این مکالمه واقعی بین من و یکی از ایرانیهایی که سی ساله اینجا زندگی می کنه و کرسی استاد د انشگاهی اینجا رو داره صورت گرفته:
دکتر: دیروز توی رادیوی اینجا شنیدم که یک زن کاندیدای ریاست جمهوری ایران شده!
من: شما مطمئنید که رادیو در مورد کاندیدای ریاست جمهوری صحبت کرده؟
دکتر: آره بابا تازه گفت که اون شبیه میشل اوبامای آمریکا می مونه.
من: آقای دکتر منظور رادیو خانم رهنورد بوده که همسر میرحسین موسوی یکی از کاندیداهای ریاست جمهوری است.
دکتر : خب این آقای میر حسینی کی هست!؟
من: توی ذهنم یک چند ثانیه ای دچار پارادوکس منطقی شده بود. من نمی تونستم باور کنم که آدمی با این سطح دسترسی به اطلاعات یادش نمی آد که نخست وزیر دوران جنگ ایران چه کسی بوده! این بود که پیش خودم گفتم که دکتر جان شما ماستت رو بخور و زندگیت رو بکن و صحبت رو تموم کردم.
پی نوشت: من دارم به این نتیجه می رسم که ایرانی هایی که شهروندی کشور دیگری مثل آمریکا رو دارند (سیتیزنشیپ) نبایستی حق رای دادن برای ایران رو داشته باشند. کسی که شهروندی یک کشوری رو قبول می کنه معنیش اینه که از کشور خودش بریده البته اونهایی که گرین کارت دارند رو جزو این دسته محسوب نمی کنم اما قبول کردن شهروندی یک کشور دیگر مطلب دیگری است. شاید باورتون نشه ولی عده ای از ایرانیهایی که اینجا هستند و سیتیزنشیپ آمریکا رو دارند از طرفداران احمدی نژاد هستن والبته این طرفداریشون به این جهته که به واسطه ایستادگی که احمدی نژاد در مقابل آمریکا از خودش نشون داده (هر چند در کلام) این حس حقارتی که در این سالها برابر آمریکایی ها در اونها ایجاد شده رو کمی التیام ببخشند و اینکه عملکرد این رییس جمهور چه تاثیری بر زندگی مردم ایران داشته اصلا بر اونها مشخص نیست.

