي‌ترسه! مي‌گفت باباش براش پاسپورت ايراني گرفته با مهر معافيت ولي اگه بره ايران و بين ايران و آمريكا جنگ بشه نميدونه كه بايد چيكار بكنه! اگه ايرانيها اونرو بفرستند جبهه اون دستهايش رو مي‌گيره بالا و به آمريكايي‌ها ميگه كه من ايراني نيستم! آمريكايي‌ام و به شوخي مي‌گفت كه اونوقت آمريكايي‌ها ازش مي‌پرسند كه پس چرا تو انوري! صحبت از فوتبال ايران شد. ظاهرا بازيهاي تيم ملي رو پي‌گيري مي‌كنه. اما خبر نداشت كه دايي شده سرمربي تيم ملي. بهش گفتم بازي ايران و آمريكا رو ديدي! اينجوري جواب داد: گفت كه پدر من شخصيتا آدم جدي و غير شوخيه و اصلا هيجانات و خوشحالي‌اش رو نشون نميده. مي‌گفت كه تنها باري كه من توي عمرم خوشحالي پدرم رو ديدم زماني بود كه ايران آمريكا رو برد!
خواستم بدونم كه تا چه حد فرهنگ آمريكايي وارد زندگيشون شده به خاطر همين ازش پرسيدم كه با پدر و مادرت زندگي مي‌كني. گفت كه نه اونها من رو وقتي ١٨ سالم شد از خونه بيرون كردند. ( اينجا بيرون كردن از خونه مفهوم بدي نداره بلكه جزو فرهنگشون محسوب ميشه) ولي من دوست دارم كه پيششون باشم به خاطر همين هر وقت تعطيلات خوبي پيدا مي‌كنم از اينجا مي‌رم سنت لوييس. از من مي‌پرسيد كه توي ايران توي كدوم دانشگاه درس خوندي و خودش ادامه داد كه توي دانشگاه پهلوي بودي يا دانشگاه آريامهر! بهش گفتم كه اين دانشگاهها الان اسمشون دانشگاه شيراز و شريفه! گفت ولي پدر و مادرم اين اسمها رو مي‌دونستند.
اين آدم يكي از هزارن ايرانيه كه پدر و مادرشون ايراني هستند و ساليان دور به آمريكا اومده اند و خودشون اينجا به دنيا اومده‌اند و تمام زندگي و دوستيهاشون اينجا شكل گرفته به خاطر همين نميتونيم بگيم كه موطن اصلي اين آدمها كجاست. ولي من احساس كردم كه اون علاقه به ايران وجود داره ولي درحد علاقه و بالواقع آمريكا خاك اصلي اونهاست.
+ نوشته شده توسط سید احسان قطبی در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 و ساعت 0:26 |
نوشته های این مرد رو خیلی دوست دارم. حتی میتونم بگم که دوست داشتنی ترین نویسنده است برای من. کتاب ابن مشغله و ابوالمشاغلش رو دو بار خونده ام. از نظر خودم بهترین هدیه ای که به زینب داده ام کتاب چهل نامه کوتاه به همسرم ابراهیم نادری است. کتاب عاشقانه آرام او هم بی نظیره. اسم نادر ابراهیمی و کتاب سه دیدار که می آید یاد جلال می افتم. (منظور از جلال یکی از رفقای شفیق بنده است). حس زیبایی داشت که فقط در نوشته هایش نبود بلکه در لحظه لحظه زندگیش هم وجود داره. این رو می تونید از نامه هایی که به همسرش نوشته برداشت کنید.
خدایش رحمت کند.

پ ن: 1- من کتاب ابن مشغله اش رو برای شروع توصیه می کنم.
2- جلال اگه این پست رو می خونی یک زنگی بزن یا حداقل یک کامنتی بگذار که یک کمی یاد گذشته ها بکنیم.
+ نوشته شده توسط سید احسان قطبی در جمعه هفدهم خرداد 1387 و ساعت 21:9 |
چند روز قبل يكي از اين دوستان آمريكايي مي‌گفت كه وقتي شما به زبان فارسي حرف مي‌زنيد. من احساس مي‌كنم كه داريد شعر مي‌خونيد و زبانتون بيان شعر گونه‌اي داره و اين خيلي زيباست! چندي پيش هم يكي از دوستان زينب كه يك دختر ژاپنيه دستخط فارسي ما رو ديده بود مي‌‌گفت كه خطتون مثل نقاشي‌ ميمونه! اين دو تا مطلب رو كه شنيدم و ياد مملكت گل و بلبل خودمون هم افتادم پيش خودم گفتم كه به لطف خدا شمع و گل و پروانه جمعند. فكر كنم اونموقعي كه خدا داشته به هر ملتي يك چيزي ميداده نصيب ماها گل و بلبل شده. اين از زبونمون كه مثل شعر ميمونه اونهم از خطمون كه نقاشيه و مملكتمون هم كه گل و بلبله!
كمي تا قسمتي به نوشته بالا به ديده طنز نگاه كنيد. طنز تلخي كه از واقعيت هم چنان دور نيست! البته اون قسمتش كه خدا رو وارد قضيه كردم. بنظرم بي‌انصافي در حق خداست!
ديروز يكشنبه با جمعي از دوستان ايراني قرار پيك نيك گذاشتيم. سه تا خانواده متاهل، يك جفت داداش دو قلو! و يكي از بچه‌هاي نازنين اهل بابل. مقصد حركتمون هم كناره درياچه ميشيگان در پولدارترين خيابون اين شهر بود. وسيله اياب و ذهاب هم دوچرخة‌هاي دانشگاه بود. روز قبلش رفتيم از يك مغازه ايراني بنام شيراز دو بسته همبرگر حلال گوشت خريديم. (جالبه بدونيد كه اين همشهري ما بين ايراني‌ها به گرونفروشي شهرت داره و كمتر ازش جنس مي‌خريم). يكي از دوستان هم بساط باربي كيو داشت (همون منقل خودمون). قرارمون ساعت ١٢ بود. وسايلمون رو جاسازي كرديم و راه افتاديم.
اون بسته‌اي كه پشت دوچرخه‌ مي‌بينيد همون منقل خودمونه! دوچرخه سوار جلويي هم رفيق عزيزمونه كه هم اسم خودمه و از بچه‌هاي بابله!



يكساعت و نيمي با دوچرخه پا زديم تا رسيديم به محلي كه قرار گذاشته بوديم. بساط منقل رو راه انداختيم و همبرگرها رو گذاشتيم روي آتيش! اين هم يك عكس از اهالي دور منقل. حالت نشستن بنده نشاندهنده دماي هواست!



فعاليت اصلي اين پيك نيك آماده سازي غذا و همچنين خوردنش بود. كه با موفقيت انجام شد. يكي از دوستان هم يك عكس هنري ازما گرفت و قرار شد كه اعلام كنيم اين عكس در جزاير هاوايي گرفته شده.




اين هم يك عكس از برادران دو قلو:




تا ساعت ٤/٢٠ اونجا بوديم و بعدش هم چون يكي از رفقا كه اونروز اثاث كشي داشت. با يكي از رفقاي ديگه رفتيم كمك. تا ساعت ٦ هم اونجا بوديم و بعدش هم رفتيم فوتبال. تا ساعت ٨ هم توي زمين چمن نزديك دانشگاه با تعدادي از بچه‌هاي آمريكايي و اردني و آرژانتيني بازي كرديم.

+ نوشته شده توسط سید احسان قطبی در سه شنبه هفتم خرداد 1387 و ساعت 6:16 |
اگه پاي يكي از اين برنامه‌هاي اقتصادي تلويزيون نشسته باشيد و يا صفحه اقتصادي روزنامه رو ورق زده باشيد. با يكسري عبارات اقتصادي روبرو ميشيد كه دونستن اونها كليد ورود به فهم مسائل اقتصاديه. به پيشنهاد محسن ميرزايي يكي دو تا از اين مفاهيم رو توي اين پست به زبان ساده تعريف مي‌كنم. اميدوارم كه قابل استفاده باشه.
١- عبارت توليد ناخالص داخلي يا GDP رو زياد در مباحث اقتصادي مي‌شنويد. حالا اگه يك تعريف ساده بخواهيم از اين مفهوم داشته باشيم بايد بگيم كه ارزش تمام فعاليتهايي كه در يك مملكت در طول يكسال انجام ميشه رو حساب مي‌كنند و اسمش رو مي‌گذارند GDP سالانه. اين فعاليتها از جزيي ترين چيزها مثل ارزش كار يك آرايشگر رو شامل ميشه تا مجموع صادرات يك كشور. يعني اينكه همه اينها رو توي GDP به حساب مي‌آرن. اين GDP رو به چهار دسته تقسيم مي‌كنند و هر كدوم از اين چهار دسته رو حساب مي‌كنند و بعدش با هم جمع مي‌كنند. اين چهار دسته عبارتند از : ١- مصرف ٢-سرمايه‌گذاري ٣- هزينه‌هايي كه دولت انجام ميده ٤- خالص صادرات. يعني ميتونيم بگيم همه فعاليتهايي كه توي مملكت انجام ميشه جزو يكي از اين دسته‌هاست.
مصرف: بخش مصرف شامل تمام كالاها و خدماتي ميشه كه در يكسال مصرف ميشه. يك مثال براي خدمات همون سرويسي است كه يك آرايشگر به شما ميده.
سرمايه‌گذاري: بخش سرمايه‌ گذاري شامل اون هزينه‌هايي است كه در كشور سرمايه‌گذاري شده است البته نه لزوما توسط دولت. اين سرمايه‌‌گذاريها شامل ساخت كارخانه و مواردي از اين قبيل ميشه.
هزينه‌هاي دولت: هزينه‌هايي كه دولت در طول يكسال انجام داده. اعم از حقوقي كه به كاركنان داده وساير هزينه‌ها
خالص صادرات: مجموع صادراتي كه يك كشور داشته است.
شما هر فعاليتي كه توي ذهنتون بياريد كه در مملكت انجام ميشه جزو يكي از اين موارد ميشه. شايد بپرسيد كه چرا GDP رو به چند بخش تقسيم كردند و ميتونستند همه اينها رو با هم حساب كنند. بايد بگم كه استدلال شما كاملا درسته اما يك دليل اين كار اينه كه هر كدوم از اين چهار بخش خودشون اثرات متفاوتي در اقتصاد دارند. بنابر اين اينها رو اينجا جداگانه حساب مي‌كنند كه بعدا كه خواستند اثرات اين چهار بخش رو در اقتصاد بررسي كنند. اعداد و ارقام هر بخش جداگانه در دسترس باشد. مثلا سرمايه‌گذاري رو در نظر بگيريد. ميدونيم كه اونچه كه باعث افزايش اشتغال پايدار ميشه سرمايه‌گذاريه. حالا اگه ما بخواهيم ببينيم در طي يكسال رشد اشتغال رو بررسي كنيم بايستي رقم سرمايه‌گذاري شده در طي يكسال رو داشته باشيم. حالا اگه GDP رو به چهار قسمت تقسيم نكرده بوديم. اين رقم رو نداشتيم. بنظرم براي GDP اينقدر توضيح كافيه هرچند مفاهيم ديگري هم مانند GNP و يا GDP به قيمت جاري و امثالهم وجود داره ولي توضيح اونها اينجا ضروري نيست. وقتي مي‌‌گويند اقتصاد ايران در سال ٢٠٠٦ به اندازه ٤/٦ درصد رشد داشته است. منظور اينه كه GDP ايران در سال ٢٠٠٦ نسبت به سال ٢٠٠٥ اين مقدار رشد پيدا كرده است. اگه به فايل اكسلي كه در انتها گذاشتم بريد. رديف ٣٤ و ٣٥ نشان دهنده ميزان GDP و همچنين رشد ساليانه اون براي دو كشور ايران و آمريكا در سالهاي ٢٠٠٠ و ٢٠٠٥ و ٢٠٠٦ منبع آمار هم بانك جهانيه!

٢- درآمد سرانه: وقتي GDP محاسبه شد اونرو بر تعداد نفرات يك مملكت تقسيم مي‌كنند و مي‌شود درآمد سرانه اون مملكت. البته دقيقا همون عدد GDP رو تقسيم نمي‌كنند ولي ما فرض مي‌كنيم كه همون GDP در صورت كسر قرار داره. همونطور كه توي كامنتهاي پست قبل نوشتم درآمد سرانه به دو شكل محاسبه ميشه يكي اينكه GDP رو بر جمعيت تقسيم مي‌كنند و مي‌شود درآمد سرانه روش ديگه اينكه بحث قدرت خريد رو مطرح مي‌كنند. با يك مثال موضوع روشن ميشه. فرض كنيد درآمد ساليانه شما ١٢٠٠٠ دلاره اگه يك نفر ديگه توي سويس همين درآمد رو داشته باشه بنظر شما وضعيت اقتصادي شما بهتره يا اون سويسيه! مسلما وضعيت شما بهتره چون هزينه‌هاي كالا و خدمات در سويس بالاتره. پس نميشه صرف مقايسه درآمد سرانه دو تا كشور بگيم وضعيت اقتصادي مردم توي كردوم كشور بهتره. براي اينكه مقايسه راحت تر بشه مي‌آيند مفهومي بنام " برابري قدرت خريد" رو تعريف مي‌كنند كه با وارد كردن اين مفهوم به درآمد سرانه ميتوان به عددي رسيد كه مقايسه كشورها رو امكان پذير ميكنه. اگه به رديف نهم فايلي كه گذاشتم بريد ميتونيد درآمد سرانه ايران و آمريكا رو بدون در نظر گرفتن قدرت خريد ببينيد و اگه يك نگاهي به رديف ١١ بيندازيد درآمد سرانه رو با در نظر گرفتن قدرت خريد خوهيد ديد.

دقت كنيد كه تمام آمارهاي اقتصادي براي مقايسه بهتر به صورت دلار محاسبه ميشه.

١- لينك اول
اين فايل دوم رو هم ميگذارم. كه يكسري اطلاعات كلي اقتصادي از تمام كشورهاي دنيا رو داره. منبع اونهم صندوق بين المللي پوله. حجمش يك مقدار زياد اگه علاقه‌مند بوديد دانلود كنيد.
٢- لينك دوم

اگه احساس كردم كه اين مطالب بدرد كسي مي‌خوره توي يك پستي هم در مورد شاخصهاي توزيع درآمد (فاصله طبقاتي) و وضعيت ايران و آمريكا مي‌نويسم. علي‌الحساب بدونيد كه ضريب جيني يك شاخصي است براي فاصله طبقاتي.

پ‌ن: براي اينكه از حال و هواي اقتصاد بيايم بيرون كمي در مورد انتخابات آمريكا مي‌نويسم: با توجه به اون برداشتهايي كه من داشتم در انتخابات رياست جمهوري آمريكا اوباما برنده خواهد بود و رييس جمهور بعدي آمريكا كسي نيست جز اوباما. اما اين پيش بيني منه همونطور كه توي خرداد ٨٤ فكر مي‌كردم احمدي نژاد از نظر ميزان راي آخرين نفر خواهد شد. به هر حال براي خود من جالبه كه آيا اين حدس من به واقعيت مي‌پيونده و يا نه


+ نوشته شده توسط سید احسان قطبی در یکشنبه پنجم خرداد 1387 و ساعت 18:11 |