فرصت خوبي پيش اومد تا يك سفر هشت روزه به ايالت آلاباما داشته باشيم. داستان از اين قرار بود كه يكي از دوستان خانوادگي آمريكايي كه اهل الاباما هستند و اينجا ساكن هستند قصد داشتند كه براي تعطيلات به ديدن خانوادههاشون بروند ولي شوهر خانواده به جهت كارش نميتونست تا سه شنبه شب كه شب كريسمس بود بياد. اين شد كه قرار شد ما به همراه خانم ايشون بنام كلي و سه تا بچه (دو تا دختر ١١ و ١٣ ساله بنام مكيلا و مرديت و يك پسر ٨ ساله بنام ديويد) همراه بشيم. برنامه سفر روز شنبه ٢٠ دسامبر (٣٠ آذرماه) ساعت هفت صبح شروع شد. وسيله نقليه يك ون تويوتا بود كه ظرفيت هشت نفر رو داشت. كلي رانندگي رو شروع كرد بعد از سه ساعت رانندگي من پشت فرمون نشستم و چهار ساعت رانندگي كردم و دوباره براي دوساعت كلي رانندگي كرد و من دو ساعت ديگه روندم و سه ساعت آخر رو هم كلي روند. در مسيرمون از ايالتهاي ايلينويز،كنتاكي و تنسي عبور كرديم و وارد آلاباما شديم. ايالت آلاباما تقريبا در امتداد جنوب شهر ما قرار داشت و ما بعد از چهارده ساعت رانندگي به خونه پدر و مادر كلي رسيديم. البته ناگفته نماند كه خونه اونها در شمال ايالت آلاباما قرار داشت. منطقه محل زندگي اونها در حقيقت يك روستايي بود كه حدودا يك ساعت با اولين شهر نزديك فاصله داشت ( شهر huntsville) و اين سفرمون رو جذاب تر ميكرد. چون مي تونستيم از نزديك با زندگي روستايي در جنوب آمريكا آشنا بشيم.
خانه پدري كلي، اون وني كه پارك شده همونيه كه باهاش سفر كرديم.

پدر كلي يك مرد ٧٠ ساله بود كه از لحاظ قياقه شكستهتر بنظر ميرسيد ولي از لحاظ قدرت بدني مثل يك جوون كار ميكرد. مادر كلي ٦٠ سال بود و بسيار سرحال بود و البته خيلي دوست داشتني و هنرمند. خونه پدري كلي بنظر من يك ايدهآلي است كه من هميشه توي ذهنم داشتم. خونه وسط جنگل قرار داشت كه پدر كلي (Bill) ١٤ سال پيش اين زمين رو كه حدود دو هكتار ميشه به ارث برده بود و به همراه چند تا از اعضاي فاميل درختهاي محدودهاي از اون رو قطع كرده بودند و خودشون با دستهاي خودشون اين خونه رو ساخته بودند. جالبه كه طراحي خونه (معماري) رو مادر كلي انجام داده بود كه بنظر من بينظير بود و من باورم نميشد كه اين طرح رو اون داده باشه. زمان ساخت خونه دو سال طول كشيده بود و ظاهرا در طي اين دو سال اينجوري كار ميكردند كه از صبح تا بعد از ظهر مشغول كار خودشون بودند و از پنج بعد از ظهر تا ٩ شب روي خونه كار ميكردند به علاوه روزهاي تعطيل آخر هفته. هزينه ساخت اين خونه پنجاه هزار دلار تموم شده بود كه تونسته بودند پنجاه هزار دلار توي هزينههاشون صرفه جويي كنند.
نمايي ديگر از خونه:

يك چندتايي مرغ و خروس داشتند كه تخم مرغشون رو از اونجا تامين ميكردند. شير محلي مصرف ميكردند و نون رو خودشون درست ميكردند. مكان اسكان ما رو طبقه دوم خونه و قسمت زيرشيرووني اون تعبيه كرده بودند كه بسيار شيك و فراتر از انتظار ما بود. برنامه زندگي روزانه اونها اينجوري بود كه شب ساعت هشت ميخوابيدند و صبح ساعت ٥ صبح بلند ميشدند و صبحانه ميخوردند كه لزوما باهم صبحانه رو نميخورند. براي ناهار برنامه خاصي نداشتند و هر كسي هر چيزي كه مايل بود از توي يخچال بر ميداشت و ميخورد. شام ساعت ٦ سرو ميشد و همه دور هم جمع ميشدند كه اين وعده غذايي مفصل ترين وعده غذاييشون بحساب مياومد كه البته بايد بگم كه در مقايسه با وعده غذايي ما تقريبا پيش غذا بحساب ميآد. اين وعده غذايي شامل پوره سيب زميني، يك تكه نون و كمي ماكاروني بود. اين نكته باعث شد كه اين يك هفته دچار سوء تغذيه بشيم! برداشت من از عادت غذايي این خانواده آمريكايي در مقايسه با يك خانواده ايراني اين شد كه اونها در مقايسه با ما تقريبا چيزي نميخورند. يكي از روزهايي كه اونجا بوديم قرار شده كه همسر عزيز يك شام ايراني درست كنه. ما ٩ نفر بوديم كه اگه اينها ايراني بودند بايستي ٨ تا پيمونه درست ميكرديم ولي براي اونها تنها چهارتا درست كرديم و تازه كلي هم از لوبيا پلو اضافه اومد!
چهارشنبه صبح يعني روز قبل از كريسمس براي ديدن مادربزرگ و پدر بزرگ كلي راهي خونه اونها شديم. بعد از نيم ساعت رانندگي به منزل اونها رسيديم. يك خونه نقلي و جمع و جور داشتند. پدر بزرگ كلي حدودا ٨٥ سالش بود ولي خيلي تكيده بنظر ميرسيد ولي مادربزرگ كلي يك خانم ٨٠ ساله بود كه خيلي سرحال و شوخ بود. هديههاي كريسمس بين بچهها و پدربزرگ و مادر بزرگ رد و بدل شد و يك نيم ساعتي اونجا بوديم و چند تا هم عكس يادگاري اندختيم. توي اون عكسمون چهارتا نسل ديده مي شد كه در نوع خودش جالب بود. توي خونشون يك قاب عكسي بود از يك زوج جوان و زيبا كه با سئوالات ما معلوم شد كه عكس مربوط به ٥٦ سال قبله و مربوط به همين پيرزن و پيرمرد بود. تفاوت ظاهري بين وضعيت امروز و پنجاه سال پيش اونها آدم رو بفكر فرو ميبرد كه همين پيرزن و پيرمرد فرتوتي كه اينجا كنار ما ايستادهاند روزگاري زيبا و جوان بودند. هرچند اين نكته تكراريه ولي گاهي اوقات وقتي آدم بصورت مستقيم باهاش برخورد ميكنه اونوقت يك تكوني به ادم ميده.
از سمت راست ایستاده: پدر و مادر کلی, مکیلا دختر کلی و دان, دان, کلی, دیوید و مردیت. پدر بزرگ و مادر بزرگ کلی هم نشستهاند. شما توی این عکس چهار نسل رو میبینید.

زمان رو 56 سال به عقب ببرید اونوقت همون پیزرن و پیرمرد عکس قبل رو می تونید اینجوری ببینید. من این عکس رو خیلی دوست دارم من رو یاد فیلمهای قدیمی دهه 40 تا 50 میلادی میاندازه اما این بار واقعیته:

چهارشنبه شب كه به Christmas Eve معروفه برادر كلي و دايي و زندايي كلي مهمان اونها بودند. برادر كلي با دوست دخترش قرار بود بياد. كلي براي ما توضيح داد كه اونها نوع زندگي برادرش رو قبول ندارند و برادرشون با شيوه مسيحيان زندگي نميكنه. بعدا از صحبتهاي كلي فهميديم كه خودش در طول جوانيش هيچ گونه Date نداشته است. چيزي كه اينجا جزو فرهنگ آمريكاييها محسوب ميشه و ضد ارزش به حساب نمياد. اين چند روز زندگي با كلي و شوهرش به ما ثابت كرد كه خانواده اونها جزو قشر مذهبي آمريكايي به حساب ميآيند. شام اونشب شامل يك نون لواش تخت بود كه در بين اون بايستي تكههاي مرغ،فلفل و قارچ قرار ميدادند و لوله ميكردند و ميخوردند. ما هم غذايي بنام چيلي خورديم كه غذاي جنوبي بود و همون لوبياچيتي خودمون بود. بعد از شام نوبت به تقسيم هديهها و بازكردن اونها شد. همه هديهها زير درخت كريسمس گذاشته شده بود و رويش برچسبي داشت كه مشخص ميكرد از طرف كيه و به چه كسي تعلق داره. ما براي پدر و مادر كلي يك پيپ و جايجواهري خاتم كاري شده به اضافه يك بسته گز كرماني كه از ايران به ما داده شده بود داديم. به خود كلي هم يك بسته زعفران داديم. به دان هم يك بسته گز به همراه يك كارت داديم. براي بچهها هم يك بازي دسته جمعي خريديم. اونها هم براي ما دوتا كيف و مقداري مربا و چندتا هديه ديگه گرفته بودند. پنجشنبه صبح مراسم آهنگ خواني بود و دسته جمعي آهنگهاي مربوط به كريسمس رو خوندند. بعدش هم دان از روي بايبل (انجيل) قسمت مربوط به تولد حضرت مسيح رو بنا به دو روايت مختلف خوند. براي شب يك سري ديگه از فاميلهاي نزديكشون ميهمان شام بودند. براشون جالب بود كه ما از ايران اومدهايم. اطلاعاتشون نسبت به ايران خيلي كم ميكرد. يكيشون پرسيد كه شما توي كشورتون مسابقات شترسواري داريد؟ و يا اينكه آيا شما روي ماسه اسكي بازي ميكنيد؟ سعي كرديم كه با توضيحاتي كه ميديم ايران رو كمي بيشتر بشناسند.
میز شام کریسمس:

درخت کریسمس:

توي همين روستايي كه اونها ساكن بودند يك مغازه جالب وجود داشت كه ظاهرا در كل آمريكا شناخته شده بود. اسم اين مجموعه Unclaimed Baggage بود. كاركرد اين مجموعه اينجوري بود كه چمدونها و محتوياتشون رو كه مسافرين در فرودگاه جا گذاشته بودند و دنبالش نيومده بودند رو از سرتاسر آمريكا جمع آوري ميكردند و در اين مجموعه ميفروختند. شما چيزهايي رو ميديد كه باور نميكرديد كسي توي هواپيما جا بگذاره از ماشين لباسشويي گرفته تا چوب اسكي،لپتاپ، دوربين فيلم برداري و عكاسي و هزار تا خرت و پرت ديگه. درب ورودي اين مغازه يك نقشه جهان گذاشته بودند و بعضي شهرها رو با سوزن نشان كرده بودند كه معنيش اين بود كه يك روزي يك آدمي از اون شهر به اينجا اومده. شما درنظر بگيريد كه ما در مورد يكي از روستاهاي شمال آلاباما صحبت ميكنيم. در كمال تعجب و شگفتي يك سوزن هم براي تهران در نظر گرفته شده بود. من خودم فكر نميكردم كه هيچ ايراني قبلا اينجا اومده باشه
به نشان ایران دقت کنید:

روز شنبه به همراه دان و كلي راهي شهر Birmangham شديم اين شهر بزرگترين شهر ايالت بود و در فاصله دو ساعت و نيمي در جنوب محل استقرار ما قرار داشت. صبح ساعت هشت حركت كرديم. درجه هوا در شهر به ٧٤ درجه فارنهايت هم رسيد. جاده بصورت كوهستاني بود كه تمامي كوهها بصورت جنگلي بودند. (شبيه كوههايي كه در شمال خودمون داريم) ولي توي اون فصل سال هيچ سبزي نداشتند. برداشت شخصي من اينه كه تفاوت رفتاري بين مردم ايالتهاي جنوبي با ايالتهاي شمالي وجود داره. مردم جنوب گرم تر هستند و حتي cashier هاي فروشگاهها دوست دارند كه با تو بيشتر صحبت كنند. چهره ظاهري مردم در جنوب هم به نسبت شمالي ها تيرهتر بنظر ميرسيد. ارتباطات خانوادگي در جنوب بيشتره و افراد بيشتري از يك خانواده در نزديكي هم زندگي ميكنند.
نمایی از طبیعت جاده در آلاباما:

زمستان در بیرمنگهام رو با زمستان در اینجا مقایسه کنید:

قصد داشتیم از یک موزه فضایی در شهر هانتسویل هم دیدن کنیم که بسته بود و به چند تا عکس اکتفا کردیم. دقت کنید که شاتل ها در اندازه واقعی هستند:

نمایی از یک هواپیمای جاسوسی که رادارها قادر به رهگیری اون نیستند:

در مسیر برگشتمون از شهر بیرمنگهام به زادگاه دان رفتیم و از یک آبشار زیبا هم دیدن کردیم:

همچنین یک سلامی هم به مجسمه آزادی دادیم!

در مجموع تجربه بسیار خوبی بود و با جنبههایی از تاریخ و فرهنگ آمریکایی آشنا شدیم که در این مورد توی پستهای بعدی مینویسم.
پن: 1- ایالت آلاباما از نظر درآمد سرانه جزو پایین ترین ایالتهای آمریکا به حساب میاد. جزو پنج ایالت انتهایی لیست بحساب میاد
2- میزان مالیات بر خرید 9 درصد بود که در مفایسه با درصد 5.6 در ایالت ما زیاد بنظر میرسید. در مقابل مالیات بر ملک در ایالت آلاباما بسیار پایین بود و هزینه خرید یک ملک در اونجا به نسبت کل آمریکا پایین بود.

