تبليغاتX
دستنوشته های من از زندگی
اواخر ماه رمضان متوجه شدیم که در شهر ما یک هیئت مذهبی وجود داره که متعلق به شیعیان این شهره. ملیت بیشتر اونها پاکستانیه و بعد از اون ایرانی‌ها و عراقی‌ها قرار دارند. اسم این مجموعه رو دارالحکمه گذاشته‌اند و محل اونرو به تازگی خریداری کرده‌اند. جالبه بدونید که این مکان قبل از این یک کلیسایی بوده که به مبلغ 350000 دلار خریداری شده. عمده پاکستانیهای که اینجا می‌آیند از نظر وضع مالی جزو طبقه بالای جامعه قرار دارند که این رو از ماشینهای لکسوزی که پارک کردند میشه فهمید. جزو اونها پزشک. مهندس. تاجر و پمپ بنزین دار هم وجود داره. ایرانی‌هایی هم که پای ثابت این مراسم هستند 4 یا 5 خانواده هستند. که جزو قدیمی‌های شهر هستند و سالیان سال هست که اینجا زندگی می‌کنند. جالبه بدونید که وقتی با این ایرانی‌ها مشغول صحبت میشید احساس نمی‌کنید که این آدم سی ساله از ایران دور بوده. بین این ایرانی‌های یک آقایی هست که خودش خزانه‌دار این مجموعه‌است و دوست داره که این مجموعه روز به روز بهتر بشه و با وجود مشغله زیاد وقت زیادی رو برای این مجموعه می‌گذاره.
این مجموعه یک برنامه ثابت هفتگی داره که روزهای شنبه است و در اون بچه‌های این خانواده‌ها شرکت می کنند. موضوع این روزهای کلاس تاریخ اسلامه. همچنین به مناسبت ایام مذهبی برنامه‌های مخصوص به خودشون رودارند. به عنوان مثال در ایام محرم به مانند ایران مراسم عزاداری برپا بود. مراسم ساعت 7/30 شروع می‌شد یک ربعی سوره یس خونده می‌شد و بعد از اون یکساعتی سخنرانی بود. بعد از سخنرانی‌هم حداکثر نیمساعت عزاداری به زیان اردو بود. و شام هم که جای خودش رو داشت. مراسم ساعت 10/30 شب تموم شده بود. چند وقت قبل مطلع شدم که به مناسبت آغاز امامت حضرت مهدی مراسمی به مدت سه شب برقراره و سخنران این برنامه هم یک روحانی است که از فلوریدا قراره بیاد. جمعه شبی بود و قرار شد که توی این برنامه شرکت کنیم. ساعت 7/30 اونجا بودیم. قرار بود سخنرانی ساعت 8 شروع بشه. من توی راهرو داشتم قدم می‌زدم که متوجه شدم همون هموطن خودمون که ازش صحبت شد داره تلفنی صحبت می‌کنه از لحنش متوجه شدم که یک اشکالی وجود داره وقتی تلفنش تموم شده پرسیدم که مشکلی پیش اومده که در جواب گفت که اون کسی که قرار بوده بره دنبال حاج آقا و از فرودگاه ایشون رو برداره بد قولی کرده و نرفته. الان هم کسی نیست! من گفتم که اگه بخواهید می‌تونیم با هم بریم. که همین گزینه تصویب شد. تا فرودگاه یک بیست دقیقه‌ای راه بود. وقتی اونجا رسیدیم. دنبال پروازهای اورلاندو (یکی از شهرهای فلوریدا) بودیم. که بالاخره با تلفن حاج آقا رو پیدا کردیم. یک عاقله مرد حدودا 45 ساله با موهای جو گندمی و بدون نشانه بارزی از معمم بودن! توی ماشین که بودیم و در مسیر برگشت متوجه شدم که این حاج آقا اهل پاکستانه و 6 سال در حوزه علمیه قم مشغول به تحصیل بوده و به سه زبان انگلیسی. فارسی و اردو مسلطه. بالاخره ساعت 9 سخنرانی شروع شد و البته حاج آقا ایندفعه ملبس به لباس روحانیت بودند! به نظرم سطح سخنرانی خوب بود. یک 40 دقیقه‌ای سخنرانی طول کشید و بعدش هم برنامه شام برقرار بود.
پی‌نوشت: 1- تا اونروز توی عمرم دنبال آخوند نرفته بودم که در این ینگه دنیا این هم قسمتمون شد! 2- سال جدید رو به همگی تبریک و شاد باش میگم.

+ نوشته شده توسط سید احسان قطبی در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 و ساعت 20:52 |