تبليغاتX
دستنوشته های من از زندگی
این پست رو به بهانه انتخابات نوشتم: تا هفته پیش به این معتقد بودم که چرا اصلاح طلبان باید که دو تا کاندیدای جداگانه معرفی کنند و این از نظر منطقی درست بنظر نمی آید و تنها جوابی که برای اون پیدا کردم این بود که قدرت طلبی درونی اصلاح طلبان باعث شده که نفع جمعی (حزبی) رو فدای نفع شخصی کنند و توی دلم می گفتم که اینها حقشونه که در انتخابات شکست بخورند. اما چند روز پیش یک استراتژی منطقی به ذهنم اومد که می تونست عملکرد اصلاح طلبان رو توجیه کنه. شما فرض کنید که می خواهید در رقابت انتخابات وارد شوید. مطلع هستید که یکی از رقبای شما از شانس خیلی بالایی برخورداره شما به عنوان یک حزب به این نتیجه می رسید که شما که زورتون به اون رقیب قوی نمی رسه پس باید در دو مرحله مبارزه کنید در مرحله اول کاری کنید که اون رقیب قوی اکثریت آراء رو بدست نیاره و اگر موفق شدید و انتخابات به مرحله دوم رسید اونوقت در اون مرحله تلاش کنید که پیروز باشید. با این استراتژی شما دو یا چند کاندیدا معرفی می کنید. تعدد کاندیداها سبب میشه که بخشی از آرای اون رقیب اصلی بین این دو تا کاندیدا تقسیم بشه. درسته که آرایی که به حزب شما تعلق گرفته به دو قسمت تقسیم شده و امکان پیروزی مطلق در مرحله اول رو از شما می گیره ولی اگه دقت کنید می بینید که اصلا هدف شما این نبوده که در مرحله اول پیروز بشید بلکه هدف شکوندن اکثریت آرای رقیب بوده که با این استراتژی موفق به این امر خواهید شد. نکته جالب ماجرا اینه که فردی مانند محسن رضایی از اصولگرایان هم کاندید میشه و این خودش یعنی یک کمک دیگه برای شکست اکثریت آرای احمدی نژاد. معنی این عملکرد اینه که این بخش از اصولگرایان هم مایلند که احمدی نژاد در دور دوم رییس جمهور نباشد ولی به دلایل حزبی چون امکان حمایت از کاندیداهای اصلاح طلبان وجود نداره اینگونه به تحقق این امر کمک می کنند. اگه فرض کنیم که این استراتژی جواب بده و در مرحله اول اکثریت آرا کسب نشود و احمدی نژاد و یک کاندیدای دیگه به دور دوم بروند بخش زیادی از آرای سایر کاندیداهایی که به دور دوم نرسیدند به رقیب احمدی نژاد خواهد رسید و امکان پیروزی بالاتر خواهد بود. البته یک نکته باید مورد توجه قرار بگیره و اون اینکه اگه فرض کنیم که شورای نگهبان علاقه ای به پیروزی اصلاح طلبان نداشته باشه اونوقت میتونه در برابر این استراتژی اصلاح طلبان سیاست رد صلاحیت یکی از کاندیداهای اصلاح طلبان رو پیش رو بگیره که البته با توجه به شهرت دو کاندیدای معرفی شده این کار شدنی بنظر نمی رسه. 

پ ن:1- البته من نمیدونم آیا اصلاح طلبان دانسته به انتخاب دو کاندیدا زده اند و یا اینکه جنگ قدرت سبب این امر شده که اگر گزینه دوم هم صادق باشه باز هم نا خواسته به نفعشون تمام شده

2- این نوشته بر اساس الگوی ساده ای از نظریه بازیها نوشته شده است.

+ نوشته شده توسط سید احسان قطبی در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 و ساعت 13:30 |
یک رییسی داریم ما توی کتابخونه به نام Aaron جوونی حدودا 34 ساله خوش تیپ و خوش اخلاق. کلا از اون آدمهایی است که وقتی می بینمش حس خوبی بهم دست میده. یک هفته پیش یکی از مسئولان کنابخونه (سوپروایزر) یک ایمیلی زد مبنی بر اینکه Aaron یک هفته مرخصی رفته. چند روز بعد ما یک ایمیلی دریافت کردیم که بله مرخصی ایشون شده 6 هفته! دلیل مرخصی هم اینه که Aaron به همراه همسرش به تازگی یک دختر بچه رو به فرزندی قبول کردند و این 6 هفته رو ایشون مرخصی کرده که در تمام این لحظات با این بچه باشه که به همشون خوش بگذره! جالبه بدونید که این زوج خودشون بچه دارند و از سر اینکه بچه دار نمیشن نرفتند اینکار رو بکنند. جوون هم هستند و برای تنهاییشون دنبال فکر چاره نبودند.خلاصه اینکه من انگیزه دیگری غیر از نیکوکاری نتونستم پیدا کنم. دقت کنید که کار خیر کردن زیاد وجود داره مثلا یک موقع شما یک صدقه ای می دی برای خیرات این پول رو شما می پردازی و قضیه تموم میشه ولی یک موقع شما یک بچه رو به فرزندی قبول می کنی این یعنی اینکه تا آخر عمرت یک مسئولیت سنگین بر عهده ات خواهد بود.پ یامبر خود ما توصیه زیادی به یتیم نوازی کردند. حتی یکی از دوستان می‌گفت که سفارش پیامبر بر این بوده است که فرزندان یتیم رو به فرزندی قبول کنید. من که به دور و اطراف خودم نگاه می‌کنم می‌بینم کسی رو نمی‌شناسم که بچه‌ای رو به فرزندی قبول کرده باشه. اگر هم یک موردی بوده داستان اینگونه بوده که اون زوج بچه‌دار نمی‌شدند و دنبال اینکار رفته‌اند.
+ نوشته شده توسط سید احسان قطبی در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 و ساعت 9:12 |
دو روز پیش نتیجه امتحان رو برامون فرستادند. خدا رو شکر قبول شده بودم. جنس خوشحالی این قبولی دو چندان میشه وقتی که می بینی احتمالا دیگه هیچ امتحان درسی سنگینی وجود نداره. در این موفقیت یقینا حمایتهای همسر عزیزم نقش مهمی داشته است. فکر کنم همین بلاگ مکان مناسبی باشه تا از اون بابت تمام این روزها تشکر کنم. سهم من و اون در این قبولی به یک میزان خواهد بود هر چند که پدر عزیز بنده 95 درصد رو به خانمم اهدا کردند و 5 درصد رو هم بابت خالی نبودن عریضه برای سایر عوامل از جمله خودم گذاشتند.
+ نوشته شده توسط سید احسان قطبی در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 و ساعت 1:52 |
هانا یکی از دانشجویانیه که توی گروه استاد ما کار می‌کنه. خودش و شوهرش اصالتا فلسطینی هستند که ساکن اردن بوده‌اند و الان هم برای ادامه تحصیل اومدن اینجا. یک پسر بچه 14 ماهه دارن به اسم یافا چون زن و شوهر هر دو مشغول تحصیل هستند گاهی اوقات هانا مجبور میشه که یافا رو بیاره دانشگاه. امروز هم از همون روزها بود و یافا کوچولو به همراه مادرش اومده بودند دانشگاه. حدود ساعت 11 صبح بود که وارد دفتر کارمون شدم و دیدم که هانا به همراه یافا توی اتاق هستند. یعد از چند دقیقه صحبت هانا گفت که میشه نیمساعت یافا پیشت باشه تا من برم سر کلاسم و ورقه‌های امتحانی بچه‌ها رو بگیرم. من هم بدون هیچ شکی قبول کردم. آقا چشمتون روز بد نبینه به محض اینکه مادر این بچه پایش رو از اتاق گذاشت بیرون این بچه شروع کرد به گریه مثل ابر بهار گریه می‌کرد البته رعد و برق هم داشت و صدایش کل طبقه دوم دانشکده رو پر کرد. من هر کاری می‌کردم نمیتونستم ساکتش کنم. مشکل اینجا بود که زبون همدیگر رو هم نمی‌فهمیدیم. هر کلکی که به ذهنم می‌رسید سوار کردم تا کمی آرومش کنم ولی این بچه ظاهرا پایش رو کرده بود تو یک کفش که فقط مامانش رو می‌خواد! شاید هم من وارد  نبودم. مشکل بعدی این بود که ماشاالله با صدای بلند و بدون وقفه گریه می‌کرد و همین صدای بلندش توجه دانشجویانی که توی راهرو بودند رو جلب می‌کرد و هر کسی می‌اومد توی اتاق ببینه چه خبره. دیدم اینجوری نمیشه بردمش توی راهرو که شاید آروم بشه اما داستان اینجوری شد که همینجوری توی راهرو راه می‌رفت و گریه می‌کرد و کلاسهای درسی که برقرار بود مجبور بودند که در کلاسشون رو ببندند. من درحالیکه دست یافا رو گرفته بودم از دانشجوهای این کلاسها هم معذرت خواهی می‌کردم. توی این وضع و اوضاع چند تا از دانشجوهای کلاسی که من مربی اون بودم هم توی راهرو سر و کله‌شون پیدا شده بود و من رو با یک بچه کوچولو دیدند! حالا باید از فردا برای اونها هم توضیح می‌دادم که داستان از چه قرار بوده. دوباره بچه‌رو بردم توی اتاق خودمون. دلم واسش می‌سوخت چون طفلکی خیلی داشت اذیت می‌شد. طبقه‌ای که اتاق ما در اون واقعه یک خانم سیاه پوستی داره که مسئول نظافت اون طبقه‌ است. زن بسیار خوش قلب و مهربونیه اون صدای بچه رو شنیده بود و خودش رو به اتاقمون رسوند. گفتم که این بچه برای مامانش گریه می‌کنه. هانا رو می‌شناخت و می‌دونست که این بچه اونه. همینجوری که حرف می‌زدیم گفت که من برم یک دستمال کاغذی بیارم که دماغ بچه رو بگیری! من تازه فهمیدم که دماغش تا چونه‌اش اومده پایین ولی من اینقدر که حواسم به گریه بچه بوده بوده متوجه نشدم.خلاصه مادر یافا بعد از 15 دقیقه برگشت این 15 دقیقه برای من 2 ساعت گذشت. هانا می‌گفت که صدای یافا رو از توی کلاس می‌شنیده و دلش می‌سوخته البته برای من! دلیل گریه بچه رو هم اینجوری توضیح داد که بچه‌ها توی این سن یک اضطرابی دارند که ناشی از دور شدن والدینشون از اونهاست.
+ نوشته شده توسط سید احسان قطبی در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 9:19 |

 تا چند وقت پیش عقیده‌ام این بود که ایرانی‌هایی که توی آمریکا زندگی می‌کنند اگه اهل دین باشند و بخواهند که دینشون رو حفظ کنند به نسبت کسانی که توی ایران زندگی می‌کنند باید زحمت بیشتری بکشند و به قول معروف کارشون سخت تره. اما این روزها به این نتیجه رسیده‌ام که اون بابایی که توی ایران زندگی می‌کنه اگه بخواد دینش رو حفظ کنه تقوایش خیلی باید بیشتر از اونی باشه که توی اینجا ساکنه. اینجا که باشی اونچیزی که توی ظاهر به نسبت ایران باید رعایت کنی اینه که گوشت حلال پیدا کنی و لبت به مشروب نخوره که کار سختی هم نیست! یک مجلسی رو هم باید پیدا کنی که بتونه برات محل تذکر باشه که گاهی اوقات بری اونجا که پیدا کردن این هم اصلا کار مشکلی نیست. بقیه ظواهر دین رو هم که اینجا می‌تونی به راحتی انجام بدی. اما اگه توی ایران زندگی کنی خیلی از مواقع برای اینکه کارت پیش بره چاره‌ای جز پرداخت رشوه نداری. دروغ و غیبت و تهمت هم که از دایره بی‌اخلاقی ها خارج شده و براحتی همه جا دیده می‌شه. مال مردم خوری و بی عدالتی هم که توی جامعه‌مون موج می‌زنه. این نکات رو که کنار هم می‌گذارم. دست مریزاد می‌گم به اون کسانی که توی ایران زندگی می‌کنند و دینشون (دین واقعی) رو هم نگه داشتند. حالا با این اوصاف اگه این مقایسه‌ای که من کردم درست باشه یک نتیجه دیگه هم میشه ازش گرفت و اون اینکه این چه جامعه دینی ما داریم که اسمش بر پایه دین نهاده شده ولی اگه توی این جامعه به ظاهر دینی بخواهی دینت رو حفظ کنی کارت خیلی مشکل خواهد بود. و این یعنی فاجعه!  یعنی شما برای اینکه دینت رو حفظ کنی بهتره که مهاجرت کنی!

پ ن:1 این نوشته به این معنی نیست که به مهاجرت کسانی که از ایران رفته‌اند رنگ و بوی ارزشی بدهم و اون ها رو از این جهت تحسین کنم. بلکه منظورم بررسی جامعه امروز ایرانه
2- این موضوع بسیار سر درازی داره و میشه از اون نتایج جالبی گرفت
3-اگه کسی نظری مغایر با اون فرضیاتی که من نوشتم داره. خوشحال میشم که نظرش رو بگه.

+ نوشته شده توسط سید احسان قطبی در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 4:58 |
چند وقت پیش توی کتابخونه یک جوون 24 یا 25 ساله چهار تا کتاب رو می‌خواست به امانت ببره. یکی از کتابها آشنایی با بوداییسم بود. مورد دوم تورات کتاب مقدس یهودیان بود و کتاب سوم هم قرآن مجید بود که با چاپ بسیار نفیسی به دو زبان انگلیسی و عربی چاپ شده بود. خیلی کنجکاو شدم تا بدونم این کتابها رو برای چه کلاسی می‌خواد. ازش پرسیدم که میتونم بدونم این کتابها رو برای چی می‌خواهی؟ جواب داد که برای مطالعه شخصی و اینکه هر کدوم از این دینها چه حرفی برای گفتن دارند. خیلی از این کارش خوشم اومد. چونکه اون داشت خودش دست به بررسی اون ادیان می‌زد و اطلاعاتش رو در مورد اونها کامل می‌کرد.
2- یکبار هم یک دانشجوی آمریکایی کتاب به دست اومد جلوی پیشخون کتابخونه. دیدم روی جلد یکی از کتابها عکس مسجد امام اصفهان نقش بسته. سر صحبت رو باهاش باز کردم و ازش رشته اش رو پرسیدم. گفت که برنامه ریزی شهری می‌خونه در مقطع فوق لیسانس. بهش گفتم که این عکسی که روی این کتابه مربوط به کشور من می‌شه. اون هم در جواب من برگشت به فارسی گقت که سلام چطوری! من که تعجب کرده بودم. یک لحظه پیش خودم گفتم که نکنه که طرف ایرانیه. چونکه بدون لهجه خاصی اون چند کلمه فارسی رو ادا کرد. توی همین فکرها بودم که خودش گفت من فارسی رو خیلی دوست دارم والان هم موضوع تحقیقم بررسی برنامه ریزی شهری در اصفهانه (البته زمان صفویه) می‌گفت که از شاعرای ایرانی حافظ و فروغ رو می‌شناسه. بهش گفتم که حافظ یکی از مشهورترین شعرای ایرانه و فروغ هم شاعر معاصره. اینکه اسم فروغ رو آورده بود کمی عجیب بنظر می‌رسید. که البته خودش ادامه داد که یک زن ایرانی استاد اونه (توی کارولینای شمالی) و اون از اونجا با فروغ و اشعارش آشنا شده. بهش گفتم که بهت توصیه می‌کنم که یک  سفری به ایران داشته باشی و از نزدیک بری اصفهان رو ببینی. اونهم اظهار علاقه‌مندی کرد که حتما یکروزی این سفر رو خواهم رفت.
+ نوشته شده توسط سید احسان قطبی در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388 و ساعت 13:25 |
1- یه بهانه پخش مجدد کلاه قرمزی و پسرخاله قصد داشتم که در موردش بنویسم که وقت اجازه نمی داد. بعد از اینکه دیدم دوست عزیزمون خانم یلدای سرزمین شمالی هم پستی در این مورد گذاشتند قرار گذاشتم که چند خطی در موردش بنویسم. کلاه قرمزی رو بسیار دوست می دارم بیشتر از گذشته و می تونم بگم که با دیدنش احساس می کنم که کودک درونم هنوز زنده و سرحاله کلاه قرمزی برای من بادآور خاطرات خوب اواخر ابتدایی و راهنمایی است تا اونجایی که یادم می آد بعد از ظهرها بین ساعت 5 تا 5/30 جلوی تلویزیون بودم تا ببینم امروز آقای مجری و کلاه قرمزی چه چیزی برامون دارند. حتی همون نکات آموزشی هم که آقای مجری توی برنامه اش برای بچه ها داره با بچه ها ارتباط برقرار می کنه و به زعم بنده بهترین برنامه ای است که برای کودکان پخش شده است. خلاصه اینکه آقای مجری ازت ممنونم که کودکی من و هم سن وسالهای من رو برامون زنده کردی.

2- توی گروهی که استاد راهنمای من داره یک دختر پاکستانی هم هست به نام ارجمند (اسم کوچیکش ارجمنده) که داره دکترای مکانیک می خونه سه روز پیش گفت که می خوام برای سه هفته برم پاکستان برای عروسی برادرم. من هم تبریک گفتم وآرزوی خوشبختی کردم. پریروز یکی دیگه از بچه های گروه که هندی هم هست برگشت گفت که می دونی ارجمند داره ازدواج می کنه. من که شوکه شده بودم برگشتم به ارجمند نگاه کردم و گفتم: این چی می گه! این رفیق هندیمون ادامه داد که آره 10 روز دیگه عروسیشه من که مطمئن بودم که داره اشتباه می کنه گفتم که عروسی داداش ارجمنده نه خودش! بله کاشف به عمل اومد که عروسی خود ارجمند هم هست. به فاصله سه روز از همدیگه. پدر و مادر ارجمند به دلیل مشکل ویزاشون نمی تونن اینجا رو ترک کنن و متاسفانه در مجلس عروسی عزیزترینهاشون نمی تونن باشن. کمی در مورد آداب ازدواج هندی ها و پاکستانیها صحبت کردیم که شاید شنیدنش خالی از لطف نباشه: 1- این دوست هندیمون می گفت که توی هند خانواده دختر یک رزومه ای از دختر که عکس دختر هم به او الصاق شده برای خانواده پسر می فرستند این رزومه شامل تحصیلات دختر و مشخصات ظاهری اعم از قد و وزن خواهد بود. خلاصه هر آنچه خوبی در دختر هست در این رزومه 3 یا 4 صفحه ای درج شده. خانواده پسر بعد از مطالعه این رزومه اگر علاقه مند شدند با خانواده دختر تماس می گیرند و نظر مثبتشون رو برای قرار اول می گذارند. این دوست هندیمون می گقت که توی هند خانواده دختر از پسر خواستگاری می کنه! در مورد جهیزیه هم که پرسیدم این دوست هندیمون گفت که خانواده دختر اونرو تهیه می کنه و یک چیزی هم که رسمه اینه که پدر دختر از داماد نمی پرسه آیا ماشین می خواهی یا نه بلکه ازش می پرسه چه ماشینی دوست داری! یعنی اینکه خرید ماشین هم بر عهده خانواده عروسه! فقط خرج عروسی بر عهده خانواده داماده. به عنوان شوخی هم که  شده بنظرم رفقای مجرد ما که قصد ازدواج دارن اگه یه سفر به هند برن فکر کنم دست پر برگردن. حالا میشه فهمید که این شخصیت سریال مسافری از هند چرا رفته دختر هندی گرفته!

هندی ها هم یک روز قبل از عروسی مراسمی دارند که زنهای اونها دور هم جمع می شن و جشن می گیرن میشه با همون مراسم حنا بندون خودمون یکی دونست. یک چیزی که باعث تعجب دوستهای هندی و پاکستانیم شده بود مساله گرفتن خونه بود. برای اونها خیلی عجیب بود که داماد باید خونه بگیره چونکه اونها می گفتن که توی هند و پاکستان تازه عروس و دامادها توی خونه پدری داماد زندگی می کنند. این رفیق هندی ما که می گقت یک عده از دخترهای هندی آرزوشونه که توی خونه پدرشوهر و مادر شوهر زندگی کنند! بحث ما با این رفقا در مورد ازدواج همینجا تموم شد ولی چون این مساله برای من جالب بنظر اومد دیروز همین سوال رو از دو تا دوستان آمریکایی کردم. اونها می گفتند که آمریکایی ها سنت خاصی برای مراسمشون ندارن و هر نوعی که بگید اینجا وجود داره ولی اگه بخواهیم یک مدل سنتی هم گفته باشیم می تونیم بگیم که مجلس عروسی شامل 200 میهمان میشه که هزینه ای نزدیک به 30000 دلار خواهد داشت. در مورد وسایل خونه هم هرکدام از میهمانها بخشی از وسایل خونه رو تهیه می کنند. داستان اینجوریه که عروس و داماد به یک فروشگاه مخصوص می روند و وسایلی که نیاز دارند رو لیست می کنند. این اطلاعات در پروفایلشون دخیره میشه و بعد از اون به میهمانها اعلام میشه که ما به فلان مغازه رفتیم ولیستمون رو آماده کردیم. میهمانها هم به اون مغازه می روند و با وارد کردن اسم عروس و داماد لیست مورد نیاز اونها رو به همراه قیمت هر کدوم از وسایل روی صفحه مونیتور می بینند و بعد بسته به سلیقه و رقمی که برای هدیه در نظر دارند یک کالایی رو انتخاب می کنند. بنظرم کمترین هدیه از 20 دلار شروع میشه. وقتی یک جنسی رو انتخاب کردند اون کالا از لیست خط می خوره و میهمان بعدی نمیتونه اون رو انتخاب می کنه. اینجوری میشه که عروس و دامادهای آمریکایی فردای روز عروسی یکدفعه با ده سری قابلمه و کلی سرویس چینی که بدردشون هم نمی خوره مواجه نمیشن و خلاصه با سلیقه خودشون میهمانها وسایل مورد نظرشون رو می خرند. این لیست بیشتر شامل وسایل آشپزخونه میشه و نه تخت و کمد و اینجور چیزها. عروس و دامادهای اینجا یک سری همراه دارند که این افراد از نزدیکترین دوستان عروس و داماد هستند. مثلا فرض کنید 5 خانم و 5 آقا (همون ساقدوشهای خودمون) این 5 تا خانم همگی لباسهای یک شکل می پوشند. البته لباسهای آقایون هم یک شکل خواهد بود. تهیه همین لباسها خودش داستان خودش رو داره. این دوست ما می گفت که توی عروسی دوستش همراه عروس بوده و هزینه لباس و کفش اون 700 دلار شده. خلاصه این بررسی سنتهای متفاوت ازدواج در فرهنگهای مختلف برای خود من خیلی جذاب بود.


+ نوشته شده توسط سید احسان قطبی در جمعه چهارم اردیبهشت 1388 و ساعت 10:10 |