به دلیل اتفاقات ناگواری که در ایام بعد از انتخابات افتاد خیلی حس و حالی
برای نوشتن وجود نداشت. کما اینکه این بی حس و حالی در خیلی از وبلاگهای
دوستان دیده میشه.
1- امروز دقیقا دومین سالی است که ایران رو ترک کردیم و برای تحصیل تجربهای نو وارد آمریکا شدیم. به این دو سال که نگاه میکنم از منظر زمان خیلی بسرعت سپری شده است و انگار که ماهی بیش نبوده اما وقتی این دو سال رو با دو سال زندگی در ایران مقایسه میکنم حس میکنم که این دو سال به اندازه سالها زندگی در ایران برایم اندوخته داشته است. و از این منظر بیش از دو سال بر من گذشته است. اما در هر حال حس و حالی که دارم مانند مسافری است که چند صباحی رو به سفر رفته است.
2- جمعه دو هفته قبل منزل تام و گلندا بودیم- تام و گلندا یک زوج مسیحی هستند که جمعه شبها درب منزلشون به روی دانشجویان اینترنشنال بازه و مکانی رو برای دید و بازدید دانشجویان فراهم کرده اند- با یک آمریکایی به نام آدام آشنا شدم. آدام داماد کشیش کلیسایی بود که تام و گلندا به اونجا میروند اون یک هفته بود که از چین برگشته بود و جالبه بدونید که برای چهار سال در منطقه اورومچی به همراه خانوادهاش زندگی کرده است و یک دختر چینی رو هم به فرزندخوندگی قبول کرده است. از اوضاع و احوال منطقه اورومچی پرسیدم و اینکه چه اتفاقی افتاده است. پاسخ داد که مسلمانان اون منطقه از دولت مرکزی دل خوشی ندارند و به قول معروف دولت همواره اونها رو تحت فشار قرار داده است و این حادثه اخیر در حقیقت حس اعتراض و تنفری بوده است که سالیان سال در مردم وجود داشته است و مثلا با یک اتفاق و بهانه کوچیک که میتونه کشته شدن یک مسلمون باشه این اعتراض شعله ور شده است.
اما نکته جالب در مورد آدام علاقه بسیار زیادش به ایران بود که تعجب من رو بر انگیخته بود. اطلاعات جغرافیایی. تاریخی و سیاسی زیادی در مورد ایران داشت. میگفت که این مسلمونهای اورومچی در حقیقت ایرانیهایی هستند که از منطقه ارومیه ایران در سالیان دور به چین وارد شدند. در جریان ریز اتفاقاتی که بعد از انتخابات ایران افتاده بود قرار داشت و دو روز قبل از نماز جمعه هفته قبل پیش بینیام رو در مورد صحبتهای هاشمی میپرسید و جمعه شب هم از شلوغیهای پراکندهای که بعد از نماز پیش اومده بود خبر داشت! بعد از ظهر یک چهارشنبه ما رو به منزلش دعوت کرد. خانهای یک طبقه و به سیاق معماری آمریکایی, در و دیوار منزل پر بود از نشانههایی از چین. همسرش به همراه یک پسر و دخترش به استخر رفته بودند و اون و پسر کوچکش تنها بودند. ما رو به دفتر کارش توی زیر زمین خانه برد. یک کتابخونه بزرگ داشت و داخل اون کتابهای متعددی در مورد ایران داشت. یکی از این کتابها در مورد یک مامور سیا بود که به مدت سه ماه و بدون گرفتن ویزا و قاچاقی در ایران زندگی کرده بود و تجربیات و دیدههایش رو از زندگی در ایران بصورت کتاب در آورده بود. هر چند که عنوان کتاب جالب نبود "Know thin enemy" ولی دوست داشتم نگاه یک مامور سیا رو که در ایران زندگی کرده رو بدونم این بود که کتاب رو ازش قرض گرفتم که بخونم. آدام یک چاقوی حکاکی شده که سوغات منطقه اورومچی بود رو به همراه یک شال بهمون هدیه داد. سعی می کنم که با آدام بیشتر در مورد ایران حرف بزنم.
1- امروز دقیقا دومین سالی است که ایران رو ترک کردیم و برای تحصیل تجربهای نو وارد آمریکا شدیم. به این دو سال که نگاه میکنم از منظر زمان خیلی بسرعت سپری شده است و انگار که ماهی بیش نبوده اما وقتی این دو سال رو با دو سال زندگی در ایران مقایسه میکنم حس میکنم که این دو سال به اندازه سالها زندگی در ایران برایم اندوخته داشته است. و از این منظر بیش از دو سال بر من گذشته است. اما در هر حال حس و حالی که دارم مانند مسافری است که چند صباحی رو به سفر رفته است.
2- جمعه دو هفته قبل منزل تام و گلندا بودیم- تام و گلندا یک زوج مسیحی هستند که جمعه شبها درب منزلشون به روی دانشجویان اینترنشنال بازه و مکانی رو برای دید و بازدید دانشجویان فراهم کرده اند- با یک آمریکایی به نام آدام آشنا شدم. آدام داماد کشیش کلیسایی بود که تام و گلندا به اونجا میروند اون یک هفته بود که از چین برگشته بود و جالبه بدونید که برای چهار سال در منطقه اورومچی به همراه خانوادهاش زندگی کرده است و یک دختر چینی رو هم به فرزندخوندگی قبول کرده است. از اوضاع و احوال منطقه اورومچی پرسیدم و اینکه چه اتفاقی افتاده است. پاسخ داد که مسلمانان اون منطقه از دولت مرکزی دل خوشی ندارند و به قول معروف دولت همواره اونها رو تحت فشار قرار داده است و این حادثه اخیر در حقیقت حس اعتراض و تنفری بوده است که سالیان سال در مردم وجود داشته است و مثلا با یک اتفاق و بهانه کوچیک که میتونه کشته شدن یک مسلمون باشه این اعتراض شعله ور شده است.
اما نکته جالب در مورد آدام علاقه بسیار زیادش به ایران بود که تعجب من رو بر انگیخته بود. اطلاعات جغرافیایی. تاریخی و سیاسی زیادی در مورد ایران داشت. میگفت که این مسلمونهای اورومچی در حقیقت ایرانیهایی هستند که از منطقه ارومیه ایران در سالیان دور به چین وارد شدند. در جریان ریز اتفاقاتی که بعد از انتخابات ایران افتاده بود قرار داشت و دو روز قبل از نماز جمعه هفته قبل پیش بینیام رو در مورد صحبتهای هاشمی میپرسید و جمعه شب هم از شلوغیهای پراکندهای که بعد از نماز پیش اومده بود خبر داشت! بعد از ظهر یک چهارشنبه ما رو به منزلش دعوت کرد. خانهای یک طبقه و به سیاق معماری آمریکایی, در و دیوار منزل پر بود از نشانههایی از چین. همسرش به همراه یک پسر و دخترش به استخر رفته بودند و اون و پسر کوچکش تنها بودند. ما رو به دفتر کارش توی زیر زمین خانه برد. یک کتابخونه بزرگ داشت و داخل اون کتابهای متعددی در مورد ایران داشت. یکی از این کتابها در مورد یک مامور سیا بود که به مدت سه ماه و بدون گرفتن ویزا و قاچاقی در ایران زندگی کرده بود و تجربیات و دیدههایش رو از زندگی در ایران بصورت کتاب در آورده بود. هر چند که عنوان کتاب جالب نبود "Know thin enemy" ولی دوست داشتم نگاه یک مامور سیا رو که در ایران زندگی کرده رو بدونم این بود که کتاب رو ازش قرض گرفتم که بخونم. آدام یک چاقوی حکاکی شده که سوغات منطقه اورومچی بود رو به همراه یک شال بهمون هدیه داد. سعی می کنم که با آدام بیشتر در مورد ایران حرف بزنم.
+ نوشته شده توسط سید احسان قطبی در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 و ساعت
21:41 |
