<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دستنوشته های من از زندگی</title>
<link>http://ghadimalehsan.blogfa.com/</link>
<description>این وبلاگ برای ثبت احساسات یافته ها و خاطراتم ایجاد شده شاید که در آینده برایم به یادگار بماند.</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 22 Sep 2009 05:37:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>یاد آوری یک خاطره</title>
<link>http://ghadimalehsan.blogfa.com/post-142.aspx</link>
<description>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
قبل از همه چیز عید فطر رو به همه تبریک می‌گم. این عید فطر برای من که کلی خاطره بر انگیزه. شب عید فطر چهار سال قبل اولین باری بود که زینب رو می‌دیدم!&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;۱- فردا قصدم اینه که به نماز عیدی که مسلمانهای اینجا دارند بروم. شیعیان هم برنامه نماز عید جدا دارند ولی ترجیج من اینه که برنامه مسلمانها(غیر شیعیان) رو شرکت کنم. نماز عید رو خیلی دوست دارم. از نوجوونی دوست داشتم. یک حس و حال خیلی خوبی داره.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;۲-یک خاطره‌ای یادم اومد از داستان اومدنم به اینجا گفتم شاید بد نباشه که اینجا بنویسم: آذر ماه ۸۶ بود و من از پایان نامه‌ام دفاع کردم. دو روز بعدش هم عازم دوبی بودیم برای وقت مصاحبه. همه چیز رو با وزارت علوم هماهنگ کرده بودم و مشکلی نبود. برنامه سفرمون انجام شد و توی مصاحبه سفارت هم جواب مثبت رو گرفته بودیم. سه شنبه شبی برگشتیم ایران و من شنبه اول وقت رفتم وزارت علوم که کارهای خروجی رو انجام بدم تا برای رفتن آماده بشم. اما وارد دفتر خانم اصفهانی شدم (مسوول دفتر اعزام به خارج دانشجویان) در کمال ناباوری گفت که امروز از دفتر وزیر بهشون زنگ زدند و اعلام کردند که خروجی برای سه کشور انگلیس و کانادا و آمریکا ندهیم و وزرات علوم اجازه خروج به دانشجویان رو نمی‌دهد! پیش هر مسوولی که می‌رفتیم می‌گفت که باید صبر کنید تا ببینیم چی میشه؟ خبر به بچه‌های شریف هم رسید و اونها هم به جمع معترضین اضافه شدند. کار هر روز من و عده‌ای از بچه‌ها این شده بود که صبح به صبح می‌رفتیم وزارت علوم برای پیگیری کارها و اعلام اعتراضمون. توی یکی از این روزها مشاور معاون دانشجویی وزارت خونه من و دو تا از بچه‌ها رو دعوت کرد به دفترش تا در این مورد صحبت کنیم: می‌گفت که این جزو سیاستهای کلی نظامه که خروج رو ممنوع کرده و در جواب ما که دلیل اتخاذ این سیاست چیه گفت که این جزو اسرار نظامه!! بعد ما شروع به استدلال کردیم که ما رفتیم ویزا گرفتیم و اونموقع مشکلی نبوده ولی حالا یک شبه خروج رو ممنوع کردند. جوابی که به ما داد این بود که چرا می‌خواهید برید آمریکا درس بخونید بیایید برید همین هند که دانشگاهایش خیلی هم خوبه و یک دانشگاه داره که از MIT هم بهتره!! ما سه نفر یک نگاهی به هم انداختیم و بدون اینکه به بحث ادامه بدیم از اتاق این مشاور خارج شدیم. حالا شما تصور کنید که چه مشاوره‌ای این آقا می‌خواد بده.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;۳- این پست رو توی دو روز مختلف نوشتیم الان که می‌نویسم دو روز از نماز عید می‌گذره. بیش از هزار نفر از مسلمونهای شهر برای نماز اومده بودند. برای اولین بار بود که اینهمه مسلمون اینجا می‌دیدم. همه با لباسهای نو برای نماز اومده بودند. البته نمازشون حال و هوای نماز عید ایران رو نداشت چون اصلا قنوت نداشتند و فقط هفت بار تکبیر می‌گفتند. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;۴- توی ماه رمضون دو تا از دوستان مسیحی آمریکایی ما رو برای افطار دعوت کردند! یکیشون هم امروز کارت تبریکی آورد که تمبر عید فطر رو زده بود و عید رو تبریک گفته بود.&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Sep 2009 05:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghadimalehsan&amp;postid=142</comments>
<dc:creator>ghadimalehsan</dc:creator>
<guid>http://ghadimalehsan.blogfa.com/post-142.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ماه رمضان و ...</title>
<link>http://ghadimalehsan.blogfa.com/post-140.aspx</link>
<description>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
1-ماه رمضان هم نزدیک داره میشه. همیشه خیلی زود دلم برای این ماه تنگ
میشه. یک دعای مخصوصی این ماه داره که خیلی دوستش دارم. همونی که با اللهم
ادخل على اهل القبور السرور شروع میشه یک از فرازهای دعا &quot;اللهم فك كل
اسير &quot; است که توی این سالها هر وقت که به اینجای دعا می‌رسید پیش خودم
می‌گفتم کاربرد این قسمت رو خیلی درک نمی‌کنم. ولی گذشت و گذشت تا به
رمضان امسال رسید و امروز معنی اون رو با تمام وجودم درک می‌کنم و رمضان
امسال به امید آزادی تمام بیگناهان دربند زمزمه می‌کنیم: &quot; اللهم فک کل
اسیر&quot;&lt;/div&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;2- بنظر شما اگه دستمزد نیروی کار کاهش
پیدا کنه کارایی نیروی کار چه تغییری می‌کند؟ در نگاه اول بنظر می‌آد که
کارایی بایستی کم بشه. حالا بگذارید یک نگاهی به آمار در آمریکا بیندازیم:
دپارتمان کار (همون وزارت کار خودمون) آمریکا اعلام کرد که بر اساس نرخ
سالیانه میزان کارایی نیروی کار در بازه زمانی فصلی ماه آوریل تا ماه جون
به میزان 6.4 درصد به نسبت سال گذشته افزایش پیدا کرده است. کما اینکه در
همین مدت دستمزد نیروی کار 5.8 درصد کاهش داشته است. این یعنی رابطه معکوس
بین دستمزد نیروی کار و کارایی آن. در حقیقت اتفاقی که افتاده این است که
در این بازه رکود بنگاهها تلاش می‌کنند که این رکود رو با افزایش کارایی
نیروی کار جبران کنند. همچنین هر نیروی کاری برای حفظ موقعیت خود و از دست
ندادن کار خود تلاش و کارایی بیشتری از خود نشان می‌دهد. اینگونه است که
یک سیستم اقتصادی کارآمد میتونه تهدید بوجود آمده رو تبدیل به فرصت کنه و
از این رکود بوجود آمده استفاده کرده و کارایی نیروی کار را بالا ببره.&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;3-یک دوست آمریکایی دارم من که با
استادم کار می‌کنه. پسر خوبیه و نگاهش به اتفاقات و رخدادهای جهان منصفانه
است. چند وقت قبل بحث رکود اقتصادی حاکم بر جهان مطرح بود و اون نظریه
جالبی داشت می‌گفت که بنظر من این مسائل رو خود آمریکا عمدا بوجود آورده
است تا از این راه به چین و اتحادیه اروپا ضربه بزنه . بهش گفتم که خب خود
آمریکا هم متضرر شده ولی در جواب گفت که ضرری که آمریکا در مقایسه با چین
و اروپا متحمل شده خیلی کمتر است. در مورد چین گفت که اقتصاد چین وابسته
به صادراتش است وقتی که اقتصاد جهانی بهم بخوره اولین اثرش کاهش چشمگیر
صادراته و این در بلند مدت به چین ضربه اساسی می‌زنه. در مورد اروپا صحبتی
نکردیم. به هر حال این نظریه هم در نوع خودش قابل بررسی است&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;پ‌ن: &lt;a href=&quot;http://www.npr.org/templates/story/story.php?storyId=111769970&amp;sc=nl&amp;cc=bh-20090811&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;لینک &lt;/a&gt;مربوط به اطلاعات مطرح شده &lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 12 Aug 2009 05:42:40 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghadimalehsan&amp;postid=140</comments>
<dc:creator>ghadimalehsan</dc:creator>
<guid>http://ghadimalehsan.blogfa.com/post-140.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سالگرد__آدام</title>
<link>http://ghadimalehsan.blogfa.com/post-138.aspx</link>
<description>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;به دلیل اتفاقات ناگواری که در ایام بعد از انتخابات افتاد خیلی حس و حالی
برای نوشتن وجود نداشت. کما اینکه این بی حس و حالی در خیلی از وبلاگهای
دوستان دیده میشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1- امروز دقیقا دومین سالی
است که ایران رو ترک کردیم و برای تحصیل تجربه‌ای نو وارد آمریکا شدیم. به
این دو سال که نگاه می‌کنم از منظر زمان خیلی بسرعت سپری شده است و انگار
که ماهی بیش نبوده اما وقتی این دو سال رو با دو سال زندگی در ایران
مقایسه می‌کنم حس می‌کنم که این دو سال به اندازه سالها زندگی در ایران
برایم اندوخته داشته است. و از این منظر بیش از دو سال بر من گذشته است.
اما در هر حال حس و حالی که دارم مانند مسافری است که چند صباحی رو به سفر
رفته است.&lt;br /&gt;2- جمعه دو هفته قبل منزل تام و گلندا بودیم- تام و
گلندا یک زوج مسیحی هستند که جمعه شبها درب منزلشون به روی دانشجویان
اینترنشنال بازه و مکانی رو برای دید و بازدید دانشجویان فراهم کرده اند-
با یک آمریکایی به نام آدام آشنا شدم. آدام داماد کشیش کلیسایی بود که تام
و گلندا به اونجا می‌روند اون یک هفته بود که از چین برگشته بود و جالبه
بدونید که برای چهار سال در منطقه اورومچی به همراه خانواده‌‌اش زندگی
کرده است و یک دختر چینی رو هم به فرزندخوندگی قبول کرده است. از اوضاع و
احوال منطقه اورومچی پرسیدم و اینکه چه اتفاقی افتاده است. پاسخ داد که
مسلمانان اون منطقه از دولت مرکزی دل خوشی ندارند و به قول معروف دولت
همواره اونها رو تحت فشار قرار داده است و این حادثه اخیر در حقیقت حس
اعتراض و تنفری بوده است که سالیان سال در مردم وجود داشته است و مثلا با
یک اتفاق و بهانه کوچیک که میتونه کشته شدن یک مسلمون باشه این اعتراض
شعله ور شده است. &lt;br /&gt;اما نکته جالب در مورد آدام علاقه بسیار
زیادش به ایران بود که تعجب من رو بر انگیخته بود. اطلاعات جغرافیایی.
تاریخی و سیاسی زیادی در مورد ایران داشت. میگفت که این مسلمونهای اورومچی
در حقیقت ایرانیهایی هستند که از منطقه ارومیه ایران در سالیان دور به چین
وارد شدند. در جریان ریز اتفاقاتی که بعد از انتخابات ایران افتاده بود
قرار داشت و دو روز قبل از نماز جمعه هفته قبل پیش بینی‌ام رو در مورد
صحبتهای هاشمی می‌پرسید و جمعه شب هم از شلوغیهای پراکنده‌ای که بعد از
نماز پیش اومده بود خبر داشت! بعد از ظهر یک چهارشنبه ما رو به منزلش دعوت
کرد. خانه‌ای یک طبقه و به سیاق معماری آمریکایی, در و دیوار منزل پر بود
از نشانه‌هایی از چین. همسرش به همراه یک پسر و دخترش به استخر رفته بودند
و اون و پسر کوچکش تنها بودند. ما رو به دفتر کارش توی زیر زمین خانه برد.
یک کتابخونه بزرگ داشت و داخل اون کتابهای متعددی در مورد ایران داشت. یکی
از این کتابها در مورد یک مامور سیا بود که به مدت سه ماه و بدون گرفتن
ویزا و قاچاقی در ایران زندگی کرده بود و تجربیات و دیده‌هایش رو از زندگی
در ایران بصورت کتاب در آورده بود. هر چند که عنوان کتاب جالب نبود &quot;Know
thin enemy&quot; ولی دوست داشتم نگاه یک مامور سیا رو که در ایران زندگی کرده
رو بدونم این بود که کتاب رو ازش قرض گرفتم که بخونم. آدام یک چاقوی حکاکی
شده که سوغات منطقه اورومچی بود رو به همراه یک شال بهمون هدیه داد. سعی
می کنم که با آدام بیشتر در مورد ایران حرف بزنم.&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Wed, 22 Jul 2009 18:10:40 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghadimalehsan&amp;postid=138</comments>
<dc:creator>ghadimalehsan</dc:creator>
<guid>http://ghadimalehsan.blogfa.com/post-138.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رشد</title>
<link>http://ghadimalehsan.blogfa.com/post-136.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;1- فضای انتخاباتی این دوره به نظر من نشانگر چیزهای خیلی خوب بود. همه شاهد تبلیغات و تجمعات خیابونی طرفدارن کاندیداها بودیم. من خودم بشخصه خیلی خوشحالم و البته برایم باور نکردنی بود که پختگی اجتماعی مردم و جوانانی که در این تجمعات حاضر بودند به حدی رسیده بود که بدون اینکه زد و خورد و مشکل حادی پیش بیاد اینگونه و با این حجم به فعالیت بپردازند. حقیقتا می گویم از این اتفاق بسیار خوشحالم و از اینکه فضای کشورمون به این حد از رشد رسیده است دچار ذوق زدگی مزمن شده ام. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;2- فرض کنید در فضای انتخاباتی دور قبل ریاست جمهوری باشیم و یکی از کاندیداها هم میر حسین باشه بنظرتون درصد مشارکت مردم چقدر بیشتر از این دفعه می شد و آیا شور و شوق انتخاباتی که این روزها شاهدش هستیم در آنروزها هم وجود می داشت؟ بنظر من که درصد مشارکت خیلی تفاوتی نمی کرد و شور و شوقی هم که امروز می بینیم در آنروزها وجود نمی داشت. در صورت درست بودن این گزاره دوتا نتیجه به ذهن من می آد: اول اینکه در این دوره مردم به این جهت که بهشون فشار اومده و معتی ریاست جمهوری احمدی نژاد رو فهمیدند به میدان اومدند و نکته دوم اینکه میشه با حضور در انتخابات اصلا نگذاشت که گزینه نادرستی انتخاب بشه و لازم نیست که چهار سال فرصتهای طلایی یک مملکت رو خراب کنیم تا به هیجان بیاییم و بخواهیم درستش کنیم. بنابراین به نظر من اون کسانی که در گذشته انتخابات رو تحریم می کردند و این دوره به پای صندوق می آیند یادشون باشه که می تونند توی همه انتخاباتها شرکت کنند تا نگذارند کار به اینجا کشیده بشه.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;3- همیشه تصاویر راهپیمایی های بیست و دوم بهمن سال های اخیر رو که می دیدم پیش خودم می گفتم عجب جمعیت زیادی اومدند و تصورم این می شد که درصد بالایی از مردم تهران توی راهپیمایی شرکت کرده اند. تا اینکه وقتی تصاویر راهپیمایی طرفداران میرحسین از میدان انقلاب تا آزادی رو دیدم به نتیجه جدیدی رسیدم. تصاویری که من دیدم به همون عظمت راهپیمایی های بیست و دوم بهمن بود. افرادی که در این برنامه شرکت کرده بودند بخشی از طرفداران یک کاندیدا بودند و همین بخش تونسته بودند یک چنین تصاویری رو ایجاد کنند. اینجا بود که فهمیدم در برداشت جمعیت باید تجدید نظر کرد.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Thu, 11 Jun 2009 19:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghadimalehsan&amp;postid=136</comments>
<dc:creator>ghadimalehsan</dc:creator>
<guid>http://ghadimalehsan.blogfa.com/post-136.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>انتخابات و برخی از ایرانیهای اینجا</title>
<link>http://ghadimalehsan.blogfa.com/post-135.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;این مکالمه واقعی بین من و یکی از ایرانیهایی که سی ساله اینجا زندگی می کنه و کرسی استاد د انشگاهی اینجا رو داره صورت گرفته:&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;دکتر: دیروز توی رادیوی اینجا شنیدم که یک زن کاندیدای ریاست جمهوری ایران شده!&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;من: شما مطمئنید که رادیو در مورد کاندیدای ریاست جمهوری صحبت کرده؟&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;دکتر: آره بابا تازه گفت که اون شبیه میشل اوبامای آمریکا می مونه.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;من: آقای دکتر منظور رادیو خانم رهنورد بوده که همسر میرحسین موسوی یکی از کاندیداهای ریاست جمهوری است.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;دکتر : خب این آقای میر حسینی کی هست!؟&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;من: توی ذهنم یک چند ثانیه ای دچار پارادوکس منطقی شده بود. من نمی تونستم باور کنم که آدمی با این سطح دسترسی به اطلاعات یادش نمی آد که نخست وزیر دوران جنگ ایران چه کسی بوده! این بود که پیش خودم گفتم که دکتر جان شما ماستت رو بخور و زندگیت رو بکن و صحبت رو تموم کردم.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;پی نوشت: من دارم به این نتیجه می رسم که ایرانی هایی که شهروندی کشور دیگری مثل آمریکا رو دارند (سیتیزنشیپ) نبایستی حق رای دادن برای ایران رو داشته باشند. کسی که شهروندی یک کشوری رو قبول می کنه معنیش اینه که از کشور خودش بریده البته اونهایی که گرین کارت دارند رو جزو این دسته محسوب نمی کنم اما قبول کردن شهروندی یک کشور دیگر مطلب دیگری است. شاید باورتون نشه ولی عده ای از ایرانیهایی که اینجا هستند و سیتیزنشیپ آمریکا رو دارند از طرفداران احمدی نژاد هستن والبته این طرفداریشون به این جهته که به واسطه ایستادگی که احمدی نژاد در مقابل آمریکا از خودش نشون داده (هر چند در کلام) این حس حقارتی که در این سالها برابر آمریکایی ها در اونها ایجاد شده رو کمی التیام ببخشند و اینکه عملکرد این رییس جمهور چه تاثیری بر زندگی مردم ایران داشته اصلا بر اونها مشخص نیست.&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 30 May 2009 05:22:11 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghadimalehsan&amp;postid=135</comments>
<dc:creator>ghadimalehsan</dc:creator>
<guid>http://ghadimalehsan.blogfa.com/post-135.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>استراتژی اصلاح طلبان</title>
<link>http://ghadimalehsan.blogfa.com/post-134.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;این پست رو به بهانه انتخابات نوشتم: تا هفته پیش به این معتقد بودم که چرا اصلاح طلبان باید که دو تا کاندیدای جداگانه معرفی کنند و این از نظر منطقی درست بنظر نمی آید و تنها جوابی که برای اون پیدا کردم این بود که قدرت طلبی درونی اصلاح طلبان باعث شده که نفع جمعی (حزبی) رو فدای نفع شخصی کنند و توی دلم می گفتم که اینها حقشونه که در انتخابات شکست بخورند. اما چند روز پیش یک استراتژی منطقی به ذهنم اومد که می تونست عملکرد اصلاح طلبان رو توجیه کنه. شما فرض کنید که می خواهید در رقابت انتخابات وارد شوید. مطلع هستید که یکی از رقبای شما از شانس خیلی بالایی برخورداره شما به عنوان یک حزب به این نتیجه می رسید که شما که زورتون به اون رقیب قوی نمی رسه پس باید در دو مرحله مبارزه کنید در مرحله اول کاری کنید که اون رقیب قوی اکثریت آراء رو بدست نیاره و اگر موفق شدید و انتخابات به مرحله دوم رسید اونوقت در اون مرحله تلاش کنید که پیروز باشید. با این استراتژی شما دو یا چند کاندیدا معرفی می کنید. تعدد کاندیداها سبب میشه که بخشی از آرای اون رقیب اصلی بین این دو تا کاندیدا تقسیم بشه. درسته که آرایی که به حزب شما تعلق گرفته به دو قسمت تقسیم شده و امکان پیروزی مطلق در مرحله اول رو از شما می گیره ولی اگه دقت کنید می بینید که اصلا هدف شما این نبوده که در مرحله اول پیروز بشید بلکه هدف شکوندن اکثریت آرای رقیب بوده که با این استراتژی موفق به این امر خواهید شد. نکته جالب ماجرا اینه که فردی مانند محسن رضایی از اصولگرایان هم کاندید میشه و این خودش یعنی یک کمک دیگه برای شکست اکثریت آرای احمدی نژاد. معنی این عملکرد اینه که این بخش از اصولگرایان هم مایلند که احمدی نژاد در دور دوم رییس جمهور نباشد ولی به دلایل حزبی چون امکان حمایت از کاندیداهای اصلاح طلبان وجود نداره اینگونه به تحقق این امر کمک می کنند. اگه فرض کنیم که این استراتژی جواب بده و در مرحله اول اکثریت آرا کسب نشود و احمدی نژاد و یک کاندیدای دیگه به دور دوم بروند بخش زیادی از آرای سایر کاندیداهایی که به دور دوم نرسیدند به رقیب احمدی نژاد خواهد رسید و امکان پیروزی بالاتر خواهد بود. البته یک نکته باید مورد توجه قرار بگیره و اون اینکه اگه فرض کنیم که شورای نگهبان علاقه ای به پیروزی اصلاح طلبان نداشته باشه اونوقت میتونه در برابر این استراتژی اصلاح طلبان سیاست رد صلاحیت یکی از کاندیداهای اصلاح طلبان رو پیش رو بگیره که البته با توجه به شهرت دو کاندیدای معرفی شده این کار شدنی بنظر نمی رسه. &lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;پ ن:1- البته من نمیدونم آیا اصلاح طلبان دانسته به انتخاب دو کاندیدا زده اند و یا اینکه جنگ قدرت سبب این امر شده که اگر گزینه دوم هم صادق باشه باز هم نا خواسته به نفعشون تمام شده&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;2- این نوشته بر اساس الگوی ساده ای از نظریه بازیها نوشته شده است.&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Sun, 17 May 2009 09:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghadimalehsan&amp;postid=134</comments>
<dc:creator>ghadimalehsan</dc:creator>
<guid>http://ghadimalehsan.blogfa.com/post-134.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>Adoption</title>
<link>http://ghadimalehsan.blogfa.com/post-133.aspx</link>
<description>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
یک رییسی داریم ما توی کتابخونه به نام Aaron جوونی حدودا 34 ساله خوش تیپ و خوش اخلاق. کلا از اون آدمهایی است که وقتی می بینمش حس خوبی بهم دست میده. یک هفته پیش یکی از مسئولان کنابخونه (سوپروایزر) یک ایمیلی زد مبنی بر اینکه Aaron یک هفته مرخصی رفته. چند روز بعد ما یک ایمیلی دریافت کردیم که بله مرخصی ایشون شده 6 هفته! دلیل مرخصی هم اینه که Aaron به همراه همسرش به تازگی یک دختر بچه رو به فرزندی قبول کردند و این 6 هفته رو ایشون مرخصی کرده که در تمام این لحظات با این بچه باشه که به همشون خوش بگذره! جالبه بدونید که این زوج خودشون بچه دارند و از سر اینکه بچه دار نمیشن نرفتند اینکار رو بکنند. جوون هم هستند و برای تنهاییشون دنبال فکر چاره نبودند.خلاصه اینکه من انگیزه دیگری غیر از نیکوکاری نتونستم پیدا کنم. دقت کنید که کار خیر کردن زیاد وجود داره مثلا یک موقع شما یک صدقه ای می دی برای خیرات این پول رو شما می پردازی و قضیه تموم میشه ولی یک موقع شما یک بچه رو به فرزندی قبول می کنی این یعنی اینکه تا آخر عمرت یک مسئولیت سنگین بر عهده ات خواهد بود.پ یامبر خود ما توصیه زیادی به یتیم نوازی کردند. حتی یکی از دوستان می‌گفت که سفارش پیامبر بر این بوده است که فرزندان یتیم رو به فرزندی قبول کنید. من که به دور و اطراف خودم نگاه می‌کنم می‌بینم کسی رو نمی‌شناسم که بچه‌ای رو به فرزندی قبول کرده باشه. اگر هم یک موردی بوده داستان اینگونه بوده که اون زوج بچه‌دار نمی‌شدند و دنبال اینکار رفته‌اند.&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Sat, 16 May 2009 05:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghadimalehsan&amp;postid=133</comments>
<dc:creator>ghadimalehsan</dc:creator>
<guid>http://ghadimalehsan.blogfa.com/post-133.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نتیجه آزمون</title>
<link>http://ghadimalehsan.blogfa.com/post-132.aspx</link>
<description>
دو روز پیش نتیجه امتحان رو برامون فرستادند. خدا رو شکر قبول شده بودم. جنس خوشحالی این قبولی دو چندان میشه وقتی که می بینی احتمالا دیگه هیچ امتحان درسی سنگینی وجود نداره. در این موفقیت یقینا حمایتهای &lt;a href=&quot;http://delaviztarin.blogfa.com/&quot; style=&quot;color: rgb(0, 0, 255);&quot;&gt;همسر عزیزم&lt;/a&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 0, 255);&quot;&gt; &lt;/span&gt;نقش مهمی داشته است. فکر کنم همین بلاگ مکان مناسبی باشه تا از اون بابت تمام این روزها تشکر کنم. سهم من و اون در این قبولی به یک میزان خواهد بود هر چند که پدر عزیز بنده 95 درصد رو به خانمم اهدا کردند و 5 درصد رو هم بابت خالی نبودن عریضه برای سایر عوامل از جمله خودم گذاشتند.
</description>
<pubDate>Sat, 09 May 2009 22:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghadimalehsan&amp;postid=132</comments>
<dc:creator>ghadimalehsan</dc:creator>
<guid>http://ghadimalehsan.blogfa.com/post-132.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بچه‌داری</title>
<link>http://ghadimalehsan.blogfa.com/post-131.aspx</link>
<description>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
هانا یکی از دانشجویانیه که توی گروه استاد ما کار می‌کنه. خودش و شوهرش اصالتا فلسطینی هستند که ساکن اردن بوده‌اند و الان هم برای ادامه تحصیل اومدن اینجا. یک پسر بچه 14 ماهه دارن به اسم یافا چون زن و شوهر هر دو مشغول تحصیل هستند گاهی اوقات هانا مجبور میشه که یافا رو بیاره دانشگاه. امروز هم از همون روزها بود و یافا کوچولو به همراه مادرش اومده بودند دانشگاه. حدود ساعت 11 صبح بود که وارد دفتر کارمون شدم و دیدم که هانا به همراه یافا توی اتاق هستند. یعد از چند دقیقه صحبت هانا گفت که میشه نیمساعت یافا پیشت باشه تا من برم سر کلاسم و ورقه‌های امتحانی بچه‌ها رو بگیرم. من هم بدون هیچ شکی قبول کردم. آقا چشمتون روز بد نبینه به محض اینکه مادر این بچه پایش رو از اتاق گذاشت بیرون این بچه شروع کرد به گریه مثل ابر بهار گریه می‌کرد البته رعد و برق هم داشت و صدایش کل طبقه دوم دانشکده رو پر کرد. من هر کاری می‌کردم نمیتونستم ساکتش کنم. مشکل اینجا بود که زبون همدیگر رو هم نمی‌فهمیدیم. هر کلکی که به ذهنم می‌رسید سوار کردم تا کمی آرومش کنم ولی این بچه ظاهرا پایش رو کرده بود تو یک کفش که فقط مامانش رو می‌خواد! شاید هم من وارد  نبودم. مشکل بعدی این بود که ماشاالله با صدای بلند و بدون وقفه گریه می‌کرد و همین صدای بلندش توجه دانشجویانی که توی راهرو بودند رو جلب می‌کرد و هر کسی می‌اومد توی اتاق ببینه چه خبره. دیدم اینجوری نمیشه بردمش توی راهرو که شاید آروم بشه اما داستان اینجوری شد که همینجوری توی راهرو راه می‌رفت و گریه می‌کرد و کلاسهای درسی که برقرار بود مجبور بودند که در کلاسشون رو ببندند. من درحالیکه دست یافا رو گرفته بودم از دانشجوهای این کلاسها هم معذرت خواهی می‌کردم. توی این وضع و اوضاع چند تا از دانشجوهای کلاسی که من مربی اون بودم هم توی راهرو سر و کله‌شون پیدا شده بود و من رو با یک بچه کوچولو دیدند! حالا باید از فردا برای اونها هم توضیح می‌دادم که داستان از چه قرار بوده. دوباره بچه‌رو بردم توی اتاق خودمون. دلم واسش می‌سوخت چون طفلکی خیلی داشت اذیت می‌شد. طبقه‌ای که اتاق ما در اون واقعه یک خانم سیاه پوستی داره که مسئول نظافت اون طبقه‌ است. زن بسیار خوش قلب و مهربونیه اون صدای بچه رو شنیده بود و خودش رو به اتاقمون رسوند. گفتم که این بچه برای مامانش گریه می‌کنه. هانا رو می‌شناخت و می‌دونست که این بچه اونه. همینجوری که حرف می‌زدیم گفت که من برم یک دستمال کاغذی بیارم که دماغ بچه رو بگیری! من تازه فهمیدم که دماغش تا چونه‌اش اومده پایین ولی من اینقدر که حواسم به گریه بچه بوده بوده متوجه نشدم.خلاصه مادر یافا بعد از 15 دقیقه برگشت این 15 دقیقه برای من 2 ساعت گذشت. هانا می‌گفت که صدای یافا رو از توی کلاس می‌شنیده و دلش می‌سوخته البته برای من! دلیل گریه بچه رو هم اینجوری توضیح داد که بچه‌ها توی این سن یک اضطرابی دارند که ناشی از دور شدن والدینشون از اونهاست.&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Thu, 07 May 2009 05:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghadimalehsan&amp;postid=131</comments>
<dc:creator>ghadimalehsan</dc:creator>
<guid>http://ghadimalehsan.blogfa.com/post-131.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دینداری</title>
<link>http://ghadimalehsan.blogfa.com/post-130.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; تا چند وقت پیش عقیده‌ام این بود که ایرانی‌هایی که توی آمریکا زندگی می‌کنند اگه اهل دین باشند و بخواهند که دینشون رو حفظ کنند به نسبت کسانی که توی ایران زندگی می‌کنند باید زحمت بیشتری بکشند و به قول معروف کارشون سخت تره. اما این روزها به این نتیجه رسیده‌ام که اون بابایی که توی ایران زندگی می‌کنه اگه بخواد دینش رو حفظ کنه تقوایش خیلی باید بیشتر از اونی باشه که توی اینجا ساکنه. اینجا که باشی اونچیزی که توی ظاهر به نسبت ایران باید رعایت کنی اینه که گوشت حلال پیدا کنی و لبت به مشروب نخوره که کار سختی هم نیست! یک مجلسی رو هم باید پیدا کنی که بتونه برات محل تذکر باشه که گاهی اوقات بری اونجا که پیدا کردن این هم اصلا کار مشکلی نیست. بقیه ظواهر دین رو هم که اینجا می‌تونی به راحتی انجام بدی. اما اگه توی ایران زندگی کنی خیلی از مواقع برای اینکه کارت پیش بره چاره‌ای جز پرداخت رشوه نداری. دروغ و غیبت و تهمت هم که از دایره بی‌اخلاقی ها خارج شده و براحتی همه جا دیده می‌شه. مال مردم خوری و بی عدالتی هم که توی جامعه‌مون موج می‌زنه. این نکات رو که کنار هم می‌گذارم. دست مریزاد می‌گم به اون کسانی که توی ایران زندگی می‌کنند و دینشون (دین واقعی) رو هم نگه داشتند. حالا با این اوصاف اگه این مقایسه‌ای که من کردم درست باشه یک نتیجه دیگه هم میشه ازش گرفت و اون اینکه این چه جامعه دینی ما داریم که اسمش بر پایه دین نهاده شده ولی اگه توی این جامعه به ظاهر دینی بخواهی دینت رو حفظ کنی کارت خیلی مشکل خواهد بود. و این یعنی فاجعه!  یعنی شما برای اینکه دینت رو حفظ کنی بهتره که مهاجرت کنی!&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;پ ن:1 این نوشته به این معنی نیست که به مهاجرت کسانی که از ایران رفته‌اند رنگ و بوی ارزشی بدهم و اون ها رو از این جهت تحسین کنم. بلکه منظورم بررسی جامعه امروز ایرانه &lt;br /&gt;2- این موضوع بسیار سر درازی داره و میشه از اون نتایج جالبی گرفت&lt;br /&gt;3-اگه کسی نظری مغایر با اون فرضیاتی که من نوشتم داره. خوشحال میشم که نظرش رو بگه.&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 05 May 2009 01:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghadimalehsan&amp;postid=130</comments>
<dc:creator>ghadimalehsan</dc:creator>
<guid>http://ghadimalehsan.blogfa.com/post-130.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
